• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Niloofar sharafi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

[شب، خیابان آکوارد، حوالی آپارتمان تام جونز]

ستوان دانهیل: نمی‌تونه خیلی دور شده باشه... بگید تمام خروجی‌های شهر رو ببندند... سریع...
مأمور 1: اطاعت.

[آپارتمان تام جونز. تام در حال نوشیدن قهوه]

تام: برای این معامله باید بهای زیادی بپردازی ...
اسکنزو: من فقط به فکر پیشروی سریع هستم... مسئله‌ای نیست.
تام: اوکی. فردا ظهر میری خیابان سن پیترز، اونجا یه آلونکی وجود داره که معمولاً اطرافش چن تا آدم در حال سیگارکشیدن هستن. میری اونجا میگی ساعت. فهمیدی؟ بعد یکی از اونا میاد راهنماییت می‌کنه که باید چطور بسته‌ت رو تحویل بگیری.
اسکنزو: ساعت؟!
تام: سامسونت اسکناس عمه‌ی تام.[nb]در واقع برای این متن از خلاقیت بسط سرواژه‌ها هم استفاده شد به نوعی :-‌"[/nb] رمزه.
اسکنزو: :‌دی حله فقط من چطور از اینجا خارج بشم؟ خیابون پُر پلیسه.


در همین حین یهو پلیس می‌ریزه[nb]شاید براتون سوال پیش بیاد که چطور پلیس «می‌ریزه» ولی شکل ظرفو به خودش نمی‌گیره. در جلد بعدی رمانم توضیح می‌دم که حالت چهارم مادّه یا پلاسما در مورد پلیس به چه شکل هست.[/nb] و عمه و خاندان و کلّهم هر آن چه که وجود داشت از تام و اسکنزو رو به فنا می‌بره. بعله.

کلمه‌ی بعدی: سادیسم
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

یکی بود یکی نبود. یه دختری بود به اسم شادی. بعد این یه معشوقه داشت که را به را بش می گف شادیِ من و اینا. ینی اینجوری خطابش می کرد. مثلا شادیِ من خوبی؟ :|
بعد این دختره دور از جون شما مرض داشت. این آقارو خیلی اذیت می کرد. مسخرش می کرد. جلوش از بقیه تریف می کرد. از سرووضش ایراد میگیفت و خلاصه تخریبش می کرد. هر کیم بش می گف اینکارارو نکن باهاش و مگه آزار داری؟ جواب میداد:"به شما چه؟ من شادیشَم."
بعد مرض این دختره خیلی پیشرفت کرد تا جایی که نمیتونس بدون اینکه کسیُ اذیت کنه زندگی کنه.
بعد ها این جایی که اسم انتخاب می کنن و حالا نمیدونم ادارس یا چی، این تمایلُ اسمشُ گذاشتن شادیشَم. بعد شادی خیلی بش برخورد و مسئولای اونجارم انقد اذیت کرد که آخرش گفتن هر چی تو بگی میذاریم اسمشُ. اونم گف به جای "ش"، "س" بذارین اینجوری میشه سادیسَم. بعد ها طی تغییر و تحولات زبان، فتحه ی روی "س" برداشته شد و این کلمه "سادیسم" شد.

کلمه بعدی: قانون
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

شاه[nb]در مورد شاه و پادشاه یه نکته‌ای که وجود داره اینه که «پاد» به معنی ضد هست. وقتی می‌گیم آفند به معنی حمله، بعدش پدافند هست یعنی دفاع. وقتی می‌گیم زهر، بعدش می‌گیم پادزهر. تازه پادکست هم داریم. یا مثلاً آیپاد که آی به توان دو می‌شه منفی یک، و پاد هم وقتی میاد میشه مثبت. در واقع هر شاهی یکی از سرداراش میومده قیام می‌کرده می‌گفته من مخالف یا پادِ شاهم، بعد سردار پادِ شاه میگفته من پادِ پادِ شاهم، و می‌شده شاه.[/nb] هوشنگ سوّم[nb]King Hooshang III[/nb] از پادشاهان بریتانیا بود. دوران سلطنت کمی داشت به علّت مقرّرات عجیبی که می‌گذاشت!
او بسیار شکم‌پرست بود و بسیار به غذایش و علی‌الخصوص «نان» اهمیت می‌داد. آشپز او یا نانوای او - که نامش در هیچ نسخه‌ای یافت نشده - در هر وعده‌ی غذا برایش نان تازه می‌پخت تا کوفت کند. بعد از تناول، شاه بر طبق رسم همیشگی‌ش دستی بر شکم می‌کشید و برای آن که بالاخره اندیشه‌ای برای اوضاع قاراشمیش مملکتش کرده باشد، مقرّرات وضع می‌کرد!

