• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یک نکته ای که هست تو خاطره هاتون گاهی به حرف بزن نزدیک میشید
امتحان زیست داشتیم و میخاستم بخونم که با این صحنه مواجه شدم
ا ا ا ا ا
وایییییی
کتابم کجاس س س س س ~ ~~؟
نه ه ه ه ~ ~
هرچی گشتم کتابی نبودو از رو یک کتاب تستو اینا یکسری خلاصه ی مزخرف خوندم که به هیچ درد نمیخورد
بعد فردا رفتم مدرسه و امتحان تستی 70 تا سوال
همشو با چیزایی که یادم بود جواب دادم و شدم 50%
او نه ~ ~ ~ ~!
معلم گفت یوسف نیا تو چرا تلاش نمیکنی تو خیلی خوبی تو اگه تلاش کنی میتونی یک جراح مغز عالی شی
پروفسور سمیعی شی:(
باور نکرد کتاب نداشتم
زنگ تفریح محمد پور بردم یک دلستر 0% مهمونم کرد تا از دپرسی در بیام :(
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز زنگ اول کامپیوتر داشتیم، صبح که بچه ها اومدن همه نشستیم تو کلاس که شیمی بخونیم چون زنگ آخر امتحان شیمی داشتیم. معلم کامپیوتر یکی از بچه ها رو تو راهرو دیده بود و بهش گفته بود که بریم کارگاه.بنده خدا اومد تو کلاس هرچی داد زد بچه ها برید کارگاه کسی محل نداد. حدود 20 دقیقه از زنگ گذشته بود که دیدیم معلم کامپیوتر عصبانی اومد تو کلاس گفت:مگه بهتون نگفتم بیاید کارگاه؟؟؟!!
خلاصه وسایلمونو جمع کردیم رفتیم کارگاه. تو کارگاه گیر داد که چرا نیومدید. ما هم گفتیم خبر نداشتیم که باید بیایم کارگاه. گفت : مگه من یکیو نفرستم بیاد بهتون بگه؟کجاست؟کجا مونده؟
یکی از بچه ها گفت: تو دستشویی گیر کرده بود!!
همه زدن زیر خنده معلم هم دیگه هیچی نگفت
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

طولانی بود! نوشتنشم طولانی میشه

فقط یادم باشه 31 فروردین 91
فرق میکرد
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز منو گرفتن گشت محترم ارشاد
به چه دلیلی؟؟؟؟
حجاب کامل همراه با مانتوی کوتاه
این همه دختر ول تو خیابون هست دختر خراب
اونارو ول کردن اومدن سراغ من امیدوارم گیر
هیچ کدومتون نیفته که نمیدونید من چی کشیدم
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

3 روز پشت سر هم طعطيليم.نميدونم تو اين 3 روز چيكار كنم!!!يه رمان ترسناك گرفتم بخونم 1 فصلشو خوندم مو به تنم سيخ شد...ولي به خودم جرات دادم تا 15 فصلشو خوندم...امروز شايد بريم خونه مامان بزرگم اينا...راستي امروز امتحان عربيمو دادم.خداروشكر كامل شدم...زنگ املا با كلي تقلب 19/5 شدم عوضيا (4) تا كلمه در هم ريخته داده بودن اونم مركب!!!راستي امروز تا رسيدم خونه ديدم ايفونمون يهو زنگيد.رفتم گوشيو برداشتم ديدم زريو مهدين...سرويسشون جاشون گذاشته بود اومده بودن بهم بگن بزنگم به تاكسي اخه خونه ما به مدرسه نزديكه و پياده ميرمو ميام.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

