• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روز سمپاد بود!

درسته كه جشن رو انداختن يه روز ديگه و من گلوم داشت به طرز وحشتناكي ميسوخت! اما همون چند دقيقه اي كه تو حياط جمع شديم و آواز خونديم و عكس گرفتيم هم كافي بود براي اينكه يه روز به يادماندني بشه!

اون كيكايي كه روشون با ژله آرمِ سمپاد نقش بسته بود و مال كلاس ما هلويي بود خيلي چسبيد! فهيمه ميگفت پرتقاليه :)) بچه ديده نارنجيه گفته پرتقاله ;D خب فهيمس ديگه ازش انتظاري نيس :-"

ولي خب اميد وارم سال ديگه روز سمپاد حسرتِ روزاي گذشتمو نخورم مثل حالا 8-^ من ميتونستم جايي بالاتر از اينجا باشم اما نيستم 8-^ سال ديگه ... كنكور ... نه توروخدا!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امرو يني در حد مرگ خنده! :))
سر زبان رفتيم تو يه كلاس كه دو تا در داشت كه البته يكيش تزييني بود!
ماام ته پيش اين دره بوديم!
گفتيم حوصلمون سر نره در بزنيم!
دو سه بار در زديم بعد اين معلمه اينطوري بود كه هر دفه ام برو باز مي كرد!
ماام در حال كف زمين از خنده بوديم و همچنان نميفميد اين!
بعد رف يه صندلي بذاره جلو در كه باد درو نبنده خودش موند بيرون! :))
پت و مت يني!
بيرونم كه بود همچنان ما تق تق!
ديگه تهش تيريپ بابا اتيو كيه و اينا برداشته بود!
هر جا مي رف صداي در ميومد!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ما یک ماهی هست که در کلاسمون رو کندیم ;D امروز که سر کلاس عربی در رو همینجوری دکوری گذاشته بودیم تو چهاچوبش یهو در افتاد نزدیک بود بخره به سر مینا که میز اول بشینه خیلی باحال بود همه کلاس ده متر پریدن هوا :))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دو سه ساعت پیش بود که دوستم فهمید من بودم که خودم رو به جای دختر جا زده بودم و باهاش دوست شده بودم(میخواستم امتحانش کنم) خیلی ناراحت بود ولی تقصیر خودشه نباید که با هر کسی که پیام داد دوست شد ولی مهم اینه که نمودونم فردا چه جوری تو چشماش نگاه کنم!!! :-[
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز زنگ فیزیک فاطمه دیر اومد معلم گفت اگه میخوای بیای تو برو واسه همه بستنی بگیر!فاطمه رفت اومد بستنی هامونو خوردیم یه بستنی یخی از توجیبش درآورد گفت همه باید اینو لیس بزنن >)...12-13نفر پایه ی کلاس لیس زدیم(2نفرم میخواستن پاستوریزه بازی درآرن بستنی رو به صورت مسواک کردیم درون حلقشون ;D)...آخرش بستنی مونده بود رو دستمون خانوم حسینی گفت حالا بدیدش به من :-\...دادیم...ته بستنی رو مالید به موهای هر12-13 نفری که لیس زده بودیم :))...خدایی ته کثیف بازی بود ;D :-" =D>
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز , دوشنبه , اول خرداد 91
از این 5 روز و استرس دیشب و خواب دوساعته ی امروز و جامع و انرژی اتمی و ...بگذرم ؛ میرسم به اولین امتحان رسمی پایان ترم دوم...
امروز صبح توی ماشین به مامانم گفتم که قرار نیست امتحانمو خوب بشم!با یه حسّ خیلی غریب گفت مهم نیست!یه جوری که خودم احساس شرمندگی زیادی کردم.
وقتی داشتم پیاده میشدم گفت حواستو جم کن ؛ 20 میشی...باشه :)خدافظ.
توی حیاط مدرسه , هر 3/4 نفر یه گوشه جم شدن دارن رفع اشکال میکنن....معاونی که از ساعت 7:30 شروع کرده که بچه ها برید توی سالن , درُ بستم و دیگه راتون نمیدم و...
و من که واسه اینکه به زور مجبور نشم برم توی سالن میرم توی دستشویی فرمولا رُ یه بار نگاه میکنم...
باز جیغای معاون که نماینده دوم تجربی 1 کجاست؟!بیا کارتاتونو بگیرید...
با یه استرس خاص کارتمو دو تا خودکار برمیدارم و از پله ها میرم بالا...میدونم قراره چه گندی بزنم!
میرم بالا روی دیوار شمارمو نگاه میکنم و میرم توی کتابخونه...میشینم روی صندلیم و یه آیه الکرسی میخونم...
اکثر بچه هایی که توی کتابخونه افتادیم همون بچه های ترم اولن که توی اون کلاسه بود+یه چنتای دیگه...
از توی پنجره کتابخونه حیاطُ نگاه میکنم...توی حیاط و پله ها فقط کیف و کتابه...
میرم بیرون از کتابخونه یه لیوان آب میخورم , فقط میخوام این استرس لعنتی تموم شه...دُرُست مثه همون استرسیه که وقتی میخواستم المپیاد بدم داشتم...میدونم چه جوری گند میزنه به همه چی :|
