• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

جمعه - 4/ 5/ 1392

صبح با هدف تمیز کردن اتاقم از خواب پا شدم.[دیگه جا وا3 رفت و آمد توش نمونده بود ! :-" ] از جمع کردن لباسام که تقریبا نصف اتاقو اشغال کرده بود شرو کردم . ( فک کنم یه نیم ساعتی طول کشید.) بعدش رفتم سراغ گردگیریِ میز کامپ + پنجره و در و دیوارُ اینا #:-S نوبت کتابا رسیده بود !! سخت ترین قسمت کارام! از زمین و کمد و میز گرفته تا تخت و طاقچه و روی کیبورد پر کتاب بود! [اغراق جهت فضاسازی ذهنی :-"]
کتابا رو ک جمع کردم رسیدم به تختم ! روش که زیاد کاری نداشت فقط پهن کردن پتو بود ولی زیرش ....! ;D کلی از چیزایی که گم گرده بودمو پیدا کردم !! کلی کتاب ، کاغذ ، دفتر خاطراتم !!!! و مهم تره همه آلبوم عکسای بچگیم !! ( البته گم نشده بود این یه مورد !)
خلاصه آلبومو برداشتمو باز کردم ...
اولش بابام با دستختی که فقط خودمو خودش میتونستیم بخونیم ;D نوشته بود : " تقدیم به دخترخوبم زهرا خانوم شاگرد ممتاز کلاس سوم، انشااله در تمام مراحل درس و زندگی موفق باشی. امضا- 10/ 11 / 84 8-^ این آلبومو بابام بهم کادو داده بود !!! >:D< 8-^
صفحه ی اول عکسای نوزادیم بود، همه مدل!!! خوابیده ، نشسته ، درحال خندیدن ، گریه کردن ، در حال خوردن بلالی !!! ( وای این عکسم خیلی جیگره!!) ، بغل بابا ، مامان ، مامان جون ، بابا جان ، عمـــــــــــه !!!! :))
بعدش عکسای خردسالیم بود ( حدودای دو یا سه سالگی) بازم بغل مامان ، بابا، کنار مامانجون و باباجان ، کنار داییام و خالم و .. :-"
رسیدم به جذابترین قسمت عکسای آلبومم ، عکسای تولد 4 سالگیم!. یه لباس صورتی خوشرنگ که آستینش کوتاه بود و قدش تا بالای زانوم و پایینش چین چین و پف دار بود و یه جفت جوراب سفید ساق کوتاه + یه کلاه تولد قرمز! کلی ذوق خودمو کردم!!! :-* :-"
بعش عکسای مهد کودک بود. 8-^ عکس سرود دسته جمعی با بچه ها ، عکس خودمو دوستام که 8 نفری رو یه تاب سه نفره نشسته بودیم!!! :)) ، خودمو دوستام تو حیاط مهد کودک وقتی دستامونو رو شونه ی همدیگه قلاب کرده بودیم 8-^ عکس اردوی دسته جمعیمون به کوه صفه و رو سرو کول مجسمه ی دایناسورا !! :)) \:D/ شاید باورتون نشه ولی از بس دوران مهد کودکمو دوس داشتم هنوز خیلی از صحنه هاش یادم مونده!! 8-^
عکسLی بعدی مال وقتی بود که رفته بودم کلاس اول! عکس رد شدن از زیر قران ، نشستن کنار معلممون و دوستام روی نیمکت 8-^ عکس گرفتن اولین لوح تقدیر ...
همینجوری به ترتیب چیده شده بودن عکسا ، الان نوبت عکسای کلاس دومم بود. از دوم یه عکس بیشتر نداشتم اونم عکسی بود که باهمه ی بچه های کلاس و معلممون کنار سفره هفت سین گرفته بودیم. 8-^ دو سال پیش از دوستام شنیدم که معلم کلاس دوممون به خاطر سرطان خون فوت کرده. خیلی ناراحت شدم. روحش شاد. :)
سری بعدی عکسای کلاس سومم بود ! عکسای جشن تکلیف و تاتر منو دوستامو :)) سرود و کیک و .... 8-^
از چهارم عکسای روز معلم بود و گرفتن لوح تقدیر. معلممون خیلی پایه بود ، دوسش داشتم ;D از پنجمم هیچ عکسی نداشتم با این که بهترین سال توی دبستان وا3 من بود با اون معلم مهربونمون 8-^ چن تا عکس ـم از آبشار نیاسر و اینا بود که من رفته بودم وسطِ وسط روی یه سنگ وایساده بودم بکگراندش حرف نداش ;;) سری آخر عکسام مربوط به روز معلم بود وقتی ک سوم راهنمایی بودم 8-^
با بچه ها کیک خریدیم و کلاس و تزئین کردیم . یادش بخیر 8-^ از وقتی اومدم سمپاد از خیلیاشون خبر ندارم ...
عکس کنار مدیرمون ، کنار دبیر جغرافیمون :x ، دبیر ادبیات ، دبیر دینی .. دوران راهنماییو خیلی دوس داشتم حیف که تموم شد. :-<
عکسام تموم شده بود و من هنوز غرق خاطره هایی بودم که با دیدن این آلبوم واسم تداعی شده بود ...
چقد دوس داشتم الان برگردم به همون دوران بچگیم ، به مهد کودک ، به دبستان ، به ... 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

جمعه فک کنم ۴امه!