- عجب نونی‌ست ملیجک![nb]در واقع ملیجک یا تلخک، دلقک دربار شاه‌های ایرانی‌ست و این که اینجا در قصر شاه بریتانیا چه می‌کند در دست تحقیق است. ضمناً نکته‌ی دوّم آن است که ملیجک در اینجا مشاور شاه در امور مقرّرات‌گذاری می‌باشد!!![/nb]
- نوش جان قربان!
- همین نون می‌دانی چقدر برای کشور سرمایه‌ی بزرگی محسوب می‌شود؟! اصلاً چرا برای نون مقرّرات وضع ننمایم؟
- یعنی چگونه سرورم؟!
- مقرّراتِ نون! با این مضمون که «هر بریتانیایی، یک نون» و باید همگانی شود.
- حالا قربان، این «مقرّرات نون» فکر نمی‌کنید زیادی اسم صعب‌التکلّمی دارد؟!
- چرا چرا، چه پیشنهاد می‌کنی تلخک جان؟
- «مقنون» خوب است سرورم؟
- آری! من مقنون تعیین می‌کنم...
...

و این‌گونه شد که بریتانیای آن زمان با مقنون‌گذاری‌های آن بزرگوار به قا رفت و لفظ «قانون» نیز طی گذر زمان به همین شیوه ایجاد شد.

کلمه‌ی بعدی: سَبُک
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

سَبُکْ:
روزی یک عربِ سعودیِ چاق [nb] چاق بودن سعودی نکته انحرافی بود... :D مثلا خواستم مثه چارلی، چاپلین بشن! :-"[/nb] با یک افغان لاغر و نحیف گرم گفتگو راجب سیاست بودند. افغان عربی رو دستُ پا شکسته می فهمید :
...
افغان: شما سعودی ـا هیچ تلاشی نمی کنین! فقط اون طلاهای سیاهتون رو می فروشید وُ باج می گیرید... دلیلی نداره خودتونُ قدرت منطقه بدونین...!!! :|
سعودی: همین کار ـا هم عرضه می خواد هم شانس! شما که هیچ کدومو ندارین حرف مفت نزنین...افغانیِ ابلح (: این صورت معربِ "ابله" خودمونه...) !!! :-w
افغانی: نـَ مـَ نَ؟ :|
سعودی: ^__^ (کمی فکر می کنه تا ببینه "نـ مـ ن" یعنی چی...؛ چون به نتیجه ای نمی رسه فک می کنه افغان ـم در جواب فحشی تقدیمش کرده! پس میگه:) مـا هـذا؟ ما سَبَّکْ؟ (چی بود؟ - فحش تو چی بود؟)
افغانی ـم که عربی رو دستُ پا شکسته می فهمید، فک کرد سعودی بی ادبِ بی شخصیتِ بی فرهنگ، دوباره ناخوب (!) گفته...اما چون نمی دونست مدتی تأمل می کنه تا اشکالی در خودش پیدا کنه وُ معنی حرف سعودی رو درک کنه...خیلی به فک کردن نیازی نبوده چون افغان بیچاره در همون دقایق اول به بزرگترین عیب خودش یعنی لاغری وُ نحیفی وُ کم وزنیِ ناشی از جنگ های داخلی(!) پی می بره و طبق استدلال صحرایی(!) نتیجه میگیره که فحش "سَبَّکْ" به کم وزنی و لاغری ـش بر می گرده...!
پس وقتی از حج به افغانستان برمیگرده، "سَبَّکْ" رو به عنوان یه فحش سوغاتی میاره... X_X
طولی نمی کشه که این فحش بوسیله افغانان مهاجر به ایران آوُرده میشه ولی دو تا تغییر مهم می کنه:
۱ اینکه از اونجایی که ایرانی ـا لهجه افغان ـا رو قبول ندارن، حرکت گذاریش عوض میشه و به صورت امروزیِ "سَبُکْ" در میاد...
و ۲ اینکه چون ایرانی ـا خیلی باشعور وُ فهمیده ـن( :-" ) اون رو به عنوان یه صفت (اغلب خوب و گهگاه بد،) مورد استفاده قرار دادن و ذاتا اون ر به عنوان یه فحش قبول ندارن...
«قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید...» :D

کلمه بعدی "شــنــبــلــیــلــه" ـست.
 
