• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Niloofar sharafi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

خوب،قدیما،دیگه اون اوایل که انسان های نخستین تازه خونه ساخته بودن دیدن که خونه هاشون خیلی تاریکه!بعد گفتن بیاین یه چیزی بسازیم که نور بیاد توی خونه،اولش که یه چیزی درست کردن به نام روشن دون!بعدش گفتن که خوب با روشن دون که فقط نور میاد،بیرونو نمیتونیم ببینیم!
بیایم یه چیزی درست کنیم که باهاش بشه بیرونم دید!بعدش یه شکل 5ضلعی درست کردن که این 5قسمتش باز میشد!آخه این اولا که شیشه نبود،باپارچه اینارو درست میکردن! ;;)بعدش واسه ی باز کردنش باید این پارچه هارو جر میدادن هــــی ;Dبعد به مرور زمان اسمش شد 5بخش جر خورنده! :))بعد دیدن که خیلی طولانیه کردنش 5تا جر خورنده!بعدش همینطور در دهنا چرخید و چرخید که شد 5جره!یا همون پنجره! ;D :-"

خوب بعدی باشه....شیمی!
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

به نقل از شقایقs :
خوب بعدی باشه....شیمی!

یه خانومی بود که یه خانوم خارجی دانشمندی بود . این خانومه شوهرش ایرانی بود . بعد اینا سهمیه شیر هر روزشونو که می آوردن دم در ، توی یه ظرف مخصوصی می ریخت و یه جایی قایم می کرد که مثه یخچال باشه تا خنک بمونه . روز ها همین جوری می گذشتن و یه روز رسید که این خانومه آلزایمر گرفت . آلزایمرش شدید تر شد و دیگه هیچیو یادش نمی اومد . شوهر این خانومه که دید چن روزه هیچ خبری از شیری که بیارن دم در و تو خونه مصرف شه نیست ، از خانومش پرسید که شیرا رو چی کار کرده و خانومه هم چون آلزایمر داشت ، یادش نمی اومد . خلاصه آقاهه رفت کل خونه رو گشت و خلاصه یه ظرفی پیدا کرد که توش یه چیزی مثه پنیر بود . از خانومه پرسید اینا چرا این جوری شدن ؟ بعد خانومه که تازه یادش اومده بود ، با حالتی که انگار بچه شو که خیلی وقته ندیده ، دیده باشه ، گفت : شیر می ! ( یعنی شیر من ! ولی چون آلزایمر گرفته بود ، زبون شوهرشو خودشو قاطی کرده بوده ) و ظرف شیرو بغل می کنه .
خلاصه آقاهه هم فک می کنه به این فرآیند که باعث میشه شیر به پنیر تبدیل شه و کلا هر فرآیندی که باعث تغییر حالت ماده میشه ، میگن فرایند "شیر می" . بعد این کلمه رو آورد ایران و ملتم واسه سهولت تلفظ ، ر شو حذف کردن و گفتن "شیمی" .

کلمه بعد : تزار
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

تزارلقب پادشاهای روسیه بوده.
گفتم.که بدونید و با آگاهی پست بدین
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

خوب تا وقتی شما دارین روی معنی تزار بحث میکنید من تاریخچه ش رو بگم ;D
همونطور ک میدونید زبان رومی ها "ت"زیاد داره!هر چی میخوان بگن وسطش یه سه چهار تا "ت" داره...در زمان های گذشته یه تاجر بزرگ از ایران میره روم!اون بیچاره که زبون رومی بلد نبوده هی فقط از اینا تِتِ...پِتِ میشنیده ;))
اونجا به هزار بدبختی میره پیش پادشاهشون و یه جوری آخرش اجناسشو میفروشه!
بعدش وقتی برمیگرده ایران مردم بهش میگن خوب کجا رفتی؟این بیچاره هم که اسم اینجارو بلد نبوده گفت رفتم "ت زار"(به همون معنی زیاد،مثل گلزار،لاله زار و اینا)بعدش این تاجره تعریف میکنه از جاهای دیدنیه روم و اینا!
همینطور که مشغول توضیح دادن بوده میرسه به بخشی رفته پیش پادشاه ت زار ...یهو یه آدم پیر میاد پیش اینا و میشنوه که اینا چی میگن،اونم که جهاندیده،میاد بهشون میگه:اون دنیا نزدیکه،قیومت نزدیک تر!گوش خطاکار حرفاتون رو شنید!( :)))ولی بدونید که اون کشور اسمش ت زار نیستو رومه!
دیگه این تاجره هم متوجه اشتباهش میشه و مردم هم به یاد اون تاجر اسم پادشاه روم رو میذارن "پادشاه تزار"که طی گذشت سالها پادشاه از این کلمه برداشته شده و شده"تزار"
دیگه خیلی خلاقانه شد ;D
کلمه بعدی کولر!
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