به جای جمعه باید بنویسم تمام خاطرات از اول ماه رمضون،انقدر که این زندگی یکنواخت شده،حتی تفریحاتش!خداروشکر یکی هس که باهم باشیم ... :)

انقدر خوشحالم که داریم نزدیک ۱۲ ام میشیم،هم اون میاد،هم نتایج،هم میریم بیرون،هم با بچه ها استخر از افطار تا سحر،کلا دارم لحظه شماری میکنم... :x :x


وقتی تو خونه مامانم با بقیه جر و بحثش میشه دودش میره تو چشم من! مامانم کاراشو نمیکنه من باید انجام بدم،امروز تا ۲ خواب بودم،از بس که دیروز کار کردم :( ، گاهی فک میکنم واقعا مامانا انقدر کار میکنن؟؟؟ :| :| :| اگه انقدر کار میکنن من نمیخوام مامان شم... :| :|

امروز نشستم با لادن فیتیله دیدم،یکی نیس بگه از سنتون خجالت بکشید،۲۹ و ۱۸! انقدر خندیدیم که خدا میدونه،یاد بچگیام افتادم،همیشه سر سفره صبحونه جمعه ها میداد،همه نگاه میکردیم...گاهی بعضی چیزا از قدیم برات خاطره میشه که فکرشم نمیکنی... #-o
جوونی کجایی که یادت بخیر... ;D :-<



 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیروز 5شنبه 92/5/3

شب قبلش قرار شد فردا بابا از محل کار که اومد بریم یه استراحت بکنه و بعد از ظهر راه بیفتیم بریم افطارمون رو مشد بخوریم یه زیارت بکینمو برگردیم.
بابا اومد یه استراحت کرد.برا افطار یه نون و پنیر ساده برداشتیم با یه فلاسک چاییی نبات و راه افتادیم.جاده خوب خلوت بود.راحت تونسیم تا مشهد بریم.ورودیه مشهد هم که مث همیشه حسابی شلوغ بود.
هوا زیادم بد نبود....نزدیکای افطار بود دیگه...رفتیم طرف پارکینگای حرم که ماشینو بذاریم اونجا....اولی پر.....دومی پر....سومی بسته....بقیه هم که هر کدوم یه صف جلوش بود که معلوم بود تا صبحم نوبتمون نمیشه....خلاصه ناامید رفتیم طرف خروجیا....
بابام نگا کرد طرف حرم گف یا امام رضا بعد از مدتی با کلی بدبختی اومدیم اینم از اومدنمون.....
هر جایه شهر میرفتیم توقف ممنوع بود هر جاهم که جایی برا پارک بود سانتیمتر به سانتیمترش ماشین پارک بود....خیلی ناامید داشتیم میرفتیم که تو یه کوچه نزدیکه حرم به جا پارک عالی پیدا شد خودمونم باورمون نمیشد.....خدا رو شکر....ماشینو پارک کردیم دو تا تافتونو مامانم برداشت رفتیم طرف حرم....دیگه اذون بود رفتیم تو صف نماز.
بابا و امیر حسین یه صف جلو تر از من بودن....کنار من یه بنده خدا بود حدودن 45 یا 50 ساله....زد پشتم
گفت:
-ببخشید؟
گفتم بله؟
-نماز شکسته رو چطور بخونیم؟
براش توضیح دادم....
مکبر اعلام کرد برا نماز دوم کسایی ک نمازشون شکستس صف اول نباشن....
باز این بنده خدا پرسید ینی ما که نمازامون شکستس دیکه به جماعت نخونیم؟
منم براش توضیح دادم جرییان از چ قراره.
خلاصه نماز شرو شد...پیش نماز این قدر ارووم میخوند نماز رو که صحن کناریه ما نمازو تموم کرده بودن ما هنوز تازه میخاستیم نماز دومو شرو کنیم....
نمازم خوندیم رفیتم تو صحن غدیر نشستیم اون دو تا تافتون همه با هم خوردیم....اخ که چ کیفی داد...بهترین افطاریی بود که خورده بودم.....بعدش قرار شد منو مامان بریم پای ضریح.....رفتیم تو صحن جمهوری از اونجا از مامان جدا شدمو تنهایی رفتم طرف ضریح....یهو خودمو جلو ضریح فولاد دیدم....
همونجا وایسادم...
تک تک اونایی که التماس دعا داشتنو به اسم اوردم تو خاطرم....در مورد همشون باش حرف زدم.....در مورد اونی که گف به امام رضا بگو دلم پره....اونی که گف بش بگو منم مشهد میخام....اونی که گف ازش تشکر کن که برام کربلا درست کرد.....اونی که میدونسم دلش شکسته و بم گفته بود پای ضریح دعا کنی برام....اونی که قدر زندگیم دوسش دارمو میدونم چقدر دلش داره شور کنکورشو میزنه......برا همشون....برا همتون.....بعدش رفتم طرف ضریح فولاد زیارتمو کردم راه افتادم طرف ضریح امام رضا......
با قدمای کوچیک کم کم و اروم اروم رسیدم جلوش......
چ غظمتی....چ قدر قشنگ بود....تا حالا ضریحو اون قدر خلوت ندیده بودم.....دلم براش غش رفت....رفتم نزدیک....خیلی راحت....حسابی باش حرف زدم......
اومدم بیرون سر قرارم با مامان.رفیتم پیش بابا و امیرحسین از حرم رفتیم بیرون ماشینو برداشتیمو حرکت کردیم طرف نیشابور.....یه استراحتگاه وایسادیمو همون نونو پنیرمونو خوردیم....با یه چایی نباته داغ....تو یه هوای خنک و معرکه.....بعدشم بابا رفت عقب نشستو استراحت کردو تا نیشابور من پشت فرمون بودم......
این سفر خیلیی خوش گذشت جای همتون خالی بود.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز... جمعه 4 تیر 92