آخرین ویرایش:
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

شنبلیله
در زمان های دور!یه لیلی بود یه مجنون!
بعد لیلی خانوم قصه ی ما هر شنبه می رفت سر چاه آب می اورد مجنون هم که بی کار(!)بود دنبال سرش را می افتاد می رفت!
(طبق روایتی قضیه ی شکستن جام مجنون در یکی از این شنبه ها توسط لیلی انجام شد!)
بعد یکی از این شنبه ها مجنون می ره سر چاه منتها هرچی منتظر میشه لیلی تشریف فرما نمیشه!
که یکهو یکی براش خبر میاره که حال لیلی خوش نیست!
مجنون هم یکهو کارش به جنون (!)می کشه در حالی که روی زمین ولو شده هرچی علف و گیاهه همین جور می کنده و چون حالش بد بوده به لکنت زبون میفته و به جای اینکه بگه شنبه لیلی!می گه شنب..لیله
از اون پس این علفایی که مجنون کنده بوده به شنب لیله و پس از تصحیح و گذشت زمان به شنبلیله تغییر یافت!
×کلمه ی بعد کلوچه
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

به نقل از Quercia :
سَبُکْ:
روزی یک عربِ سعودیِ چاق [nb] چاق بودن سعودی نکته انحرافی بود... :D مثلا خواستم مثه چارلی، چاپلین بشن! :-" :))[/nb] با یک افغان لاغر و نحیف گرم گفتگو راجب سیاست بودند. افغان عربی رو دستُ پا شکسته می فهمید :
...
افغان: شما سعودی ـا هیچ تلاشی نمی کنین! فقط اون طلاهای سیاهتون رو می فروشید وُ باج می گیرید... دلیلی نداره خودتونُ قدرت منطقه بدونین...!!! :|
سعودی: همین کار ـا هم عرضه می خواد هم شانس! شما که هیچ کدومو ندارین حرف مفت نزنین...افغانیِ ابلح (: این صورت معربِ "ابله" خودمونه...) !!! :-w
افغانی: نـَ مـَ نَ؟ :|
سعودی: ^-^ (کمی فکر می کنه تا ببینه "نـ مـ ن" یعنی چی...؛ چون به نتیجه ای نمی رسه فک می کنه افغان ـم در جواب فحشی تقدیمش کرده! پس میگه:) مـا هـذا؟ ما سَبَّکْ؟ (چی بود؟ - فحش تو چی بود؟)
افغانی ـم که عربی رو دستُ پا شکسته می فهمید، فک کرد سعودی بی ادبِ بی شخصیتِ بی فرهنگ، دوباره ناخوب (!) گفته...اما چون نمی دونست مدتی تأمل می کنه تا اشکالی در خودش پیدا کنه وُ معنی حرف سعودی رو درک کنه...خیلی به فک کردن نیازی نبوده چون افغان بیچاره در همون دقایق اول به بزرگترین عیب خودش یعنی لاغری وُ نحیفی وُ کم وزنیِ ناشی از جنگ های داخلی(!) پی می بره و طبق استدلال صحرایی(!) نتیجه میگیره که فحش "سَبَّکْ" به کم وزنی و لاغری ـش بر می گرده...!
پس وقتی از حج به افغانستان برمیگرده، "سَبَّکْ" رو به عنوان یه فحش سوغاتی میاره... X_X( :)))
طولی نمی کشه که این فحش بوسیله افغانان مهاجر به ایران آوُرده میشه ولی دو تا تغییر مهم می کنه:
۱ اینکه از اونجایی که ایرانی ـا لهجه افغان ـا رو قبول ندارن، حرکت گذاریش عوض میشه و به صورت امروزیِ "سَبُکْ" در میاد...
و ۲ اینکه چون ایرانی ـا خیلی باشعور وُ فهمیده ـن( :-" :-" :))) اون رو به عنوان یه صفت (اغلب خوب و گهگاه بد،) مورد استفاده قرار دادن و ذاتا اون ر به عنوان یه فحش قبول ندارن...
«قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید...» :D

