• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

واااااااای این هفته خیلی هفته ی ضد حالیه!
هر روز امتحان داریم. من یک در میون گند میزنم! خدا فردا رو بخیر کنه!
امروز داداشم گفت بیا یه چی نشونت بدم! گفتم چیه؟ گوشیو گرفت جلوم گفت فقط ناراحت نشو اینو به همه نشون دادم!
رفتم نزدیک که ببینم چی داره تو موبش. دیدم یه فیلم از من گرفته نمی دونم کی. غرق در لپ تاپ بودم داشتم با صدای بلنــــــــــد ترانه میخوندم!
خیلی خندیدیم روحمون شاد شد.
روحتون شاد شه ایشالله! ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

کیفــَم ُ لگد زد و گــُفت: _ اخراجی..

[برداشتم ُ زدم بیرون از مدرسه]

_ دو دقیقه وایسا، به اولیات اطلاع بدم.
_ هرکاری داری زودتر، میخوام برم. [نشستم رو زمین و کیفم ُ پرت کردم جلو در مدرسه]
_ تو معلم شیمی ُ زدی، طلبکاری؟
_ عذرخواهی کردم، حق نداشتی من ُ از کلاس بکشی بیرون..
_ تو گــُ.. غلط کردی.
_ هر گــُهی بخورم حق نداری کیفــَم ُ لگد کــُنی..
_ عذر میخوام بابت اون کار. بزرگترتم، ناظمت نه.. درست باهام صــُحبت کن.
_ ببین من نه عصبی ام، نه ناراحت ام، نه دعوا دارم. صرفا" به خاطر ِ لگد شــُدن ِ کیفم دلگیر بودم که.. عذرخواهی کردی حل شد..!
_ :| برو سر کلاس. [برگ تاخیر ُ امضا میکــُنه میده بهم]

[در ُ پشت سرم میکوبم]

×× قبلش.. گــُنده ی مدرسه رو زده بودم داشتم درمیرفتم که خوردم به ناظم و معلم شیمی..! ×
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

تا حالا تو زندگیم 10-15 دقیقه به صورت مکرر نخندیده بودم ، با بچه ها که سوار آژانس شدیم از وقتی نشستیم خندیدیم تا وقتی که پیاده شدیم . خندیدن به این معنا که نفسمون بالا نمیومد ، به این معنا که می خواستیم یه حرفی بزنیم نمی تونستیم بزنیم . بعد چند دقیقه ی آخر دیدیم شکوفه ساکـته ، فکر کردیم مُرده اون زیر :)) عالی بود عالی !

توی اون انتشاراتیه هم عالی بود :)) پرسید چی می خوایم بخونیم ، من گفتم پزشکی ، یه نگاهی کرد با این مفهوم که پس برو بمیر :)) :-" بعد کلی چیز خوب دیدیم 8-^ کلی شاخ میشیم اصلنشم 8-^

واااای شکوفه و دستمال کاغذی :)))) آیناز رسما " :| " شده بود آخرش !!

یک ساعت ِ خوبی بود ، خیلی خوب .
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دفتر معاون پرورشی بغلمونه و منم خیلی قبول داره و اینا
بعد گاهی دفترش زنگ میخوره اینقد زنگ میخوره که آخر از کلاس میریم بیرون تا جواب بدیم بهش
بعد گفتم بچه ها بیاین شمارشو برداریمو هروقت خاستیم بریم بیرون بهش زنگ بزنیم
بعد حالا اونایی که کلا کار دارن تو دفترشو اینا نبودن مجبور شدم خودم برم که نه کاری با اون دارم هیچوقتو و تازه ازشم خجالتو اینا دارم
بینا دم در وایسادو رفتم تو دفترش قبلش شماره ی یکیو گرفتم که بهش بزنگم چون گوشیم همرام نبود
حالا رفتم تو سه بار موقع ی گرفتن اشتباه شد
زنگم خورده و هرلحظه معلم یا خودش میاد
آخر گرفتمو اومدم بیرون
بعد فهمیدم مشاره مدرسه بود
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز اولین روزیه که من با سایت سمپادیا آشنا شدم.
باحاله. >:D<
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