ساعت 9:30 میبینم تلفونمون داره زنگ میزنه
من دیشب ساعت 3 خوابیده بودم برای همین خیلی خوابم میومد و دباره گرفتم خوابیدم
مامانم : گلنوش گلنوش پاشو بابای یکی از دوستات فوت کرده
چنان از جا پریدم که نزدیک بود بیوفتم

- کی مامان ؟ کی؟
- بابای کیمیا باید بری خونش

کیمیا...دوست صمیمیه دبستانم؟چرا ؟ چی شده؟ سریع لباسمو پوشیدم
مامانش به معنای واقعی داغون بود فک کنم هیچکی رو نمیشناحت
رفتم تو اتاقش
تو بغل داداشش داشت گریه میکرد
منو که دید چند لحظه نشناحت
بعد منو بغل کرد
میخندید . گریه میکرد عکساشو نگاه میکرد فکر میکرد
اضلا نمیفهمید کجاست

چی باید بش میگفتم؟چی کار میکردم؟ تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که بغض خفه کنندمو فرو بدم و سعی نکنم همونجا زار بزنم
همه دورش بودن ولی من ازش دور بودم
خدا یا این چه بلایی بود سر باباش آوردی؟
فقط 45 سالش بود

آخراش بهمون گفت اگه میخوایم بریم
ما هم رفتیم
چی کار میکردیم؟
چی میگفتیم؟
خدا یا مامانش چی کار کنه؟

رفتم خونه

مامان : چی شد؟ چه خبر بود؟ چرا فوت کرده بود؟
من با صدایی که برام آشنا نبود : سرطان ریه داشته. همه داغون بودن
مامانم : گلنوش حالت خوبه؟

همونجا با صدای بلند گریه کردم .زار زدم ضجه زدم
قیافه دوستم از جلو چشمام نمیرفت
همه کپ کردن
خدایا!!!! این بلا رو سر من نیار
ای خدا ازت خواهش میکنم

آروم شدم بالاخره
ولی تمام ذهنم مشغول بود

روز خوبی نبود
اصلا :|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یکشنبه 6 / 5 / 1392

ساعت 1 نصبه شب بود که از مسجد برگشتیم هوا عالی بود
با دختر خالم از همه چی حرف زدیم اول اون شروع کرد از یه شولوع کاری که دیروز انجام داده بود منم کلی زدم تو سرش البته ته دلم خیلی خوشال بودم بخاطر کاری که کرده بود اما خب نباید به بچه زیاد رو میدادم ;D
حرفامون به جایی نرسید قرار بود تا سحر بیدار باشیم اما خب طبق معمول من نزدیکای سحر که میشه به طرز عجیبی خوابم میگیره
دیگ خوابم برد و نتیجه این شد که الآن بدون سحر روزه بگیرم :-s ( الآنا دیگه افقی شدم کم کم انا لله و انا الیه راجعون ;D )
خب این قسمت خوب امروزم بود
اما قسمت بدش :-w
ای بابا نمیدونم چی شد؟ چطور شد؟ کسی چیزی گفت ؟ حالا هرچی
بعد مدتی دوباره اومدم سایت و همه چی واسم زنده شد مثه همون اول فیلم سینمایی که واست همه چیزو اما خلاصه نشون میده
واسه منم همینطور شد اول در حده یه دقه واسم همه پی زنده شد اما 2 3 ساعتی طول کشید و البته که حالمم گرف
اما خب دست یه بنده خدایی درد نکنه که به دادم رسید البته من ازش خواستم که بیادا فک نکنین زورو بوده و خودش به دادم رسیده ;D
خیلی ازش ممنونم
اگه یه چیزیو بگم و اون بفهمه مطمئنم بال در میاره پس میگم که خوشال بشه
من امروز یه فکر خودکشی بودمو حتی داشتم به مرحله اجرا میرسوندم اما باهاش که حرف زدم آروم شدمو فهمیدم ک زندگی خیلی با ارزشه
>:D< زندگی من دوست دارم >:D<
اینم از روز یکشنبه که البته هیچیم درس نخوندم :(
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

