• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیروز من طبق معمول موقع ناهار خواب بودم بچه ی داداشم=علی (جیگر عمه) وابستاده بود بالای سرم اصرار میکرد پاشم غذا بخورم >:D<
انقد بانمک بود :x :)) :)) :))که نگو آخرش بیدارم کرد غذا بخورم
"علی هنوز دو سالش نشده"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

چرا باز منم؟؟؟؟
امروز خیلی جالب بود
شب اصلا نخوابیدم ساعت 9صبح رفتم مشاوره ی انتخاب رشته
اومدم خوابیدم تا6
6پا شدم دوباره رفتم مشاوره ی انتخاب رشته
کلا مشاوره بودم
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اینجا شده دفتر خاطرات شخصی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای من انقد استرس تحمل کردم که نگو
رفتم انتخاب رشته کنم کد اول که وارد کردم اینتر زدم یهو رفت صفحه ی پایانش کد 15رقمی هم داد
یعنی داشتم میمردم گریه میکردم تا اینکه رفتن تو ویرایشش درستش کردم
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

92/5/24
خب؛ یه چیزی که گاهی اوقات هست، اینه که دلت میخواد یه چیزایی رو بنویسی، صرفا برای اینکه بتونی یه روزی برگردی و بهشون نگاه کنی و یه چیزایی رو به خاطر بیاری. احتمالا دلیل منی که هیچ وقت خاطره نمی نوشتم همینه؛ یا دلم میخواد همین باشه.
#این روزا خونه خیلی اوضاعش خرابه؛ همه چی وسط کلی جعبه پخش و پلا شده؛ جعبه ها یکی درش باز، یکی بسته، همین جوری تو هال و اتاق و همه جا دیده میشن. از این پلاستیک هایی که فشارشون میدی تق تق صدا میدن، به جای پیچیده شدن به دور وسایل، میترکن. همه هم تکذیب میکنن که پلاستیک به دست توی خونه دیده شدن. فکر کنم باید دوباره برم بخرم. خب وضعیت خیلی جدیدیه. حتی جذابه. همیشه تجربه ها و چیزای جدید، آدم رو به هیجان میاره.
#کلی چیز میز دیگه هم این وسطا هست، این که هر کی رو میبینی میپرسه به سلامتی کی؟ و وقتی جواب میدم، همه میگن اِ؛ و خداحافظی. این قدر هم سفارش چیزای مختلف رو میکنن که گیج میشه آدم و یا حتی میترسه. جالبه که خیلی هاشون رو نمیشناسم. خیلی از همین همسایه ها و دوستای پدر و مادرم و فامیل. مشکل هم اینجاست که بعضی از این "خداحافظی کن ها" رو میشناسی و دلت نمیخواد به این زودی جدا بشی و احتمالا از خاطرشون محو بشی.
#امروز یکی از بهترین دوستام رو بعد از 3 سال دیدم، اینکه بعد از 3 سال زندگی تو ژنو تکون نخورده بود و همون دختر ساده و زود رنج قدیمی بود، خیلی خوب بود. فقط باید یه کم روی تلفظ ر کار کنه. اینکه 4 ساعت نشستیم و با هم خوردیم و خندیدیم و گشتیم، یکی از اتفاقای خوب امروزم بود. ایندفعه هم من از اون خداحافظی کردم، احتمالا تا 4 سال دیگه.
#و اینکه یهو بفهمی نصف دوستات رو نمیشناختی، ناراحت کننده است. احساس کوری.
# یه عالم چیز میز هم هست که هی واست مهم میشن هی نمیشن. مثلا مثل ستاره ها که هی چشمک میزنن، همون جوری. هی میان تو مغزت، میرن بیرون. گاهی میمونم باهاشون چیکار کنم. هزار تا از این ها تو سرم هست.
#آخرین جلسه موسیقی. اَه.
#نصف بیشتر چیزای دور و برم دارن تموم میشن، من میترسم.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

5/25

روزام تکـرارے شـده...واقعـا نمےدونستـم چـے بنـویسـم

دیشـب تـآ صبح بیـدار بـودم و واسـه بـار دوم پـرندگـان خـارزاررو خـوندم...هیـچ رمـآنے رو اینـقدر دوسـت نداشتـم تـاحـآلـا

صبـح یکـم زبـان کـار کـردم...یهـو دلـم لـک زد واسـه پیـانوم و یـه دستے بهـش زدم

کـم کـم مـوسیقے داره یـادم میـره
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اولين بار بود بعد كنكور رفتم شهر بازي :-<
اخه چرا گير كرد؟
بازم خ0وبه اتش نشاني زود اومد
زندگيه دارم؟ :((
همون برم عين اهو فقط واسه بعدنم تلاش كنم...كار من همينه...اينده :-& :((


عمق ناراحتيم اونجا عه كه اگه 5 فارسي رو برعكس كني ...اره عمق ناراحتيم اون نوكشه

ناراحتم...ناراحت :-< :-<


حيف كه شروعش با من نبوده و تموم كردنشم با من نيس...والا 8-^
يه دوست درست حسابي داشتيم و...الان شدم اينه دق با اين كنكور لعنتي

