• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

توی همین جریان 5 روز تعطیلی، قرار بود با فامیل بریم لواسان! اما........ چشمتون روز بد نبینه! شوهر خاله ام تصادف کرد و استخوان لگنش شکست! تا حالا دو بار عملش کردن!
مامان من و خاله ام رفتن بیمارستان و من و دخترخاله ام (دختر آقا حمید- 5 سالشه) و پسرخاله ی 7-8 ساله ام خونه ی ماییم و اون یکی خاله ام (مامان پسرخاله ام) هم پیش ماست!
پسرخاله ام طبق معمول نشسته داره کارتون می بینه و منم دارم با مامان تلفن حرف میزنم! وقتی تلفن رو قطع کردم، دخترخاله ام اومده و میگه : فاطمه! بابای من بــِمـُرده؟
من تا قبل از سؤال الینا : :( :|
بعد از سؤال الینا : اول :o بعدش ;D حالا که فکرش رو می کنم :))
عاشق صراحت این بچه ام! خلاصه.... رفتیم بیمارستان و الینا خانوم که بابایی رو دید، یه لحظه ترسید! اول هیچ چی نگفت! بعدش مامانش اومد و بهش گفت : الینا چرا نرفتی پیش بابا؟
الینا هم تازه اون موقع زد زیر گریه! حالا وسط بیمارستان یکی باید اونو ساکت میکرد!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز دلم گرفت.... یه سال قشنگ رفت.... چقدر خوش گذشت.... حیف که داره میره..... چقدر خوش گذشت!چ زنگایی رو گذروندیم...چ کارا که نکردیم... .
سر ادبیات همش فحش میشنیدیم:بی پدر و مادر بی فرهنگ مامان بابات بهت ادب یاد ندادن سر کلاس نخوری؟چرا سر کلاس ادامس میخوری بی فرهنگ؟من باید تربیتت کنم بی شعور؟
و ریاضی...کع میومد سر کلاس همه عین جغد صاف مینشستیم!ینی خیلی دور از فهم بود که ما سر کلاس این ساکت میشدیم!
ایا شیمی..دوستش داشتم...فقط من بین دوستام می گوشیدم همه میحرفیدن... سر زیست فقط مریم و نگار میگوشیدن . هممون میخابیدیم... .سر عربی؛نظر سنجی مینوشتیم نقاشی میکردیم آهنگ گوش میکردیم با رها تخمه میخوردیم...فیزیک!! که نگو! چقد پفک و چیپس و تخمه خوردم سر زنگ این !
سر اجتماعیم که مشقای عریی رو مینوشتیم و میخوندیم! ینی تو عمرم یه بارم عربی روتوخونه نخوندم.
هعی...
راستی کامپیوتر!همش با دوستان سمپادیا بودیم معلمم درس میداد...!!
روز خوبی بود...نشستیم همه ی خاطراتو یادآوری کردیم... .
من نمیخام بزرگ شم :(
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یه روز دیگه هم رفت......... ولی امروز فرق داشت ؛ یه اتفاق برام افتاد که .............
آره؛ ویدا راس میگه، منم نمیخوام بزرگ شم؛ آخه چرا امسال تموم شد؟
چققققققققققققققققققدر امسال خوش گذشت؛ وای ؛ خدایا؛ تمام لحظات کنار دوستان بودن یه خاطره ی شیرینه
ویدا خیلی خوب همه ی زنگا رو توصیف کرد
ولی یادش رفت زنگای تفریحو بگه که ما 14 نفرباهم میشستیم اونور حیاط ؛ زیر سایه ی درختا.... 8-^
از فکر این که شاید سال دیگه این 13 نفرو نبینم یا شاید باهم تو یه کلاس نیوفتیم دلم میگیره
چه زنگای باحالی بود
تنها زنگی که ساکت بودیم؛ زنگ ریاضی
معلممون که ما بش میگیم (شندی) میومد یه اخم میکرد ؛ بعد طوری نگات میکرد که انگار تو یه موجود منفوری!!!!!!!
یادش بخیر زنگای فیزیک
معلم فیزیکمون با رها لج کرده بود ؛ هر زنگ به این بدبخت گیر میداد
معلم شیمی هم که عشق ویدا
چه زنگای خوبی که همه تموم شدن و دیگه بر نمیگردن
خدایا ازت ممنونم
4 تا امتحان مونده و بعد؛ دفترچه ی سال تحصیلیه 90-91 بسته میشه
:(( :(( :(( :(( :(( :(( :((
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بیستُـــــــــــ سوّمِــــــــ خردادِ سالِـــــــــ یـکـــــــ هــــــــــزارُ سیـــــــصدُ نودُ یکــِ هجریـــــــــِ شمسیــــــ ..... ;D 23/3/91