رفتیم میدون تیر
اینقد حال داد
با اصلحه ی واقعی شلیک کردم
اولش دلهره داشتم
اما تا تیر اولو شلیک کردم خیلی ساده بود
مثل اسباب بازی آسون بود
اینقد تو بیابونا راه رفتیمو بشین پاشو دادن احساس کوفتگی تو کشاله ی ران دارم
رنگمم برنزه شدش قشنگ
ولی خیلی خیلی حال داد شلیک تفنگ
چه صداییم داشت
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اين خاطره يه كم ناجوره,ببخشيد:
امروز سرصف داشتن به بچه هايي كه تو آزمون پيشرفت تحصيلي مقام استاني آوردن جايزه ميدادن.اسم منو خوندن,ميخواستم كوله مو در بيارم برم بالا جايزمو بگيرم كه آرنجم محكم خورد به يه چيزي.برگشتم نگاه كردم ديدم آرنجم صاف خورده تو سينه ناظممون كه داشته رد ميشده!
عذر خواهي كردم,داشتم از خجالت آب ميشدم!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

_ تو داری پات ُ کج میزاری، نگرانتم مبین..
صداش کردم و گفتم: _ یه وقت روانشناس واسم بگیر. حالم خوب نیست جدا".
_ چرا به من همه چیزت ُ نمیگی؟ من خودم روانشناست، بیا صحبت کنیم.
_ نه مامان، بهت اعتماد ندارم، یه سری حرفا رو نمیتونم بهت بزنم، میخوای بشینی بعدش گریه زاری کنی حوصله ندارم. من ُ نمیفهمی..
_ همین چیزا رو میگی صبح و شب من شده فکر کردن به آخر عاقبت تو و اعصابم اینجوری شده..
_ ببخشید اما زنگ زدی دوتا وقت بگیر، خودتم احتیاج داری..

[در اتاقم ُ میبندم، خودم ُ پرت میکنم روی تخت، هدفون تو گوشم.. خیره به دنیای بیرون از بالکن اتاقم..]

×× تقریبا" دو، سه روزی میشه سردرگم میرم اینور اونور بی هیچ هدفی.. ×
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

علی مقدم، بهترین معلم تمام زندگیم.. 8-^

امروز واسش و واسه روز معلم جشن گرفتیم بادکنک برف شادی کاغذ رنگی آبشار و ... ((: خیلی خیلی خوش گذشت..

شو Redfoo و LMFAO با اون یارو کله کارتـُنیه.. ((: با همون حرکات توی کلیپ I'm 'FELAN' & I know it ((: بعد از چندبار فری استایل کاملا" حرفه ای شـُدیم ((:

اصن عاشقشم حیف که از سال دیگه حلی نیست..

این البته مال امروز نیست.. شنبه نوشته.. ولی خودش نوشته.. Only Ali Moghadam.. 8-^

 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز بدون شک یکی از بهترین روزای زندگیم بود..

نمایشگاه کتاب، مهم نیست که خوب باشه.. مهم اینه که با کسی برید که اون واستون نمایشگاه ُ خوب کنه..!

با وجود اینکه نشرها نبودن خوبا، کتابای خوبم که نبود توقیف ُ اینا.. ولی بهترین نمایشگاهی بود که رفتم..! اول صــُب خلوت همه کارامون ُ کردیم راحت 8-^

از نمایشگاه که بگذریم..

این همه عمرمون ُ صرف کافه گردی ُ اینا کردیم همه یه جور بودن..! کافه مینه لی واقعا عالی بود، پرسنلش مخصوصا خیلی خیلی 8-^

اصن کلی با فضاش اُنس گرفتم ((: X: آقائه خیلی خیلی خوب ُ خوش برخورد بود 8-^ عرقیات طبیعی ئم که داد خیلی خوب بود 8-^

چیزکیکاشون َم خوب بودن اصن :دی اصن ایراد نداشت خیلی خوب بود ((:

: ذوق زده : هیجان زده

رستوران پارسوا ئم خوب بود، پیتزا استیک.. اصن خیلی خیلی fell in love َم 8-^

قیمتاشون معقول بود و جدا" از رستورانای عن گرون ُ کافه های عن تر گرونی که قبلا" رفته بودم خیلی بیشتر خوش گذشت :دی

نزدیک نمایشگاهــَم بودن..!

نقطه. یادم باشه 14 ُم اردیبهشت 91 خیلی خوش گذشت.
 
Back
بالا