• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

آقا مشدو توصیف کنم: ;D

تو راه که بایاسمنو زهرا و اینا مسخره بازی در آوردیم کنسرت هم داشتیم و اینا کلی خندیدیم و فیلم گرفتیم ;D

اول که وارد مشد شدیم ساعتای 8 بودو اینا بعد این راننده اشتبا شنیده بود آدرس رفته بود یک جای خیییییلی دور تر از محل برگزاری همایش :(

بعد آقا منا زنگ زد نرگس زنگ زد میگف شما کجایید هی منم میگفتم داریم میایم داریم میایم ;))

ساعت 9 و نیم رسیدیم زنگ زدم نرگس گفتم دم دریم گف باشه الان پری رو میفرستم ;D

آقا تو محوطه ریحانه رو دیدمو اینا بنده خدا خیلی رو خودش فشار آورد آخر هم نفهمید من کیم بعد آقا گفتم محدثه ام بعد گف دیر اومدی و اینا 8-^

بعد کلا هر وخ دیدارم با ریحانه رو یادم میاد خندم میگیره هم من هم یاسمن هم زهرا ضایع شدم فجیح ~X( =))

رفتم اسممو بنویسم با شماره و اینا میبینم یکی دستشو گذاشته زیر چونش زل زده بهم بعد دیگه توجه نکردمو اینا 8-^

با خودم میگفتم نگا دختره خوشگل ندیده ;Dاسممو که نوشتم زهرا به همون دختره که زل زده بود به ما گف:

تو کیی؟

اونم گف من پرستو ام ;D

آقا بغلو ماچو اینا رفتیم تو دنبال منا میگردم بعد واسم دست تکون میده میریم 2 ردیف عقب تر میشینیم :)

بعد نرگس میره بعدش منا اس داد گف پاشین بیان جلو میای؟؟ :)

با کلی خواهش و تمنا و اینا از همراهمون اجازه میگیریم میریم جلو ;D

حرف میزنیمو اینا میخندیم میدم ده=فتر خاطراتمو به منا برام سوسک میکشه :)

از این سوسکای بال دار هستن بعد میدم به سیما ;D

کنار سیما یکی نشسته میگم اون کیه منا میگه نباید بگم :)

بعد آقا ناراحتو اینا میریم سلف بعد مناشون جا گرفتن :-"""""میریم بعد تازه اونجا شیما رو میبینم و من هنوز در عجب بودم

اون دختر کنار سیما کیه بعدش میبینم پگاه (پگیسوس)از اونور میگه سارینا سارینا بیا بعد سارینا میره اونجا هنو ;D

دوهزاریم نیافتاده بود که به شیما که اصفهانی بود میگم سارینا رومیشناسی؟؟میگه آره همین بود دیگه میگم چی ؟؟ :-??

باورم نمیشه و اینا بعد میرم جای پوسترش بهش میگم چرا نگفتی من سارینا ام؟؟بعد سارینا سوت میزنه و ;D

میگه آخه میخواستم تلافی کنم سر قضیه ای که مزاحمم شده بودی =))

من: :-w

گف:ببخشید :|

من:حالا اشکال نداره میبخشمت ;D

دوباره میریم محوطه و اینا با سارا و پری حرف میزنیم و اینا ;D

بعد دیگه بعد پوستر و اینا میخوایم بریم که فقط میتونیم با سیما و منا خدافظی کنیم :|

اونم به دلایل خاص نشد با بقیه دوستان خدافظی کنیم فقط هم بخاطر ناظم و همراه گرامی :|

از راه برگشت هم مسخره بازی ;D

خوب بود عالی بود ینی دست ریحانه و پرستو درد نکنه خوشال شدیم دیگه 8-^

تا یک دوماه شارژیم 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بچه ها من هر روزم هیجان انگیزو پر اتفاقات جالبه
تا الانم کلی خاطره دارم اما برا نوشتنش نیاز دارم اون اکانتم باز شه
کسی نمیتونه کاری برام بکنه؟
‏ تو پخ اگه میتونین بهم بگین
دارم میسوزم که نمیتونم بنویسم
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

