پاسخ : خاطره نویسی روزانه
28 ِ مرداد ِ 92.
امروز رفتیم اردو. کلّی ذوق داشتم براش.

اولش که تا رفتم، پریدم بغل ِ ثمین و پارمیدا و نگین، کلّی همو چلوندیم. دلم براشون تنگ شده بود.

بعد با نگین با هم تو حیاط قدم زدیم، تو راه با ملّت سلام کردم و از مریم ـم کتاب گرفتم.

بعد گروه شدیم، رفتیم تو اوتوبوس ـا. اونجا نگین اومد اول ِ صُبی نوشابه باز کنه، کل ِ هیکلمون نوشابهای شد.

)
بعد تو اوتوبوس دوباره با بچه ـای بی بخار ِ خوابالوی بیحال مواجه شدم. خودم هی دس زدم و جیغ زدم و شعر خوندم با نگین و شیما، که بقیه ـم دلشون آب شد.

""
بعد با هم یه عاله جو دادیم، رانندهه هم آهنگ ِ قر دار ِ احد ِ بـــــــــوق گذاشته بود که مثن جو بده.

مائم که نمیتونستیم تحمل کنیم خودمون شعر و اینا خوندیم. بعد آخرش که خواستیم پیاده شیم، رانندهه گف " من جای شما بودم کلی میرقصیدم. " بعد منم گفتم آقا ما دختریم خوب، اینجا که نمیشه که.

بعد اونم گف شما دخترا بدترین.

من :

رسیدیم اردوگاه و بساط پهن کردیم و یه یکی دو ساعت با کیفامون قدم زدیم، پاهامون که ترکید رفتیم نشستیم پیش ِ ثمین و پارمیدا.

بعد من رفتم که بستنی خریدم با نگین، بعد نگین یهو تعادلش ـو از دس داد، خورد به من بستنی ِ عزیزم افتاد.

بعد دوباره تو اون گرما با پاهای خسته رفتیم بستنی گرفتیم واسه من

بعد اونم دوباره نمیدونم چیشد که یهو افتاد.

خلاصه داغ ِ این بستنی ـه به دلمون موند.

"
بعد داشتیم میرفتیم سمت ِ دوچرخه ـا که دیدیم همه دارن میدوئن اونور. پرسیدیم چی شده ؟ گفتن نگار دستش شکسته. :/
بعد مائم قبلش رفته بودیم آب خریدیم، اب معدنی ـه یخ زده بود، دوئیدیئم سمت ِ نگار که بش یخ برسونیم.
بعد کلّی گریه کرد و آمبولانس اومد و بردش و اینا، منم اصن حالم گرفته شد.

بعد تازه کلّی تشنه ـمم بودو دوباره برای بار ِ چارم رفتیم آب خریدیم. من هم موفق شدم بخورمش.

بعدش هم که ناهار خوردیم، منم اون وسط دراز کشیدم، بعد با هم یه عالمه حرف زدیم و خندیدیم. دلم درد گرف بس که خندیدم اصن.

بعد رفتیم یه عالمه آببازی ـم کردیم و زیر ِ آفتاب نشستیم و دردودل کردیم و اینا، دیدیم ساعت 3 شده.

رفتیم پیش ِ الاچیق ِ معلم ـا، جمع ـمون کردن و رفتیم سوار ِ اتوبوس شدیم. اونجا من کاملا جنازه بودم. خوابم برد.

""
بعد که رسیدیم ـم یه کم حالم خوب نبود، ته ِ اردو کوفتم شد.

"
خیلی هم خوب، کلی هم خوشحالم.
