• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم که تا چند روز پیش (!) به ابجد هوز میگفتم Abjad Hooz! :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم فکر میکرئن اینستاگرام نرم افزار عکاسیه

پ.ن:خیلی خوبه اینجا :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

به نقل از incognito :
اعتراف میکنم از بچگی چشام می بستم تمرین نابینایی میکردم دستام میاوردم جلو راه میرفتم :|
هنوزم تو خلوت همچین کارایی میکنم ;))
اینو گفتی من چقدر خجالت کشیدم :(( من تا سوم دبیرستان میکردم این کارو، الان یهو یادم اومد، حتی تو مدرسه چند روز این کارو میکردم. X_X چقدر زشت ،،وای من چه جوری روم میشد واقعا?? ^#^
 
پاسخ : اعترافگاه !

به نقل از No-Enemy :
اعتراف میکنم که تا چند روز پیش (!) به ابجد هوز میگفتم Abjad Hooz! :))

ینی خیلی مسخرس که من الانم فک میکنم همینجوری تلفظ میشه؟ :))

منم اعتراف میکنم بچه بودم فک میکردم سر نماز که میرن سجده مهر میخورن!
خو چه بدونم اون پایین چیکار میکنن D-:
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف می کنم اول ابتدایی که بودم،امتحان املای ترم دو نمی دونستم نوک روباید چه جوری بنویسم؟باید "و" رو بنویسم یا نه؟یواشکی کتاب بخوانیمم رو باز کردم از روش نوشتم...(کلا نود درصد تقلبام از رو کتاب بودن...) >)
 
پاسخ : اعترافگاه !

من در حضور همه شما اعتراف میکنم در زمان کودکی بزرگترین ناقض حقوق حیوانات بودم... ;D
نوک غلط گیر رو میکندم و اونو آتیش میزدم...مایع محتوی هم وقتی آتیش میگرفت در حکم ماگما عمل میکرد...منم اون رو بالای لونه مورچه ها میبردم و میگفتم: وضعیت قرمز... :-[ وضعیت قرمز... :-[ هواپیما های دشمن حمله کردند...پناه بگیرید...تکرار میکنم..... >) >)
بعدشم اون غلط گیر آتشین رو روی سر اون مورچه های بد بخت مینداختم و بلافاصله به هر کدومشون ک برخورد میکرد درجا جزغاله میشد :(( :(( :((
و حتی یکبار هم ی سوسک بزرک و زنده رو با چسب به وسط ی برگه کاغذ چسبوندم و با غلط گیر دورش ی دایره درست کردم.... :-\ :-\ و بعدش ی دونه کبریت رو روشن کردم و در حالی ک به شاخک هاش زل زده بودم اون دایره رو آتیش زدم و بعد از چند ثانیه خود سوسک هم بخار شد... :(( :(( و جای شما خالی نباشه ی بوی بدی بلافاصله به مشامم رسید #-o #-o آره بوی سوسک سوخته :-& :-& :-&
البته بعد از اون دوران دیگه از این کارا نکردم و نمیکنم... B-) B-)
 
پاسخ : اعترافگاه !


اعتراف میکنم در برابر دلم آدم ضعیفی هستم ... خیلی ضعیف!!! =((
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف می کنم هیچ کدوم از سلام هایی رو که بقیه می گفتن به مامانت برسون رو نرسوندم :-" :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

بچه كه بودم ميگرفتم چند تا تخم مرغ رو با ماست قاطي ميكردم ميريختم تو چاه

دقيقا هدفم از اينكار يادم نيست
فقط يادمه ميكردم اينكارو
فكر كنم به سوسك ها غذا ميدادم به اين وسيله

بعد هروقت سكه پيدا ميكردم،ميكاشتمش تو گلدون
هر روزم بهش آب ميدادم ولي سبز نميشد :(
 
پاسخ : اعترافگاه !

ی بار نشستم کلی فک کردم و میخاستم ی چیزی اختراع کنم
بعد کلی پیچو مهره رو بهم وصل کردم و شکل ادم شد #:-S
بعدش یکم نگاش کردم یادم افتاد بابام میگفت : خدا روحشو در ما دمیده!
هرچی سعی کردم روحمو در اون بدمم تا خداش بشم نشد لامصب =)) =))
:|
 
Back
بالا