از همان اوایل سال تحصیلی ، جغرافی در نظرمان همچون غولی درّنده بود ....
دانش آموزان سالهای پیش را میدیدم که با گرفتن نمره 14،15 کلاه خویشتن را به هوا انداخته ، گویی دنیا را به آنان بخشیده اند!!!!!!! ;D
از طالع نحسمان نیز امسال برای اولین بار کتاب مبارک جغرافیای استانی به طرز باور نکردنی ای افزایش قطر پیدا کرد که اجرای آن آزمایشی بود!!
ترم اول با هزار گونه دَنگ و فَنگ و با گرفتن نمره ی 17 پاس شدیمــــــ #:-S ;D
تا زمان امتحان ترم دوم که همین امروز بود فرا رسید.....
اینجانب به طور کلی هیچ گونه استعدادی در بیدار بودن تا خروس خوانِ صبح ندارم اما از ترسِ همین غول مزبور برای اولین بار در عمرم تا ساعت 2:30 بامداد بیدار بودیم و جغرافیا مطالعه میکردیم و جای شما خالی دوره مینمودیم!!!!!!!!
وقتی برگه سوالات رادر دست گرفتیم و نگاهی گذرا به سوالات آن انداختیم اینگونه شدیم : :-\
چگونه ممکن است معلم قصیُ القلب جغرافیا سوالاتی تا این حد آسان داده باشد.....
حتی کوچکترین اثری از سوالی مربوط به نقشه ایران و کرمان نبود.....
فقط چنر سوال مسخره اندر نقشه جهان بود.......

:|[nb]نتیجه:خاک بر سر من از این همه وقتی هدر دادم جغرافی بخونم..... :-<[/nb]

;D[nb]حیفم اومد ننویسم،باید در تاریخ چنین امتحانی ثبت شه!!!!!!!!!! ;D[/nb]
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امرو ز اخرین امتحانم بود! اخیش راحت شدیم!
به مناسبت این روز اتیش روشن کردیم کل کتابامونو اتیش زدیم!
بهترین حس دنیا رو داشتم!
وای همه چی ارومه من چه قد خوشحالم!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز خیلی گند بود واقعا....اه....اه....اه
سر امتحان به اتفاق با بچه ها به معلم عزیییییز ادبیات(!)فحش میدادیم و قبل از امتحان هم به ابداع کنندگان این درس شیرین و پر تنوع و لذت بخش لعن میفرستادیم!
این معلم خیلی جالبه نود درصد اموزش را تو امتحان میده خصوصا وقتی اخر ترم باشه...
بچه ها میگفتن خیلی زور داره ادم از ریاضی نیفته و ادبیات را بیاد شهریور امتحان بده...
بعد از اینکه کلی چرت و پرت درمورد این درس بی اهمیت گفتیم و دیگه بیخیال شدیم شرو کردیم بلوتوس بازی....و عکس گرفتن و فیلم گرفتن و.....خلاصه...این روز تکراری و ملال اور هم داشت تموم که...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

روز آخر مدرسه ها هم تموم شد 8-^
سوم راهنمایی هم تموم شد 8-^
دوران راهنمایی هم تموم شد 8-^
امروز بر خلاف اینکه بعضیا ناراحت بودن و بعضیا خوشحال ...
من اصلا هیچی فرقی با روزای دیگه م نداشتم :-"
اصلا از اومدن تابستون خوشحال نیستم :-"
دوس داشتم میرفتم مدرسه اما فقط پیش دوستام میبودم 8-^
بدون درس و مشق و معلم و این جور چیزا 8-^
ولی خب بازم خوش گذشت 8-^
با دوستان رفتیم کافی شاپ :-"
و مورد توجه ملت قرار گرفته بودیم :-"
خب مگه ما دل نداریم ؟ :|
حالا مگه جُرم کردیم اومدیم ؟ :|
خیلی بد نگا میکردن :|
ولی در کل خوب بود 8-^
خیلی خوش گذشت 8-^
خوشحالم از اینکه از امروز دیگه بهم نمیگن بشین درستو بخون :-"
راحت ِ راحتم :-"
روز خوبی بود :)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اخیش این مدرسه لعنتی بالاخره امروز تمام شد و من برای اولین بار توی عمرم ز این تمام شدن خوشحالم...
بعد از یک سال سختی...واقعا چقدر این سال 90-91سال سختی بود!
چقد دعوامون کردن...چقد رفتیم دفتر...چقد تعهد دادیم...چقد...
وای خدایا باورم نمیشه ینی من هنوز زندم؟این سه ماه تعطیلی...مث اینکه بهشتو بهم دادن...اینکه ادم فکر کنه تو اون جهنم دیگه پا نمیذاره چقد شیرینه... ;D
(البته من سرسختانه درس و مدرسه را دوست دارم) :^o
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ساعت باطری نداره ...
سرت تو کتابه داری ادبیات میخونی ...
آخرین باری که ساعت گوشی رو نگاه کردی ساعت 2 بوده ...
دارن اذان میگن :o
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز خونه تنها بودم يهو ديدم پليس زنگ خونه رو زد من سکته ناقص زدم اومده بودن ديشارو جمع کنن
من خودمو زدم به بيخيالي درو وانکردم مگه ميرفتن دوبار اومدن حالا تابلوتر اينکه درهمه پنجره ها بازبود
به خير گذشت
 
Back
بالا