الان تو مدر3 جشن داشتیم!
یعنی بهترین جشن عمرم بود الان!
از دو هفته پیش بهمون گفتنکه امروز(24/12) که روز بعد از چارشنبه سوری میشه، آتیش بازی داریمُ جشنواره غذا و سفره هفت سین هستُ خلا3 میخوایم بترکونیم!
بعدشم کلاسی که بهترین هفت سین و غذاهارو درست کنه میبریمش یه اردو اختصاصی!
مام دست به کار شدیمُ شرو کردیم کارای سفره رو انجام دادن، تا دیروز که تقریبا درستش کردیم!
امروزم دیگه کامل شد،حالا شاید عکساشُ براتون بذارم، یعنی محشر شد!
از اداره اومدن بازدیدُ خلا3 مارُ اول اعلام کردنُ 103ُ دوم اما گفتن چون هردو زحمت کشیدن دوتاییشونُ میبریم!
بعدشم که همه کلاسا اومدن ریختن تو کلاس ما غذاها رو بخورن.
تو کلاس جا نبود 100 نفری که تو مدر3 بودن همه اومده بودن تو کلاس ما!
غذاهارم که خوردیم گفتن برین اتیش بازی!
رفتیمُ خلا3 ترقهُ کپسولیُ زنبوریُ آبشاریُ ... بود دیگه با دو تا اتیش که دیگه کلی پریدیم از روشونُ...
خلا3 انقد بهمون خوش گذشت که حد نداره!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دو سه ماهی میشد که کُلام گمشده بود.

خیلی ناز بود! خیلی دوسش داشتم 8-|

گفتم گم شده دیگه! مهم نیس! 8-|

دیروز یکی از بچه ها تو حیاط که بودیم صدام کرد.

گفت زهرا بیا کُلاه سر این بچه هرو ببین! :-"

بچه سرایدار مدرسمون بود.

تا کُلا رو دیدم! 8-| :-L کلاهٍ من! :-L.

مطمئن بودم کُلاه منه!ازش پرسیدم کُلاتو از کجا خریدی؟؟؟ گفت: مامانم برام اوردٍ! :P

گفتم:شال گردن هم داره؟؟ (چون شال گردنش خونمون بود!) گفت:نه :P

بچه ها گفتن برو کُلاتو بگیر ازش! :-L گفتم نه بچس بیخیال! ارزش نداره 8-|

یکی از بچه ها رفت بهش گفت: میشه کلاه دوستمو بدی؟؟ بچه کلاه رو بهش داد!

حالا اومدم خونه بابام میگه چرا ازش گرفتی فردا برو با شال گردنش بهش بده!! :)

منم گففتم هیچوقت همچین کاری نمیکنم! گدا که نیستن! کُلاهمو دوست دارم خو! 8-^

اینم از سرایدار مدرسمون! :| به جای اینکه اشیا گمشده روببره بزارٍٍه تودفتر میبره برا بچش! :|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

سه شنبه این هفته تو مدرسه جشن آب بازی و چارشنبه سوری داشتیم.وقتی داشتم بچه ها رو با آب خیس میکردم یهو دیدم دوستم شقایق داره با یه سطل پر از آب میاد سمتم.فقط یکم دیر دیدمش چون دو ثانیه بعد سطل آب رو سرم خالی شد. خیلی ضدحال بود.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من دیروز توچالوس کنسرت احسان خواجه امیری رفتم خیلی خوش گذشت
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

آقا من برا اولین بار تو عمرم رنجر سوار شدم! :-ss :))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز بذترین روز زندگیم بودش
الکی الکی همه چیزم از هم پاشیدش
سر هیچ و پوچ
از چی بگم؟
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من با گوشیمم بنابراین اگه جا نشد شد چند پست عذر میخام و ادقام بشه لطفا
روز اول بعد عید بود
از دلهره ی فردا و اینکه هیچی درس نخونده بودم تمام شبو بیدار بودمو خابم نبردو تو سمپادیا گذروندم
صبح تو راه مد جواد باهوشو دیدم و با هم گپ زدیمو حرف از اینکه من شرط بستم با یکی قبل مدارس ستاره آبی بگیرم اما نگرفتم
بعد یهو باهوش گفت امروز صبح گرفتی
بنابر این کلی شاد شدم
بعد رفتیم مدو کلی سلام علیکو و کلی شادیا بعد مدتها دیدن دوستان خیلی چسبید
یادم رفت بگم منو باهوش پای چپ وارد مد شدیم
بعد که زنگ شروع شد فهمیدم من فک میکردم اونروز سه شنبس اما دوشنبه بوده
اما خوش گذشت
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

با یکی از فارغ التحصیل ها رفته بودم بیرون.. دوستم گف یه فیلمِ بلوتوث شده واسم بیا بذارم ببین..
تازه گف مالِ یه سری از بچه های مدرسمونِ.. یکی هم توشه انگار تویی..
منم به حالتِ :مشتاق و :انتظار نشستم دیدم فیلمَ رو..!
.. :o X_X :-L ^-^ ..

فیلمِ یکی از فیلمای سرِ کلاسمون بود یه روز که معلم نداشتیم گرفته بودیم.. دیه معروف شدیم رف..! ;D
 
Back
بالا