91/1/26-شنبه
دیشب وقتی میخاستم برم بخابم،فقط به خودم فُش میدادم چون فرداش 2تا امتحان داشتم،لای کتاب رو هم وا نکرده بودم و مشقای عربی رو هم ننوشته بودم!!! :-ss
وقتی رسیدم تو کلاس،میخاستم برم به معلم عربی بگم من درس نخوندم،ازم نپرسه!!!!!ولی زهی خیال باطل..... نصف بچه های کلاس میخاستن مثه من بگن که درس نخوندن :-"
دوباره من موندم و سیل فشی که نثار خودم میکردم!!! ~X(
وقتی یکی از بچه ها گفت معلم عربی نیومده،از خوشحالی داشتم بال درمیوردم <:-P!!! اولیش به خیر گذشت.... ;D
زنگ بعد امتحان دینی بود...... اسون بود،حتی اگه سخت هم بود میشد با مشورت بچه ها ??? یا open book یه نمره بالا18گرفت!!!!دومیش هم به خیر گذشت ;D
سومی امتحان امار بود که واقعن هیچی بلد نبودم!!وقتی گفتن بچه ها رو میبرن جشن دیگه واقعن ذوق مرگ شده بودم.زنگ امار هم پرید!!روزمون تکمیل شد.... ;D
خیلی روز خوبی بود :x،کلن بیکار بودیم.... ;Dهر اتفاقی که دلم میخاست بیفته،همون شد........
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اینجاشیراز ساعت 12:15.تقلبای دینیمو نوشتم مشقای فیزیکمم فردا کپ میزنم آی لاو یو پی ام سی.. ;D ;D ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

تصميم گرفتم هر از گاهي به اينجا يه سري بزنم ;;)
...
امروز يكشنبه 27 فروردين91 ;;)... الان از سايت مدرسه آن هستم ;;)
...
زنگ تفريح دوم توي سايت بوديم... :>
مليكا آن بود... :|
يهو از خوشحالي پريد هوا... <:-P
گفت كه با موندن حميد توي سايت موافقت شده... >:D<
در همين حين ^-^...چند تا از بچه ها رفتن و امتحان تاريخ فردا رو كنسل كردن... /m\
...
زنگ سوم شيمي داشتيم :-s كه يهو ديديم صداي بارون مياد... ;D
ديگه نفهميديم دور و برمون چي ميگذره... :P
همگي پريديم جلوي پنجره هاي كلاس و دستمون رو بيرون كرديم... ;D
به زور از خانم برادران اجازه گرفتيم كه بريم توي حياط و بارون بخوريم... ;;)
دوما عم توي حياط بودن... ;;)
ماها همگي دست همديگرو گرفتيم ;D و يه حلقه زديم >:D< و هي دور مدرسه چرخيديم و خيس شديم... >:D<
خيلي حال داد... >:D<
هممون خيس شده بوديم و ميلرزيديم... :-s
خانم رضوي عم داشت ازمون فيلم ميگرفت... ;)
در حال چرخيدن شعر "بارون بارون" هم ميخونديم ;D و رقص محلي ميكرديم... :-"
تا اينكه بارون شدت گرفت :-ss و از ترس مدير و اينا رفتيم توي كلاس... :-<
همه شروع كرديم به درآوردن لباس و مقنعه... :-"
توي كلاس كه بوديم يهو ديديم داره تگرگ مياد... :-\
اين همه بارون و تگرگ توي كاشون واقعن بي سابقه اس... :o
خلاصه كه ساعت شيمي پريد... <:-P
...
امروز كلي از بچه ها ناهار آورده بوديم... :P
من=› پيتزا ;D
سحر=› كتلت ;D
فهيمه=› اسنك ;D
شيرين=› كالباس ;D
زهرا=› كوفته تبريزي ;D
تنها روزي بود كه اين همه ناهار داشتيم... ;;)
...
تصميم گرفتيم كلاس جبر بعدازظهرمون رو به خاطر خيس بودن كنسل كنيم... :-"
مائده كنسل كرد... =D>
با بچه ها ناهار من و فهيمه و زهرا و سحر رو خورديم... ;;)
خيلي چسبيد... /m\
...
چون سرويس ما ساعت 3 ميومد، من و فهيمه تصميم گرفتيم كه توي مدرسه بمونيم و بيايم توي سايت... :-"
...

فعلن خودافظ :-h...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

مدرسه ی ما درسطح بــــــــــــــــــوق بود
سال اول دوم راهنمایی بدون هیچ امکاناتی الآنشم همینی که هست..!
ی خورده از سطح بــــــوق بیشتر...
اردوی یک روزه کاشان 1نیمه شب رسیدیم خونه
اردوی 3روزه شیراز
اردوی 5روزه مشهدالرضا جای همتون خالی
الآنم ی سری بچه ها رفتن مشهد خوش بحالشون...
ماهم توسایت اصولا ول میچرخیم!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

جدیدن مدرسه تکراری شده ;D همش شده گیر دادن ناظم و لغو امتحان و ;D میخوام واسه امتحانای ترم دوم شدیدا خرخون شم ;D B-)
 
Back
بالا