• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاوره روان‌شناسی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع no one
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
روانشناس دارو داد؟ :-؟
روانشناس منم هیچی بلد نبود اونجوری که من میخواستم نبود(شایدم برداشت من اشتباه بود) فقط در حد قرص و اینا یا تشخیص افسردگی و عوارض. همشم میگفت من درکت میکنم تو موقعیت سختی هستی :-"منم هی اطلاعاتم بروز تر میشد ازش سوالای سخت میپرسیدم هی میپیچوند یا بلد نبود نمیدونم :| بازم بد نبود.... :-"
 
روانشناس منم هیچی بلد نبود اونجوری که من میخواستم نبود(شایدم برداشت من اشتباه بود) فقط در حد قرص و اینا یا تشخیص افسردگی و عوارض. همشم میگفت من درکت میکنم تو موقعیت سختی هستی :-"منم هی اطلاعاتم بروز تر میشد ازش سوالای سخت میپرسیدم هی میپیچوند یا بلد نبود نمیدونم :| بازم بد نبود.... :-"

حالا من نمی تونم ندیده و نشناخته بگم از چه مدلایی شون بوده. بعضی مکاتب خیلی حرف نمی زنن:|
یه بنده خدایی رفته بود تو المان پیش یه روان کاوی ، بعد یه سلام اول جلسه از دکتر شنیده بود و بعدش هر چییی این حرف می زنه ، اون هیچی نمی گه ... خلاصه آخرش عصباااانی که چه وضعشه بابا ، مث که رویکردش تو جلسه اول همین شکلی بوده! ایران بود بیرون رفتنی می گفتیم حرووومش ایشاالله درد و مرض شه اون پول
(بعضی روان کاوا تو همین تهران به نرخ جهانی می گیرن. فکر کن ساعتی 100 دلار مثلا)
ولی خب هر چی خودت رو بتونن هدایت کنن به جواب خودت که بر اساس ارزش های خودت هست برسی ، خیلی بهتر از اینه که یه پاسخی رو بذارن تو دامنت ، اصلا تفاوتش تو ادامه راه آدم فرق داره. مثلا یه نشانه روان شناس بی سواد اینه که بهت می گه :آره عزیزم خوبه برو با فلانی ازدواج کن، برو از فلانی طلاق بگیر . کلا "توصیه" و ...

خلاصه درصد روان درمانگرای خاله درمانگر که دارای پروانه نیز می باشند شاید 80 درصد کل باشه. (حالا عدد رو از آمار واقعی نیاوردم، یه استادی داریم تو سازمان نظام روان شناسیه ، یه همچین عددی داد یه بار)
 
من اصلا نمیتونم اولویت بندی کنم و همش ناخودآگاه اتفاقات گذشته اعم از خوب یا بد وارد ذهنم میشه... خیلی احساس خستگی دارم نه از لحاظ جسمی منظورم روحی
 
بنا به یه سری مسائل چند وقته خیلی ذهنم مشغول جنسیت و گرایش جنسیه. سؤالم اینه که اصلا چرا این جنسیت انقدر مهمه(و تا جایی که من شنیدم آدما باید جنسیتشونو بپذیرن یا خلاصه یه هویت جنسی داشته باشن) یا چی میشه که به یه چیزی میگن اختلال، و این که آیا هنجار یا ناهنجار بودن یه مسئله رو شناخته شدنش به عنوان اختلال تأثیرگذاره؟(البته این قضیهٔ اختلالو به طور کلی هم یه توضیح بدین ممنون میشم)
 
