• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Niloofar sharafi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بهمن.
مایکی‌مرتضی، دورگه آمریکایی-ایرانی‌ـی بود که سالها پیش برای اولین بار تو دیزین به اسکی پرداخت :-"
مایکی یه روزِ سردِ زمستونی به مَش اسماعیل، دوست و همکار قدیمی‌ش پیشنهاد می‌ده که آخر هفته با هم برن دیزین، ولی مَش اسماعیل به دلیلِ اینکه این هفته بابابزرگ می‌شه و باید تو خونه مراقبِ دخترش باشه؛ پیشنهادش رو قبول نکرد. در نهایت مایکی‌مرتضی ـم به عادتِ هر جمعه، راه می‌افته به سمت دیزین. ولی ناگهان صدایِ عجیبی می‌شنوه... فکر می‌کنه شاید رفیقِ شفیق‌ش، مَش اسماعیل باشه و فریاد می‌زنه «بَه... بَه...»
در ادامه می‌آد بگه «man! منتظرت بودم...» ولی عزرائیل مجال‌ش نمی‌ده و زیرِ تَلی از برف مدفون می‌شه.
به گفته شاهدانِ سَمعی، تنها فریاد «بَه-man» شنیده شده.
از اون به بعد کسی مایکی‌مرتضی رو ندید... :'(
تا مدت‌ها، مردم از ترسِ هیولایی به اسم «بَه‌من» در دیزین می‌ترسیدن.

پندِ اخلاقی: تنها جایی نرید :-"

بعدی: مُشک
 
آخرین ویرایش:
مُشک.
بازم همون‌طور که می‌دونید، مُشک که یک ماده‌ی خوشبو هست رو (البته به نظرمن اصلا خوشبو نیس:/ ) از آهو به دست می‌یارن. وارد جزئیات و طریقه‌ش نمی‌شیم حالا :-"
در روزگاران قدیم که حیوانات هنوز تکامل نیافته بودن و به شکل امروزی نبودن، آهو ها موجودات کوچیکی بودن که بهشون می‌گفتن موش. یعنی در اصل، موش و آهو اون موقع دو حیوان جدا نبودن و بعدها، با تغییرات ژنیتکی و محیطی عوض شدن و از هم جدا شدن.
اون‌موقع‌ها، این موش(آهو)ها رو شکار می‌کردن و می‌خوردن. به این صورت که وقتی می‌کشتن‌شون، سریع پوستشونو می‌کندن و گوشت‌شونو ذخیره می‌کردن برای زمستون. بقیه‌شو هم می‌نداختن دور :-‌"
ولی خب یه روز یه شکارچی که داشته پوست اون موش(آهو)ی بیچاره رو می‌کنده، بعدش عجله داشته و بقیه‌شو می‌ذاره تو مطبخ (مطبخ دیگه؟:-‌") می‌مونه. فرداش که می‌یاد، می‌بینه چه بوی خوبی تو مطبخ میاد. :-" بعد می‌فهمه خون اون موش(آهو)ی بیچاره موقع پوست‌کندن به سطح میز کشیده و خشک شده و تبدیل به یه ماده‌ی خوشبو شده :-‌" بعد شکارچی هم که نمی‌دونسته این ماده دقیقن چیه و باید چه اسمی براش گذاشت، اسمشو می‌ذاره موشَک. یعنی چیزی که از موش به دست می‌یاد.
بعد دیگه از فروش این ماده هم کلی پولدار می‌شه و البته بعدها به رازش پی می‌برن :-‌" ولی خب به مرور زمان، "موشَک" تبدیل به "مُشک" می‌شه. :‌دی

مُشک رو همین‌جوری به دست میارن. :-" به‌من‌چه اگه حال‌تون بد شد :))

واژه‌ی بعدی: پتو.
 
آخرین ویرایش:
در روزگاران قدیم، در دهکده حسن آباد، مردی حسن نام به خوبی و خوشی زندگی می کرد. تا این که در یک شب تاریک و بارانی، شخصی در حالی که روانداز ضخیمی دور خودش کشیده بود هوهو کنان گفت: « حسن! حسن! می خوام بخورمت! » حسن وحشت زده از خواب پرید و داد و فریاد راه انداخت. آن شخص مرموز فرار کرد، اما هر شب به یکی از خانه های حسن آباد حمله می کرد و مردم ده را به خورده شدن تهدید می کرد. حسن چند شب کمین کرد و در یک شب که شخص مرموز با روانداز ضخیم دوباره به سراغش آمد، پرید و رو انداز را از روی سر شخص مرموز کشید.
نفس حسن بند آمد و گفت : « تو ... تو ... پس تو ... پَ تو ... » و از شدت تعجب سکته کرد. هیچکس به غیر از حسن آن شخص مرموز را ندید و آن شخص دیگر به ده برنگشت، اما از آن به بعد به روانداز های ضخیم، پتو می گویند.