اين معصومه هم كه نه درس ميخونه نه بيرون مياد....
منتظر فردام...خوب باش... =((
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

92/5/27 یک‌شنبه
امروز یکی از روزای خوبم بود.سه‌شنبه پیش که اولویتای خودمونو بره پژوهش انتخاب کردیم،اولویت اول من پژوهش کتاب‌خوانی بود؛بعد رفتم که برگه ثبت‌نام رو با فاطمه بدیم،خانوم ایزدی[معاون پژوهشی]گفت که این کلاس متقاضیش زیاده حواستون باشه اولویت دومتون رو چرت و پرت نزنید :-" منم خیلی خیلی زیاد دوست داشتم این کتاب‌خوانی قبول شه،تا به امروز که جوابا بیاد من کلی دلهره داشتم که می‌شه یا نمی‌شه،بعد امروز که رفتیم ببینیم چی شده و اینا فهمیدیم که خانوم ایزدی ما دو دوست رو سرکار گذشته و کتاب‌خوانی اصن اون قدی متقاضیش زیاد نبود که بخوان انتخاب کنن یه عده برن اولیوت دوم در اون لحظه که فهمیدم دوست داشتم اوشون رو خفه کنم که انقد بچه مردم رو سرکار می‌ذارن :-" بعد رفتیم کلاس با خانوم توکلی کلی خوب بود من عاشق این کلاس شدم حتی 8-^
بعد اومدم خونه دیدم اِ قفسه کتابم تو نظرسنجیه :-" بعد دوباره ذوق کردم؛البته انتخاب نمی‌شه احتمالا چون من تازه شروع کرده بودم به زیاد کردن قفسه یه ذره زوده ولی خوب نشه هم عیب نداره دیگه :-"
خلاصه امروز روز کتابیه خیلی خوبی بود ;;) 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خيلي تلخ بود شروعه امروز صبحه خيلي زود نزديكاي 4 و 5
رفتم دنباله تنها دوستم تو اين دنيا
تو ماشين واسش فقط يه آهنگ گذاشتم(www.aparat.com/v/59JFv)
بالاي شهر بوديم نه اون پارك از اونم بالاتر
همه شهر زيره پامون
اونجا زد زيره گريه
كناره خودم
زانو زد رو زمين
بش گفتم: مهم اينه كه تو اوني رو كه بايد قبلا، قبول شدي اما من الآن نه شايد بعدا اما
حالا هم آماده شو بايد ببرمت خونتون بايد برم سر كار
اعتراف ميكنم كه خيلي سخت بود گفتنه اين حرف
خوب دلم نميومد گريه اونو ببينم
خيلي وخته باهميم
اما بدون جنسه مخالف نيست ;;)
درسته من به دنيا اومدم
اما دنيا بم نيومد
چقدر اين زندگي خوبه........... :o
ي ا ح ق
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

28 ِ مرداد ِ 92.

امروز رفتیم اردو. کلّی ذوق داشتم براش. 8-^
اولش که تا رفتم، پریدم بغل ِ ثمین و پارمیدا و نگین، کلّی همو چلوندیم. دلم براشون تنگ شده بود. 8-^
بعد با نگین با هم تو حیاط قدم زدیم، تو راه با ملّت سلام کردم و از مریم ـم کتاب گرفتم. 8-^
بعد گروه شدیم، رفتیم تو اوتوبوس ـا. اونجا نگین اومد اول ِ صُبی نوشابه باز کنه، کل ِ هیکلمون نوشابه‌ای شد. :)))
بعد تو اوتوبوس دوباره با بچه‌ ـای بی بخار ِ خوابالوی بی‌حال مواجه شدم. خودم هی دس زدم و جیغ زدم و شعر خوندم با نگین و شیما، که بقیه ـم دلشون آب شد. :-"""
بعد با هم یه ‌عاله جو دادیم، رانندهه هم آهنگ ِ قر دار ِ احد ِ بـــــــــوق گذاشته بود که مثن جو بده. :))
مائم که نمی‌تونستیم تحمل کنیم خودمون شعر و اینا خوندیم. بعد آخرش که خواستیم پیاده شیم، رانندهه گف " من جای شما بودم کلی می‌رقصیدم. " بعد منم گفتم آقا ما دختریم خوب، اینجا که نمی‌شه که. :-" بعد اونم گف شما دخترا بدترین. :))
من : :)) X_X :-" :-"
رسیدیم اردوگاه و بساط پهن کردیم و یه یکی دو ساعت با کیفامون قدم زدیم، پاهامون که ترکید رفتیم نشستیم پیش ِ ثمین و پارمیدا. :-"
بعد من رفتم که بستنی خریدم با نگین، بعد نگین یهو تعادلش ـو از دس داد، خورد به من بستنی ِ عزیزم افتاد. :-" بعد دوباره تو اون گرما با پاهای خسته رفتیم بستنی گرفتیم واسه من ;;) بعد اونم دوباره نمی‌دونم چی‌شد که یهو افتاد. :-"
خلاصه داغ ِ این بستنی ـه به دلمون موند. :-""
بعد داشتیم می‌رفتیم سمت ِ دوچرخه ـا که دیدیم همه دارن میدوئن اونور. پرسیدیم چی شده ؟ گفتن نگار دستش شکسته. :/
بعد مائم قبلش رفته بودیم آب خریدیم، اب معدنی ـه یخ زده بود، دوئیدیئم سمت ِ نگار که بش یخ برسونیم.
بعد کلّی گریه کرد و آمبولانس اومد و بردش و اینا، منم اصن حالم گرفته شد. :-<
بعد تازه کلّی تشنه ـمم بودو دوباره برای بار ِ چارم رفتیم آب خریدیم. من هم موفق شدم بخورمش. ;;) :-"
بعدش هم که ناهار خوردیم، منم اون وسط دراز کشیدم، بعد با هم یه عالمه حرف زدیم و خندیدیم. دلم درد گرف بس که خندیدم اصن. :)) 8-^
بعد رفتیم یه عالمه آب‌بازی ـم کردیم و زیر ِ آفتاب نشستیم و دردودل کردیم و اینا، دیدیم ساعت 3 شده. :-"
رفتیم پیش ِ الاچیق ِ معلم ـا، جمع ـمون کردن و رفتیم سوار ِ اتوبوس شدیم. اونجا من کاملا جنازه بودم. خوابم برد. :-"""
بعد که رسیدیم ـم یه کم حالم خوب نبود، ته ِ اردو کوفتم شد. ;;) :-""