کلمه بعدی "شــنــبــلــیــلــه" ـست.
منظورت لورل و هاردی نبود احیانا؟!
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

كلوچه :
روزي بود و روزگاري
پيرزن بود كه پسري داشت بسي حجيم وداراي اضافه و زن كه اسم ان پسر كلو خان قلي بوده كه دوستان و اطرافيان اورا كلو ميناميده اند
كلو با زني گيلك ازدواج مي كند و به شمال ميروند
خداوند كلو را پسري ميدهد كه اورا نام كلوچه خان قلي نهند زين دليل كه كلوچه(اونم اطرافيان كلوچه مي گفتن) بسي شبيه كلو بوده
پيرزن نوعي شيريني مي پخت كه گرد و تپل كه به ان باقلوا مي گفتند
و نوه هم پخت اين نوع شيريني را ياد مي گيرد كه روزي در كارگاهش داشته باقلوا هايش را در تنور مي نهيده كه قبل از ان ان هارا روي يكي از صندلي هايي كه بغل تنورش بوده مي نهد
و مي رود كه وايبرش (داستان تخيليه ديگه) را چك كند
نا گهان كلو كه دچار كهولت سن شده روي ظزف شيريني اي كه در استانه ي ورود به تنور بوده مي نشيند
و بدون اين كه بفهمد راهش رامي كشد و مي رود بغل مودم پيش پسرش
كلوچه كه درگير مسيج هاي وايبرش است بدون اين كه بفهمد چه بلايي برسر باقلوا هايش امده ان ها را در تنور مي گذارد
بعد كه حاصل را مي بيند شيريني حاصل را نام كلوچه مينهد(مثل كلوين و ..)
و با خود مي فهمد كه چون موقع كار داشته اينستاش رو چك مي كرده حتما حواسش نبود تخت خميرش را چيده
بعد هم مي رود ثبت اختراع و كلوچه را ثبت مي كند
نتيجه گيري اخلاقي :
اينستاگرام-وايبر وخيلي وسايل خوبي هستن وبايدبه صورت اجباري در اختيار همه ي سمپاديا قرار بگيرن و اضافه وزن چيز خوبيه
اين بود داستان من :)
اين به ذهن من رسيد
كلمه ي بعدي
سمپاد
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

اول سلام...
قصه ی من ادامه ی قصه ی رستم - پهلوان نامدار ایرانی - هست....یادتونه رستم یه هفت خان داشت ؟؟که باید هفت خان رستمو طی میکرد تا به هدفش (که یادم نیست چی بود)میرسید؟؟؟ خوب حالا من خان هشتم رو مینویسم که فروسی جون یادش رفته بود بنویسه ...