من سه ساله که سالی یکی دوبار بار به مدت یه هفته همه ی نشونه های افسردگی (به جز حد حرِ نصاب زمانیش) رو پیدا می‌کنم. و اونقدر شدید می‌شه که مثلا تمام اون یک هفته رو بدونِ اینکه از چیزِ مشخصی ناراحت باشم گریه می‌کنم و نمی‌تونم با بقیه ارتباط برقرار کنم و مطلقا هیچ کاری انجام بدم، دانشگاه هم نمی‌رم، چون اگه برم وسط کلاس گریه می‌کنم مثلا. و چون به ندرت و کوتاه مدته و همیشه خود به خود تموم شده پی‌اش نرفتم. بعد از اینکه عامل های فشار یه مدتِ مداوم و طولانی باقی بمونن، اینطور میشم.
و الان از همیشه طولانی تر شده. با این تفاوت که به شدت و فلج کنندگیِ دفعه های پیش که کوتاه و هجوم آورنده بودند نیست. خب تابستونه و عملا کارِ خاصی ندارم که ببینم توشون فلج شدم یا نه. ولی پشتِ همه چیز و همه ی لحظات و روزها و فعالیت هام غمِ سنگین و عدم تمایل موج می‌زنه. تقریبا هیچ چیزی رضایت بخش نیست، هیچ چیزی خوب نیست، زود از هر چیزی به هم می‌ریزم. از هیچی لذت نمی‌برم، همه چیز موجبِ حس بدِ بیشتر میشه.
و خیلی اذیتم خلاصه. احساس می‌کنم باید مراجعه کنم یه جا. اما کجا؟ کی؟ روان شناس؟ خب راستش نمی‌دونم روان شناس چکار می‌کنه. خودمو تطبیق میدم با هر چیزی که می‌دونم و فکر می‌کنم خب روان‌شناس با این غمِ فراگیر و وزنه ی سنگینی که تومه و نمی‌ذاره راحت حرکت کنم و فکر کنم و لذت ببرم چکار کنه؟ چون "فقط هست" و هر چی فکر می‌کنم از فکرِ خاصی، از عامل خاصی ناشی نمیشه. من می‌تونم به خودم بگم که خب یگانه الان همه چی اوکیه. چیزایی که اوکی نیست هم واقعا فاجعه نیست. و قبولش ‌می‌کنم اما تغییری تو حالم ایجاد نمیشه. و نمی‌دونم چقدر باید قضیه حاد باشه که لازم باشه به روانپزشک مراجعه کنم.
گفتم شاید تجربه ای در زمینه ی مراجعه کردن داشته باشید.
 
از تمامی اطلاعات و دانش شما درباره schediaphilia استقبال میکنیم "-:
 
سلام.
من صفحات قبل رو نخوندم ک ببینم مشکلی مشابه من واسه کسی پیش اومده یا ن.اگه تکراریه لطفا بگید ک بگردم پیدا کنم
من یه مدتیه هیچ کدوم از وسایلمو نمیتونم دور بریزم.کلی خودکار دارم ک تموم شدن ولی دلم نمیاد بندازم آشغالی.حس میکنم به وسایلم خیلی وابسته ام و وقتی مامانم به زور یه چیزیو دور میندازه تا مدتها فک میکنم ک چی به سر اون وسیله اومد؟ در واقع حس میکنم وسایلم موجودات زنده ان و من نباید تنهاشون بذارم وگرنه آسیب میبینن.فک میکنم اونا مثل بچه هامن و به مراقبت نیاز دارن.
یا مثلا اگه یه عروسکی کتابی چیزی رو ناجور رو قفسه بذارم فک میکنم اون وسیله دردش میاد و کمرش اذیت میشه و مثلا اگه خودم تو اون شرایط بودم حتما دردم میومد و میرم جای اون وسیله رو عوض میکنم.
به نظرتون مشکل حادیه؟ یا ن با گذشت زمان حل میشه؟به نظر خودم داره دردسرساز میشه.من از تصور اینکه گوشیمو بفروشم و یکی دیگه بگیرم میترسم درست مثل اینکه بگن یه عزیزی خدای نکرده چن وقت دیگه فوت میشه.
any ideas?
 
سلام.
من صفحات قبل رو نخوندم ک ببینم مشکلی مشابه من واسه کسی پیش اومده یا ن.اگه تکراریه لطفا بگید ک بگردم پیدا کنم
من یه مدتیه هیچ کدوم از وسایلمو نمیتونم دور بریزم.کلی خودکار دارم ک تموم شدن ولی دلم نمیاد بندازم آشغالی.حس میکنم به وسایلم خیلی وابسته ام و وقتی مامانم به زور یه چیزیو دور میندازه تا مدتها فک میکنم ک چی به سر اون وسیله اومد؟ در واقع حس میکنم وسایلم موجودات زنده ان و من نباید تنهاشون بذارم وگرنه آسیب میبینن.فک میکنم اونا مثل بچه هامن و به مراقبت نیاز دارن.
یا مثلا اگه یه عروسکی کتابی چیزی رو ناجور رو قفسه بذارم فک میکنم اون وسیله دردش میاد و کمرش اذیت میشه و مثلا اگه خودم تو اون شرایط بودم حتما دردم میومد و میرم جای اون وسیله رو عوض میکنم.
به نظرتون مشکل حادیه؟ یا ن با گذشت زمان حل میشه؟به نظر خودم داره دردسرساز میشه.من از تصور اینکه گوشیمو بفروشم و یکی دیگه بگیرم میترسم درست مثل اینکه بگن یه عزیزی خدای نکرده چن وقت دیگه فوت میشه.
any ideas?