شرمندهخیلی لوس وبد
یدفعه اومد
نفر بعد هم همین رو بگه
خوب کولر :کول +ر دیدید این انگلیسیا برا ضمیر فاعلی ر میارن مثلminer
خوبتواون قدیما یکی از خان های کرمون یه مستقدم داشت که مسئول خنک کردنش بود
این بد بخت همش میبایست اونو باد بزنه بعضی وقت ها هم با یه پارچه اونو خیس کنه که خنک شه
این خان ما یه دوستی داشت تو فرنگ اومد کرمون آقا اینا نشستن بعد خان یدفعه گفت:( خو ممدو کو بلندشو بیا یکممارو باد بزن آقا خسته)
ممد هم اومد و وقتی خوب دوست فرنگی خان رو به حال آود دوستش گفت oh hi is good coler بعد این خان از تو این فقط کولر ش رو فهمید و برای کلاس کار از اون به بعد به یارو میگفت کولر (البته خان نفهمید که به ادم میگن فکر میکر این که خنک میشه میگه کولر)
این کولرخیلی آدم تنبلی بود(اما نابغه)این نشست فکرد فکر کرد تا پنکرو اختراع کرد(اگه برید بخونیدنوشتن که ممدو ملقب به کولر پنکه رو اختراع کرده از خودم نمیگم B-) )اما باز دید بایدگاهی اوقاتیکم این خانروخیسکنه
حالا دیگهمن نمیدونم چه حرکتیکرد
خلاصه این رفیقه هم بعد چند سال برگشت کرمون
خان گفت:(کو بچه بردار این کولر رو بیار)رفیقه وقتی فهمید کلیبهش خندید
اما دیگه بعداون بخاطر خان اسم یه چیز خنک کنندرو تو کرمون میگفتن کلر دیگه نمیدونم چجوری بقیه شهر هارفت
کلمهبعد همون قبلی:کولر
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

زمانایِ قدیم ی پادشاهی ک تویِ سرزمینایِ گرم استوا زندگی میکرد.
ی روز ی لُر و ی کُرد از مناطقشون میان استوا برا تحقیقات ک بتونن سرزمیناشونو گرمتر کنن.
میبینن این پادشاه جایزه گذاشته واسه کسی ک بتونه خنکش کنه.این دو هم کلی فک میکنن میبینن موقعی ک باد میاد خنک میشن.ولی نمیتونن باد تولید کنن!بالاخره
با هزار تا زحمت ی برگو چوبو با ی شاخه هم میچسبونن؛و میرن پیشِ حاکم
اول اون لُرِ میره تو و شروع میکنه ب باد زدنِ شاه.همینجوری ک باد میزنه ی دفه شاخه میشکنه و باد بزن میشکنه.
حاکم عصبانی میشه و میگه لُرو بندازن تو سیاهچال.
بعد کُردِ میاد تو و چون بلد نبوده ب زبونِ اونا صبت کته ب بادبزن اشاره میکرد و میگفته: " کو لُر؟ "
کولر؟ کولر؟
شاهِ هم میفهمه ک اسمه این وسله کولُر هس.
کردِ رو مجبور میکنن ی خوبشو درس کنه اونم ب شرط آزادی لُر ی کولُر درس میکنه.
لُرِ آزاد میشه و اسمش واسه همیشه رویِ ی وسیله ی خنک کننده میمونه!
با گذشتِ زمان زبان شناسا برا جلوگیری از ابهامِ دو عبارتِ:1. کولُر و 2.کو لُر(ب معنیه کجاس لُر؟)
قرار میذارن ک لام در کولُر کسره بگیره!!!!!!
خب خدارو شکر
میگما واسه کلمه ی بعد بخاری خوبه؟
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

در زمان های قدیم یه انسان وارسته و دانشمندی بوده که یه پسر داشت که این یه جوری در حالت تودماغی حرف می زده و "م" رو "ب" می گفته.
این پسر می ره به مکتب خونه و چون دوزاریش کج بوده و کلا مطلب رو نمی گرفته، معلم خیلی از دستش عصبانی بوده و اینا ولی خیلی خودش رو کنترل می کرده... گذشت و گذشت تا این که معلم می خواست ببینه که این پسر کلا وسایل دور و برش رو تشخیص می ده یا نه؟ به همین دلیل به شومینه ای در کلاس بود اشاره می کنه و می گه: این چیه؟
پسره همین طوری نگاه می کنه هیچ چی نمی گه...
آخر معلم کاسه ی صبرش لبریز می شه و می گه : پسره ی خنگ تو اصن مخ داری؟
بعد پسره هم که همین طوری تو عالم خودش بوده یه نگاه این جوری ( 8-}) به معلم می کنه و می گه: بخ؟ آری ... معلومه که بخ دارم.
بعد ها این ماجرا دهن به دهن می چرخه و مردم به احترام اون پسر باهوش به هر نوع وسایل گرم کننده ای بخاری می گفتند که از جمله ی تاریخی اون پسر گرفته شده : بخ + آری...