همون طور که میدونید رستم بزرگ ایرانی خان هفتم رو هم پشت سر گذاشت و خوش حال داشت به سوی هدفش میرفت .... اما دشمنای رستم که از پا نشسته بودن تا رستم به هدفش برسه....اومدن و یه سم خطرناک و کشنده به زن رستم دادن و اونو مجبور کردن تا اون سم خطرناک و بدمزه رو بخوره ....و زن خورد و از هوش رفت...دشمنای رستم میدونستن که آقا رستم ما خیلی غیرتیه و عاشق زنشه...پس قاصدی رو فرستادن تا به رستم خبر برسونه...وقتی رستم فهمید چه اتفاقی برای همسرعزیزش افتاده سراسیمه به محل زندگیش بازگشت...و تا در خانه اش را باز کرد دید همسرش (چون اسمشو یادم نیست ؛ اسمشو میذارم رکسانا ;))....بله رستم دوید سمت رکسانا و اونو بغل کرد و شروع کرد به نوازش کردن موهایش و قطره های اشک از چشمش جاری شد...درهمین هنگام پیرمرد طبیب به صدا درامد : درود بر تو ای رستم نامدار....رستم که تازه متوجه آن پیرمرد شد ..با اخم نگاهش و کرد و فریاد زد : تو دیگر کیستی؟؟؟در خانه ی من چه میکنی ؟ تو این بلا را سر عشق من آورده ای ؟؟؟
پیرمرد : رستم خان...اشتباه نکنید...من سینوهه هستم...پزشک دربار فرعون...ایشان مرا به اینجا فرستاده اند تا به همسر شما رسیدگی کنم
رستم : فرعون...سینوهه...فرعون از کجا خبر داشته؟؟؟ X-(
سینوهه : جناب رستم وقت برای این حرف ها زیاد است...فقط بدانید همه ی جهان میدانند...برای همین این شهر خالی از مردم است...زیرا که همه از ترس بلای آسمانی فرار کرده اند...حال بدانید حال بانو رکسانا اصلا خوب نیست ....باید به ایشان کمک کنیم..
رستم که تازه یادش به رکسانا افتاده بود ... نگاهی به او کرد که تنش یخ کرده بود و بسی رنگ برف...
رستم : چه باید بکنم ای سینوهه بزرگ؟؟
سینوهه : باید بروی از چشم غولی که در شمال دریاچه خوارزم زندگی میکند پاد سمی برایم بیاوری...رکسانا فقط 7 روز توان تحمل این درد را دارد
رستم : از کجا ؟؟؟چی ؟؟ پاد سم دیگر چیست؟؟
سینوهه : به درمان هر درد "پاد" گفته میشود....مثلا "پادسردرد" ...داروی درمان سردرد های میگرنی است.میدانم کار سختی است!! اما بخاطر رکسانا باید بتوانی ...برو ای پهلوان بزرگ...بخاطر عشقت بروو
رستم خسته بود...خسته خسته....هفت خانی پشت سر گذاشته بود....اما نگاهی به رکسانا انداخت...باید میرفت...شمشیرش را برداشت و سوار بر رخش به سوی دریاچه خوارزم شتافت.......(چون نمیخوام خیلی طولانی بشه قسمت جنگ رستم با غول رو نمینویسم)....6 روز گذشته بود و بالاخره رستم توانسته بود به هر سختی شده "پاد سم " را از چشم غول بگیرد و با بدنی خونی و جانی نداشته سوار بر رخش شد و به سوی رکسانا شتافت....رخش هم که گویا درک کرده بود موقعیت را با سرعت نور می تاخت...تا بالاخره در روز هفتم به خانه رسیدند ...رستم دارو را با دستان خود به دهان رکسانای بی جان ریخت....و خود نیز با جان نداشته اش پای تخت رکسانا زانو زد و شروع کرد به اشک ریختن که ناگهان رکسانا چشمانش را باز کرد.......چندساعت بعد از بهبودی اش ....دردی رکسانا را به ناله خواند....و بعد از کمی فرزندی متولد شد و نوری سراسر خانه را گرفت....سیمرغ افسانه ای بود.....بعد از تبیرک به رستم و رکسانا گفت : رستم بزرگ تو خان هشتم را نیز پشت سر گذاشتی!! و از مرحله ی سنجش عشق هم با سربلندی بیرون آمدی!!حال این فرزند هدیه ای برای شماست!!وبرای قدردانی از تو پهلوان بزرگ نیرو و استعدادی بی نظیر و قابل وصف به فرزند تو داده شده....این نیرو و استعداد در فرزندت که از تو ورکسانا به ارث برده تا نسلهای بعدی شما هم به ارث خواهد رسید و شما را خاندانی مستعد میکند که نظیرتان در دنیا نبوده!! حال نامی برای خاندان خود انتخاب کنید....رستم و رکسانا نگاهی بهم کردند و ناگهان هر دو نگاهی به "پادسم" انداختند که زندگیشان را مدیون آن بودندند پس همزمان گفتند : خاندان ""سمپاد""
..... بعله بچه ها جون ....ینی که ماهم از خاندان سمپاد و از نوادگان رستم و رکسانا هستیم.......!! کاملا خیالی بود و ببخشید که انقدر طولانی شد....
کلمه بعد : مرغ آبپز!! :x :x :x
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

مرغ آبپز؟!
کلمه بعدی : اسکیزوفرنی
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

به نقل از ShiNinG :
مرغ آبپز؟!
کلمه بعدی : اسکیزوفرنی
يكي داشته اسكي بازي مي كرده بعد فرني خورده اون وسط بهش گفتن اسكيزو فرني چون يه بيماريه ديگه،مگه آدم سالم وسط اسكي فرني مي خوره؟؟؟؟البته ديدگاه متفاوت اين فرد نسبت به بازيم اسكي هم در اين زمينه نقش داشته
(در راستاي خلاصه سازيه داستان ها :-")
كلمه ي بعد:سنگاپور
 
Back
بالا