عه منم تقریباً اینجوریم!!!
اصلاً دلم نمیاد خیلی از وسایلمو دور بریزم...
اتاقم پره از وسایلی ک نگه داشتم ب امید این ک شاید ی روزی بدردم بخورن!!!

نمیدونم درسته یا ن، اما انگار بهش میگن سندرم‌وسواس اجباری(ocd) ک باعث میشه نتونی از وسایلت دل‌بکنی(البته در مورد این ک حس میکنی وسایلت زنده‌ان نظری ندارم)

در موارد خیلی شدیدم باعث میشه آدم هر وسیله‌ای حتی از بیرون و خیابون و ... پیدا میکنه و خوشش میاد یا فکر میکنه ممکنه بدردش بخوره، برداره و توی خونش تلنبار کنه،
ک البته باعث بوجود اومدن مشکلات زیادی برای خود اون شخص(چ فردی، چ اجتماعی، و گاهاً بهداشتی) و خانوادش میشه...

ی برنامه هست در این مورد ب اسم «دورنندازها» ک پیشنهاد میکنم ببینی...

پ.ن: البته من جسارت نمی‌کنم ک بگم حتماً این مشکلو داری، ولی ی سرچ دربارش توو نت بزن
 
عه منم تقریباً اینجوریم!!!
اصلاً دلم نمیاد خیلی از وسایلمو دور بریزم...
اتاقم پره از وسایلی ک نگه داشتم ب امید این ک شاید ی روزی بدردم بخورن!!!

نمیدونم درسته یا ن، اما انگار بهش میگن سندرم‌وسواس اجباری(ocd) ک باعث میشه نتونی از وسایلت دل‌بکنی(البته در مورد این ک حس میکنی وسایلت زنده‌ان نظری ندارم)

در موارد خیلی شدیدم باعث میشه آدم هر وسیله‌ای حتی از بیرون و خیابون و ... پیدا میکنه و خوشش میاد یا فکر میکنه ممکنه بدردش بخوره، برداره و توی خونش تلنبار کنه،
ک البته باعث بوجود اومدن مشکلات زیادی برای خود اون شخص(چ فردی، چ اجتماعی، و گاهاً بهداشتی) و خانوادش میشه...

ی برنامه هست در این مورد ب اسم «دورنندازها» ک پیشنهاد میکنم ببینی...

پ.ن: البته من جسارت نمی‌کنم ک بگم حتماً این مشکلو داری، ولی ی سرچ دربارش توو نت بزن
عزیز اتفاقا از وقتی دورننداز ها رو دیدم حس کردم یه چیزیمه:|:|
البته من نسبت به وسایلی ک مال خودم نیستن یا اینطوری بگم تو خونمون نیستن همچین حسی ندارم مثلا اگه وسایل مادربزرگم باشه اصلا مشکلی ندارم.کلا تا یه وسیله ای یه مدت با من زندگی نکرده باشه چنین حسی بهش ندارم.و من وسایل رو نگه نمیدارم ک شاید به دردم بخورن فقط سعی میکنم یه سرپناه براشون باشم تا آسیب نبینن:((
در مورد اون ocd هم من و تو یه برنامه داشت وسواسی ها اونا اکثرن اهل نظافت شدید بودن و مشکل منو نداشتن.نمیدونم حالا شاید مال منم یه نوعشه.
ایها الروانشناسان ! راهکاری چیزی؟
 
چطور میشه اجتماعی تر شد؟

من همیشه در بین آدم ها استرس میگیرم و دلم نمیخواد توی گروه ها باشم، از کنفرانس دادن و حرف زدن برای جمع هم بدم میاد، خلاصه که واقعا سخته برام!
اگر کسی پیشنهادی داره کتابی چیزی بهم بگه ممنون میشم!
 
Back
بالا