واژه بعدی: پنکه
 
در روزگاران قدیم، در دهکده حسن آباد، مردی حسن نام به خوبی و خوشی زندگی می کرد. تا این که در یک شب تاریک و بارانی، شخصی در حالی که روانداز ضخیمی دور خودش کشیده بود هوهو کنان گفت: « حسن! حسن! می خوام بخورمت! » حسن وحشت زده از خواب پرید و داد و فریاد راه انداخت. آن شخص مرموز فرار کرد، اما هر شب به یکی از خانه های حسن آباد حمله می کرد و مردم ده را به خورده شدن تهدید می کرد. حسن چند شب کمین کرد و در یک شب که شخص مرموز با روانداز ضخیم دوباره به سراغش آمد، پرید و رو انداز را از روی سر شخص مرموز کشید.
نفس حسن بند آمد و گفت : « تو ... تو ... پس تو ... پَ تو ... » و از شدت تعجب سکته کرد. هیچکس به غیر از حسن آن شخص مرموز را ندید و آن شخص دیگر به ده برنگشت، اما از آن به بعد به روانداز های ضخیم، پتو می گویند.

واژه بعدی: پنکه
همونطور که مستحضرید پنکیک یه کلوچه بسیار خوشمزست ولی این کلوچه بعد از اینکه از فر خارج میشه باید سرد بشه و بعد خوردش فلذا از دستگاه خنک کننده ای به نام پنککه استفاده میکردن که در مررور زمان استفاده از آن برای خنک کردم منزل نیز رواح پیدا کرد
پنککه در مرور زمانه به پنکه تغیر نام یافت
 
لغت بعدی
مبل
 
مبل:
ریشه ی این کلمه از لغت موبایل که در آلمانی به آن موبیل نیز میگویند می آید به معنی قابل جابه جایی.چراکه درابتدا مبل ها چرخ هایی زیرشان داشتندتابه آسانی از یک گوشه ی اتاق به گوشه ی دیگر منتقل شوند.به مرور زمان نام این کلمه از موبیل به موبل یا مُبل تغییر کرده است.
 
متکا.
در مصر قدیم [خیلی قدیم:-"] مردم اعتقاد داشتن یه قسمتی از روح داخل سر قرار داره که اسمش "کا" عه. اونا توی زندان‌هاشون چیزایی شبیه مته داشتن که وقتی کسی زندانی بود، مجبور بود موقع خواب سرش رو، روی اونا بذاره تا بخش "کا" ی سرش بیشتر شکنجه بشه:-" و به این چیز ها می‌گفتن متکا، ولی خودشون موقع خواب چیزی زیر سرشون نمی‌ذاشتن، تا این‌که بعدها پیشرفته‌تر شدن و متکا ها رو واسه آرامش ِ قسمت "کا" ی سرشون ساختن. :D

واژه‌ی بعدی: گریه.
 
گریه.
زمانی که ایران تحت سلطه ی اعراب بود کلمه ای به نام جر وارد زبان ما شد...همانطور که می دانید این کلمه زیبا زدنی است.. یعنی بچه ها در بازی جر می زنند...وقتی این اتفاق می افتاد می گفتند: یه یه یه روز انتقامم را می گیرم...کلمه ی جر کمکم تحت تاثیر زبان فارسی به واژه ی گر تغییریافت و تبدیل به گریه می شود
واژه ی بعدی:اتو
 
ابولعلی همدانی ؛ ملقب ب شیخ الحراره از کسانی بود ک بر سیستم حمل و نقل هیزم در ایران قدیم نظارت داشت . عبدالحمید سیستانی ، دوست چندین و چند ساله او بود ک همیشه لباس هایش چروک بود . هنگام سفر ب همدان و زیارت دوستش ؛ متوجه این شد ک مردم همدان هیچ کدام لباس چروک ندارند . القصه ، وقتی از مردم علت را جویا شد ، پاسخ این بود که وسیله ای اختراع شده است که باعث مرتب شدن لباس ها میشود . او مدت ها در شهر ب دنبال سازنده ی این وسیله گشت اما به نتیجه ای نرسید . پس خسته و افگار ، ب سمت خانه ی دوست قدیمی اش رفت تا در آنجا استراحت کند . وقتی وارد خانه شد و پس از سلام و خستگی در کردن ، دید مردم لباس هایشان را پیش شیخ الحراره می آورند . همان جا بود ک شک کرد و وقتی بیشتر گشت و وسیله را دید ، از تعجب فریاد زد : اوه ، تو ؟!
ب مرور زمان وسیله ی اوه ، تو ب اتو ( ب علت تلفظ راحت تر) تغییر نام داد .

با شروع قرن بیستم و وجود برق ، اندیشمندان برای حفظ مخیط زیست پیشنهاد دادند این وسیله سوخت خورد را از هیزم به برق تبدیل کند و موفق به انجام چنین کاری شدند . و بدین ترتیب اتو های برقی امروزه ب وجود آمدند.

اکنون سال هاست از اتوی برقی استفاده می کنیم .


کلمه ی بعدی : قالی
 
Back
بالا