big_bang
کاربر فوقحرفهای

- ارسالها
- 1,105
- امتیاز
- 5,521
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگـا(') امیــ(')
- شهر
- نجف آباد
- دانشگاه
- اصفهان
- رشته دانشگاه
- اقتصاد
پاسخ : خاطره نویسی روزانه
جمعه - 4/ 5/ 1392
صبح با هدف تمیز کردن اتاقم از خواب پا شدم.[دیگه جا وا3 رفت و آمد توش نمونده بود !
] از جمع کردن لباسام که تقریبا نصف اتاقو اشغال کرده بود شرو کردم . ( فک کنم یه نیم ساعتی طول کشید.) بعدش رفتم سراغ گردگیریِ میز کامپ + پنجره و در و دیوارُ اینا #
نوبت کتابا رسیده بود !! سخت ترین قسمت کارام! از زمین و کمد و میز گرفته تا تخت و طاقچه و روی کیبورد پر کتاب بود! [اغراق جهت فضاسازی ذهنی
]
کتابا رو ک جمع کردم رسیدم به تختم ! روش که زیاد کاری نداشت فقط پهن کردن پتو بود ولی زیرش ....!
کلی از چیزایی که گم گرده بودمو پیدا کردم !! کلی کتاب ، کاغذ ، دفتر خاطراتم !!!! و مهم تره همه آلبوم عکسای بچگیم !! ( البته گم نشده بود این یه مورد !)
خلاصه آلبومو برداشتمو باز کردم ...
اولش بابام با دستختی که فقط خودمو خودش میتونستیم بخونیم
نوشته بود : " تقدیم به دخترخوبم زهرا خانوم شاگرد ممتاز کلاس سوم، انشااله در تمام مراحل درس و زندگی موفق باشی. امضا- 10/ 11 / 84
این آلبومو بابام بهم کادو داده بود !!!

صفحه ی اول عکسای نوزادیم بود، همه مدل!!! خوابیده ، نشسته ، درحال خندیدن ، گریه کردن ، در حال خوردن بلالی !!! ( وای این عکسم خیلی جیگره!!) ، بغل بابا ، مامان ، مامان جون ، بابا جان ، عمـــــــــــه !!!!
بعدش عکسای خردسالیم بود ( حدودای دو یا سه سالگی) بازم بغل مامان ، بابا، کنار مامانجون و باباجان ، کنار داییام و خالم و ..
رسیدم به جذابترین قسمت عکسای آلبومم ، عکسای تولد 4 سالگیم!. یه لباس صورتی خوشرنگ که آستینش کوتاه بود و قدش تا بالای زانوم و پایینش چین چین و پف دار بود و یه جفت جوراب سفید ساق کوتاه + یه کلاه تولد قرمز! کلی ذوق خودمو کردم!!!

بعش عکسای مهد کودک بود.
عکس سرود دسته جمعی با بچه ها ، عکس خودمو دوستام که 8 نفری رو یه تاب سه نفره نشسته بودیم!!!
، خودمو دوستام تو حیاط مهد کودک وقتی دستامونو رو شونه ی همدیگه قلاب کرده بودیم
عکس اردوی دسته جمعیمون به کوه صفه و رو سرو کول مجسمه ی دایناسورا !!
\
/ شاید باورتون نشه ولی از بس دوران مهد کودکمو دوس داشتم هنوز خیلی از صحنه هاش یادم مونده!! 
عکسLی بعدی مال وقتی بود که رفته بودم کلاس اول! عکس رد شدن از زیر قران ، نشستن کنار معلممون و دوستام روی نیمکت
عکس گرفتن اولین لوح تقدیر ...
همینجوری به ترتیب چیده شده بودن عکسا ، الان نوبت عکسای کلاس دومم بود. از دوم یه عکس بیشتر نداشتم اونم عکسی بود که باهمه ی بچه های کلاس و معلممون کنار سفره هفت سین گرفته بودیم.
دو سال پیش از دوستام شنیدم که معلم کلاس دوممون به خاطر سرطان خون فوت کرده. خیلی ناراحت شدم. روحش شاد. :)
سری بعدی عکسای کلاس سومم بود ! عکسای جشن تکلیف و تاتر منو دوستامو
سرود و کیک و .... 
از چهارم عکسای روز معلم بود و گرفتن لوح تقدیر. معلممون خیلی پایه بود ، دوسش داشتم
از پنجمم هیچ عکسی نداشتم با این که بهترین سال توی دبستان وا3 من بود با اون معلم مهربونمون
چن تا عکس ـم از آبشار نیاسر و اینا بود که من رفته بودم وسطِ وسط روی یه سنگ وایساده بودم بکگراندش حرف نداش
سری آخر عکسام مربوط به روز معلم بود وقتی ک سوم راهنمایی بودم 
با بچه ها کیک خریدیم و کلاس و تزئین کردیم . یادش بخیر
از وقتی اومدم سمپاد از خیلیاشون خبر ندارم ...
عکس کنار مدیرمون ، کنار دبیر جغرافیمون
، دبیر ادبیات ، دبیر دینی .. دوران راهنماییو خیلی دوس داشتم حیف که تموم شد. 
عکسام تموم شده بود و من هنوز غرق خاطره هایی بودم که با دیدن این آلبوم واسم تداعی شده بود ...
چقد دوس داشتم الان برگردم به همون دوران بچگیم ، به مهد کودک ، به دبستان ، به ...
جمعه - 4/ 5/ 1392
صبح با هدف تمیز کردن اتاقم از خواب پا شدم.[دیگه جا وا3 رفت و آمد توش نمونده بود !
] از جمع کردن لباسام که تقریبا نصف اتاقو اشغال کرده بود شرو کردم . ( فک کنم یه نیم ساعتی طول کشید.) بعدش رفتم سراغ گردگیریِ میز کامپ + پنجره و در و دیوارُ اینا #
نوبت کتابا رسیده بود !! سخت ترین قسمت کارام! از زمین و کمد و میز گرفته تا تخت و طاقچه و روی کیبورد پر کتاب بود! [اغراق جهت فضاسازی ذهنی
] کتابا رو ک جمع کردم رسیدم به تختم ! روش که زیاد کاری نداشت فقط پهن کردن پتو بود ولی زیرش ....!
کلی از چیزایی که گم گرده بودمو پیدا کردم !! کلی کتاب ، کاغذ ، دفتر خاطراتم !!!! و مهم تره همه آلبوم عکسای بچگیم !! ( البته گم نشده بود این یه مورد !) خلاصه آلبومو برداشتمو باز کردم ...
اولش بابام با دستختی که فقط خودمو خودش میتونستیم بخونیم
نوشته بود : " تقدیم به دخترخوبم زهرا خانوم شاگرد ممتاز کلاس سوم، انشااله در تمام مراحل درس و زندگی موفق باشی. امضا- 10/ 11 / 84
این آلبومو بابام بهم کادو داده بود !!!