+این دیگه نهایت ربطی بود که می تونستم ایجاد کنم...

کلمه ی بعد: سوسک
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

باید به خود بخاری هم ربط داشته باشه !
ولی خیلی با مزه بود :)
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

روزی در سهری بزرگ خواجه آن شهر دختری به نام سوس داشت سوس بسیار زیبا بود(مثه قصه مامان بزرگا)و همه کس میخواست با اون ازدواج کنه ولی حاکم اون منطقه که عرب نزاد بود می خواست پسر زشتش یعنی کن رو به عقد سوس در بیاورد به همین دلیل اون دو
رو به حضور خواند ولی دختر عاشق پسری عادی بود ولی آخر شب عروسی فرا رسید و بر روی دختر توری انداختن و سر سفره ی عقد
نشاندن ولی پسر عشق سوس آمد دختر را برداشت و حشره ای که الان سوسک نامیده میشد را به جای او نشاند چون حاکم می دانست دختر راضی به اب عروسی نیست نا گهان قبل از بر داشتن تور در جمع همه رو به پسرش گفت از امروز اسم این دختر سوسک است یعنی سوس تو ولی وقتی تور را برداشتن حشره ای که ما کنون سوسک مینامیم را دیدن و همه از خنده دل پیچیده گرفتن و
حاکم رو مسخره کردند و از آن روز به این حشره سوسک می گویند
8-}
حال کردی به این می گن خلاقیت

کلمه ی بعد زرشک
 
پاسخ : بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

روزی روزگاری یه زنی بود که وقتی گریه میکرد از چشماش یه سری چیزای سرخی میومد. تا یه مدت مردم فک میکردن که این چیزا که از چشمش میاد یاقوته. واسه همین خیلی به اون زن بها میدادن و بهش میگفتن یاقوت اشک . جوری بود که همه مردم منطقه ای اون زن توش زندگی میکرد از فیض اون یاقوت ها مستفیض شده بودن اما تو یه روز سردُ بارونی، یه مردی از راه دور اومد، انگار که دستفروش بود. مردم اون منطقه خوشحال و پولدار بودن واسه همین رفتن ازش خرید کنن.خلاصه وقتی که کلی چیز میز ازش خریدن با پول رایجشون که همون یاقوت ها بودن خواستن مبلغ خریداری شده رو بپردازن ، اما ....
مرده یه نیگا به یاقوتا کرد، اونو با دندونش گاز گرف و با کمال تعجب دید که یاقوت تو دهنش آب شدُ رف پایین، یاقوت مزه گوارایی به دل دستفروش گذاش اما ناگوار تر این بود که مردم به غیر از اون یاقوتا پول دیگه ای نداشتن! دستفروش گف که مردم کودن! اینا یاقوت نیستن که اینا.... اینا...،چون هنوز اون موقه کلمه زرشک اختراع نشده بود چیزی به ذهنش نرسید واسه همین سریع رف دم خونه اون زن ینی یاقوت اشک و بش گف تو یا قوت اشک نیستی که! اشکای تو "زرت" ـن! تو "زرت اشک"ـی!اون زن بیچاره کلی گریه کردُ دستفروشم رفتُ دیگه بر نگشت ولی مردم هم خود اون زن و هم چیزایی که از چشماش میومدُ زرت اَشک خطاب میکردن! اینجوری شد که اون زن دق کردُ مرد اما یکی که زرنگ بود، قبلن اون "زرت اشک" ـا رو کاشته بود و مردم از اون به بد تو غذاهاشون ازش استفاده میکردن چون خیلی خوشمزه بود!
سالهای سال به همین منوال گذشت زرت اشک به زِر اشک تبدیل شد! مردم با ادب مام که میدونستن زِر کلمه بدیه گفتن بیاین بگیم زَر اشک بهشون! باز یه عده به صدا در اومدن که نه نمیشه! اشکای اون زن زَر(طلا) که نبوده! بیاین قسمت دومشو عوض کنیم بش بگیم زِر ـِشک! همه موافقت کردنُ اون چیز میزا از از اون به بعد شدن زِر ـِشک! یا همون زرشک خودمون!
کلمه بعدی: خروس ( :-" )
 
Back
بالا