با خودم میگم تو خوندی ؛ بلدی ؛ هر چی باشه میتونی جواب بدی...
همه میریم میشینیم سرجاهامون...میگن ساکت باشید به احترام قرآن...از بس که این اولا کنار گوشم بلند بلند اتحادا رُ واسه هم توضیح میدن که من اصن صدای قرآنُ نمیشنوم :|
محیا میاد برگه های کلاس ما رُ پخش میکنه...امتحان راس8 شروع میشه و من هر چی که میرم جلوتر اون حسّ مزخرف از بین میره و میرسم سوال آخر...با تعجب برمیگردم میبینم همه رو بدون کوچکترین اشکالی حل کردم...یه نفس عمیق میکشم و سوال آخر هم حل میکنم !به ساعت نگاه میکنم ؛ 9:15...
یه بار دیگه از اول تک تک سوالا رو میخونم و حل میکنم...همینجوری تا ساعت 10 میشینم...وقتی میخوام پاشم برگمو بدم میبینم یه سوال 2 نمره ای رو کلا" اشتباه نوشتم...با چه ترس و استرسی خطش میزنم و پایین صفحه شروع میکنم به نوشتن , دستام میلرزه...همون موقعس که این خانمه باز داره جیغ میزنه که دیگه برگه هاتونو نمیگیرم و برگه هاتون واسه خودتون و...
معلممون واستاده بالا سرم میگه ولش کن ؛ بنویس ;D
وقتی نوشتم با سرعت میرم برگمو بدم , میبینم که بَه هنوز کلی آدم تو سالن نشستن...این معاونه هم که هی جیغ من دیگه رفتم و فلانُ فلان...
سه تا پوشه ی صورتی رو میزه که روی هر 3 تاش نوشته فیزیک , و روی هر 3 تاش هم اسم معلممونو نوشته...برگشتم میگم برگمو تو کدوم بذارم ؟به نقطه ی نامعلومی اشاره میکنه و میگه اونجا :-"
پوشه ی اولی رو باز میکنم اسم سارا که توی کلاس خودمون هستُ میبینم...برگمو میزارم توی همون پوشه و با سرعت از پله ها میام پایین..
کیفمو برمیدارم و از مهلا خدافظی میکنم...مامانم اون طرفِ خیابونِ.....با یه نیش باز از خیابون رد میشم و میشینم توی ماشین و اون میگی دیدی گفتم 20 میشی؟ :)
حالا واسه اون حال و روز قبل از امتحانم میخندم ؛واسه اون احساس مسخره ای که صبح داشتم...
×خرداد خوب شرو شد ؛ ایشالا خوب هم خواهد بود و خوب هم تموم میشه!
_راضیِ راضی ( :
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من امروز رو روز جهانی آبجو نامگذاری میکنم =D> <:-P
دیشب دو بطری از این بزرگاش انارو لیمو تموم کردم :>
امتحان زیاد نخوندم اما از سرشم زیاد بود این زبان فارسی,تمام ترم پیش سوگلیش بودمو هیچی نمیخوندم,حالا هم با همون تصور با دست باز امضا میکنه,وای من آدرس سایتو دادم عضو بشه یوقت نبینه پستمو :-s
خلاصه تو راه مدزسه یک ابجو لیمویی گرفتم باز و شستمو گذاشتم سرش و کلی تکون دادم,از فشارش شستم پرید و با فشار زیاد کف پرت شد تو هوا و پوکید و باد زد کلی تو صورتم و رو عینکمم ریختش,بعد هی ازش کف بیرون میومدو بندم نمیومد و آخرشم فقط کف موند تو بطری =)) ;;) /m\ 8-}
بعد رفتیم امتحانو اینا,تیپ بچه ها خیلی باحال بود,هیکی هرچی دلش میخواد میپوشه,جن که اصلا پیتبول B-)
قبل امتحان بچه ها سه تا چیز بهم گفتنو توضیح دادن همینجوری و هر سه تا که اصلا ازشون چیزی نخونده بودم اومد و فهمیدم نیم ساعت زودرسیدن بهتر است از هرگز نرسیدن,دقیق دو ساعت خرخونی میشد >:D< <:-P
بعد مدرسه با بچه ها راه افتادیم و اول خاستیم بریم کوهسنگی ولی یه عده میخاستن برن گیم نت پس تا تقی اباد همه باهم رفتیمو بعد اونجا ما جدا شدیم رفتیم تو اون گندهه چرخ زدیم ویه سری کارای باحال کردیم که خیلی خوش گذشتو خاطره شد 8-^
بعد با جن و مشکول رفتیم کانون زبان کار داشتو باز سه تایی آبجو ورداشتیم ترکوندیم,اینقد حال میداد این فواره ی کف که نگو /m\
مشکول یکی کاد دار زد ریخت رو جن که این رفته بود داشتیم عینکشو پاک میکردیم. :)) 8-} ;))
بعد تا شهدا پیاده رفتیمو از اونجا منو جن رفتیم سمت حرمو از اونجا از هم جدا شدیم :-h
یکی از روزای باحال بعد امتحانم بود امروز که خیلی خوش گذشت /m\ <:-P ;))
قراره برای پایان امتحانا یکی از اون گنده هاش بیارمو به همون سبک وسط حیات بترکونم به مناسبت پایانو بعدشم که جشن کتاب سوزی داریم هر سال دوماس و قراره جغرافی امسالو بسوزونیم,لباس اضافیم میارم که نگران زنج شدن نباشم /m\ /m\ /m\ /m\ /m\ /m\ >) >) >) >) >) /m\ /m\ /m\ /m\ /m\ /m\
الان نوشتم میبینم تو هیچ پستی تا حالا اینقد اسمایلی نذاشته بودم ;))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