صفحه ی اول عکسای نوزادیم بود، همه مدل!!! خوابیده ، نشسته ، درحال خندیدن ، گریه کردن ، در حال خوردن بلالی !!! ( وای این عکسم خیلی جیگره!!) ، بغل بابا ، مامان ، مامان جون ، بابا جان ، عمـــــــــــه !!!!
بعدش عکسای خردسالیم بود ( حدودای دو یا سه سالگی) بازم بغل مامان ، بابا، کنار مامانجون و باباجان ، کنار داییام و خالم و ..

رسیدم به جذابترین قسمت عکسای آلبومم ، عکسای تولد 4 سالگیم!. یه لباس صورتی خوشرنگ که آستینش کوتاه بود و قدش تا بالای زانوم و پایینش چین چین و پف دار بود و یه جفت جوراب سفید ساق کوتاه + یه کلاه تولد قرمز! کلی ذوق خودمو کردم!!!

بعش عکسای مهد کودک بود.
عکس سرود دسته جمعی با بچه ها ، عکس خودمو دوستام که 8 نفری رو یه تاب سه نفره نشسته بودیم!!!
، خودمو دوستام تو حیاط مهد کودک وقتی دستامونو رو شونه ی همدیگه قلاب کرده بودیم
عکس اردوی دسته جمعیمون به کوه صفه و رو سرو کول مجسمه ی دایناسورا !!
\
/ شاید باورتون نشه ولی از بس دوران مهد کودکمو دوس داشتم هنوز خیلی از صحنه هاش یادم مونده!! 
عکسLی بعدی مال وقتی بود که رفته بودم کلاس اول! عکس رد شدن از زیر قران ، نشستن کنار معلممون و دوستام روی نیمکت
عکس گرفتن اولین لوح تقدیر ...همینجوری به ترتیب چیده شده بودن عکسا ، الان نوبت عکسای کلاس دومم بود. از دوم یه عکس بیشتر نداشتم اونم عکسی بود که باهمه ی بچه های کلاس و معلممون کنار سفره هفت سین گرفته بودیم.
دو سال پیش از دوستام شنیدم که معلم کلاس دوممون به خاطر سرطان خون فوت کرده. خیلی ناراحت شدم. روحش شاد. :) سری بعدی عکسای کلاس سومم بود ! عکسای جشن تکلیف و تاتر منو دوستامو
سرود و کیک و .... 
از چهارم عکسای روز معلم بود و گرفتن لوح تقدیر. معلممون خیلی پایه بود ، دوسش داشتم
از پنجمم هیچ عکسی نداشتم با این که بهترین سال توی دبستان وا3 من بود با اون معلم مهربونمون
چن تا عکس ـم از آبشار نیاسر و اینا بود که من رفته بودم وسطِ وسط روی یه سنگ وایساده بودم بکگراندش حرف نداش
سری آخر عکسام مربوط به روز معلم بود وقتی ک سوم راهنمایی بودم 
با بچه ها کیک خریدیم و کلاس و تزئین کردیم . یادش بخیر
از وقتی اومدم سمپاد از خیلیاشون خبر ندارم ... عکس کنار مدیرمون ، کنار دبیر جغرافیمون
، دبیر ادبیات ، دبیر دینی .. دوران راهنماییو خیلی دوس داشتم حیف که تموم شد. 
عکسام تموم شده بود و من هنوز غرق خاطره هایی بودم که با دیدن این آلبوم واسم تداعی شده بود ...
چقد دوس داشتم الان برگردم به همون دوران بچگیم ، به مهد کودک ، به دبستان ، به ...



، گاهی فک میکنم واقعا مامانا انقدر کار میکنن؟؟؟




فک نمیکردیم coco باشه یهو دیدم هی تو قفس میپره میگه یا علی یا علی 