خیلی هم خوب، کلی هم خوش‌حالم. 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

92/5/29 سه‌شنبه
[با یک روز تاخیر.]
امروز تولّد مهشادِ،منتهی چون امروز مدرسه نداشتیم،دیروز دیده بودمش یادم رفته بود که تولّدشه.:/ حافظه دوری از من بیش‌تر نیست آیا؟ :/ خلاصه چون کلا یادم رفته بود،حتی تبریک هم بهش نگفتم،بعد اصلا یه‌طور بدی بود دیگه خلاصه.این از اولیش.
سرصف رفتم که بالای صف تا راجع به اون قضیه به بچه‌های اول توضیح بدم،برگشتم می‌گم تعداد برگه‌های کپی شده محدوده بچه‌ها زود بیاید کلاس 204 ازم بگیرید که تموم می‌شه.صفا رفتن بالا تا دبیرا بیان هیشکی نیومد ازم بگیره؛زنگ تفریح اول هیشکی نیومد،زنگ تفریح دوم هیشکی نیومد؛آخرش زنگ سوم خودم رفتم برگه به دست تو حیاط که شاید یکی ازم بگیره؛جمعا چهار نفر ازم گرفتن؛دوستان پایه اول از همین ابتدا ازتون متنفر شدم که اصلا توجه نداشتید به حرفام.برید همتون گم‌شید اصلا،من دیگه پشت دستم رو داغ کنم پایه کوچیک‌تر از خودمو آدم حساب کنم:/.این از دومیش.
زنگ اول زیست داشتیم.مهشاد رفت بگه که شیرینی پخش کنه.معلمه پیر بداخلاق برگشت گفت:«الان؟شیرینی؟8 صبح؟مناسبتش چیه اصن؟ ببینم اصن شماها صبونه خوردید می‌خواید شیرینی بخورید؟».حتی نذاشت که دست بزنیم به خاطرش.من و مهشاد به این صورت بودیم:|.همون جلسه دوم از این یارو معلمه متنفر شدیم ما.این از سومیش.
من دیروز برنامه ریخته بودم بعد مدرسه برم کتاب‌خونه.رفتم ولی خیلی کوتاه.اینا اومدن ازمون ازمون تعیین سطح زبان گرفتن،بیشتر از وقتی که باید می‌موندیم نگهمون داشتن.مهشادم می‌خواست بره مشهد اینا نگه داشته بودن دوباره ما به هم نگاه کردیم به این صورت:|.این از چهارمیش.
کلاس زبان رفتم.بعد کلاس این راننده زبانم دختر حرّافش رو آورده بود،تا برسیم خونه با صدای جیغ‌جیغو و عذاب‌آورش مغز منو اجاره کرده بود هی حرف می‌زد تن تن.اون بچه،اون نفهم،مامانش نمی‌فهمه من ساعت هشت و نیم شب لباس مدرسه تنمه یعنی از کله صبح بیرون بودم و الان پتانسیل اونو دارم که از شدت خستگی بچه‌ش رو بکشم؟:/ این از پنجمیش.
آدما میان خونه تا ارامش داشته باشن خوب؟من میام خونه آرامشم به هم می‌ریزه.اینم از آخریش.
 
Back
بالا