سه شنبه 1392/5/8
امروز خیلی خوب بود عالی حتی.
تا ساعت 6 صبح بیدار بودم بعد خوابیدم تا 10 . بعد یکم اتاقمو جمع کردم (به قول معروف سگ میزد گربه میرقصید)
بعد رفتیم نذری درست کردیم 8-^ شله زرد بود. اونو درست کردیم و من شدم مسئول تزئین ــش.منم جو زده نشستم رو همش طرح گل و اینا دراوردم لامذهب سخت هم بود گردن درد گرفته بودم بعد با بابا رفتیم پخش کردیم اومدیم باز مامانم گفت پاشم حلوا هم درست کنم. هیچی بلند شدیم باز حلوا درست کردن :| در این بین coco هم یهو صدای در دراورد منم با سرعت تمام رفتم در و باز کردم دیدم بله کاسکو محترم سرکار گذاشته مارو! ی کم دعواش کردم ک قهر کرد باهام و اینا ولی بعدش بادوم زمینی بهش دادم آشتی کرد :-" . بعد شروع کردیم ریختن و تزئین حلوا و در این بین باز یهو صدای یا علی شنیدیم :-? فک نمیکردیم coco باشه یهو دیدم هی تو قفس میپره میگه یا علی یا علی :)) از تلویزیون یاد گرفته بود حالا بماند ک صدای دزدگیرم یاد گرفته و سر این ما رو اذیت می کرد :-"
بعد رفتیم ملاقات عمو مامانم اونجا هم کلی خندیدیم خوش گذشت و اومدیم خونه افطار نداشتیم :| حالا چیکار کنیم یهو زنگ زدن دوست مامانم آش نذری اورده بود 8-^ ولی من نخوردم بد مزه بود :-& بعد یکم نشستیم خانوادگی صحبت کردیم و میوه خوردیم و خندیدیم و خوش گذشت امروز خیلی خنده و اینا داشت ;;)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز رفتيم كه ابجيم دفاع كنه...حال داد ;;)...استاداشونم جالب بودن...بابام خيلي خوشحال بود كه از اخلاق و ادب دخترش تعريف ميكردن...مامانم هم خيلي خوشحال بود ... :)

از اين لباساي هري پاتري ام پوشوندنش....خيليييييييييييييييييييي خوب بود :-*...ا

.ارزومه...فقط ارزو 8-^
نمرش 19.5 شد....خوبه بيست نگرفت... :)) =))

اگ دندون نميخوند يعني من عمرا به اين رشته فك ميكردم...عمرا... ;))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یه روزبادوستم که پسر نبود رفتیم پارک درحال راه رفتن بودیم که یکی از آنتن های محل من بااون دید وقتی برگشتم خونه مادرم گفت اون دختر کناریت کی بود گفتم خواهر دوستم بود ولی باور نکرد تا 1هفتیه گوشی نداشتم
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امـروز با موژان به طورِخیلی جدی تصمیم گرفتیم اولین شغلِ زندگیمونو داشته باشیم .:-"

بعد باید از امـروز تا هفته ی دیگه مثه خـر کار کنیم .

باشد که در این شغل موفق باشیم ؛ و در آینده نیز.:-"

و باشد که پولدار شویم کمی.:دی
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

چرا هیشکی نیس؟:-"

الان من بعده خودمم باز؟:))

×× امـروز یه حسِ خوبی داشتم که خیلی وقت بود نداشتم .

میدونـید ؟ بعد از دو سال ؛دقیقا دو سال آشتی کردن خواهرو برادری که دو سااااال بود حرف نزده بودن . دختر خاله پسر خالم بودن ؛ و وقتی دختر خالم گفت اینو جلو چشش داشتم گریه میکردم از خوشحالی!8->

آدمای زیادی نمیتونن درک کنن چقد حسِ خوبی داره .خیلی زیاد .خیـــلی .:)
 
Back
بالا