این مال دو روز مختلفه ... ببخشید یکم زیاده ... بقیه هم داره که بعدا میذارمش


فصل امتحانات بود و همه بعد از پایان امتحان تعطیل بودند و زود میرفتند خانه شان .
آن روز امتحان فیزیک داشت و کمی امتحانش بیشتر طول می کشید. چون میدانستم ، یواش یواش آمدم.
در راه یک کارت شارژ همراه اول خریدم و همینطور که راه می رفتم ، سعی کردم حفاظ روی رمزش را با ناخنم بتراشم . ناخنم کوتاه بود و انقدر دستم یخ زده بود که قدرت خراشیدنش را نداشت . در نهایت یک چیز نوک تیز از توی کیفم پیدا کردم ، خراشش دادم و شماره رمز را وارد کردم.
بهش زنگ زدم . جواب نداد . گفتم حتما سر جلسه است . توی پارک نشستم و روی یک نیکت منتظر شدم. هوا به شکل وحشتناکی سرد بود . کلاه سویشرتم را روی سرم گذاشتم تا سینوزیت نشوم .
رو به روی نیمکتم آب نمایی بود که سرمای هوا را به طور قابل توجهی افزایش می داد. از آفتاب هم خبری نبود . کمی آن طرف تر نیمکت دیگری قرار داشت که از فواره آب دور تر بود ، اما جایم را تغییر ندادم. میترسیدم بیاید و مرا نبیند .


فصل امتحانات است و همه بعد از پایان امتحان تعطیلندو زود میروند خانه شان .
امروز امتحان فیزیک داشت اما امتحانش بیشتر طول نمیکشد چون من نیز امتحان فیزیک داشتم. یواش یواش آمدم.
در راه یک کارت شارژ همراه اول از همان دکه خریدم و انداختمش ته کیفم . آخر امروز گوشیم را جا گذاشته بودم. حیف شد چون ناخنم امروز بلند بود و هوا هم گرم.
نتوانستم بهش زنگ بزنم چون امروز گوشیم را جا گذاشته بودم. توی پارک نشستم و روی همان نیکت منتظر شدم. هوا به شکل وحشتناکی گرم بود . آستین هایم را درآوردم تا خنک تر شوم.
با اینکه رو به روی نیمکتم یک آب نما بود ، اما چیزی از گرمی هوا نمی کاست. آفتاب هم محکم توی سرم میکوبید. کمی آن طرف تر نیمکت دیگری قرار داشت که زیر سایه بود ، اما جایم را تغییر ندادم. میترسیدم بیاید و مرا نبیند .
 
  • لایک
امتیازات: Neg@r
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیروز یکی از موزیک ویدئوهای سلناگومز رو که به تازگی دانلود کرده بودم دیدم و به جهت اینکه خونه کسی نبود یهویی جو گیر شدم ....
خب طبیتا من لباس هایی به خفنی سلنا ندارم ولی مامانم که داره
پس رفتم و کفش های پاشنه 10 سانت مشکی مامانم رو پوشیدم ( که کفشون تمیز بود ) -
لباس شب سیاه خیلی شیک مامانم رو تنم کردم -
دو سه لایه ریمل زدم -
مث سلنا دور چشامو با سایه سیاه کردم خلاصه چون تازه از حموم اومده بودم موهام حالت داشت
و همینطور رژ لب و گونه هم به خودم مالیدم
و از این کیف پول ها هم گرفتم دستم ....
آقا چشتون روز بد نبینه جوم سه برابر شد
چون که دیروز هم اختتامیه ی جشنواره ی کن بود و دیده بودم احساس کردم دارم روی فرش قرمز راه میرم
و هی فرت و فرت عکاس ها دارن ازم عکس میگیرن و من هم هی مدلای مختلف میگیرفتم ...
انقد حال داد تا اینکه از تراس دیدم بابام داره میاد
بدو بدو لباس های خودم رو دوباره پوشیدم
و رفتم تا آرایشم رو بشورم ولی وقتی درو باز کردم بابام گفتم چرا صورتت مث رنگین کمون شده ؟؟ چرا زیر چشات سیاهه ؟
من : :-[ ;D :-ss میشه به مامان نگی ؟ [-o<
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

این هم ادامه قبلی


فردا امتحان زبان فارسی داشتم . کتاب زبان فارسی را درآوردم و از مبحث آخر امتحان شروع به خواندن کردم.
هر از چند گاهی یک نگاه به سمت خیابان و یک نگاه به گوشیم می انداختم بلکه خبری شود و بعد دوباره بر می گشتم سر درسم و با مارکر سبز فسفری نکات مهمش را علامت می زدم. خیلی که سردم می شد ، دست هایم را به هم می مالیدم و "ها" شان می کردم.
بالاخره گوشیم زنگ خورد . خودش بود. از هیجان از جایم بلند شدم ، اما تا آدم جواب تلفن را بدهم قطع شد .
سرم را که بلند کردم دیدم دارد از رو به رو می آید.
کتابم را بستم، کلاه سویشرت را از سرم برداشتم و به طرفش رفتم.
آن روز سه چهار ساعتی را با هم بودیم.


فردا امتحان زبان فارسی داشتم . کتاب زبان فارسی را درآوردم و از همان مبحث شروع به خواندن کردم.
هر از چند گاهی یک نگاه به سمت خیابان و یک نگاه به ...
دستم را که در جیب می بردم خبری از گوشی نبود. آخر امروز گوشیم را جا گذاشته بودم. تمام کتاب پر بود از علامت هایی که با مارکر سبز فسفری تویش زده شده بود. خیلی که گرمم می شد ، دستم را که خنک تر بود روی صورت و گردنم می گذاشتم و خودم را باد می زدم.
گوشیم زنگ نخورد. آخر امروز گوشیم را جا گذاشته بودم.
از جایم بلند شدم و سرم را بلند کردم ؛ کسی نبود.
کتابم را بستم، آستین هایم را پوشیدم و به طرف خیابان رفتم.
دیگر کم کم داشت دیر می شد.
 
Back
بالا