• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم اولا که اومده بودم هی بچه ها میگفتن مطهری مطهری من فکر میکردم این نماینده مجلس رو میگن.....
فکر میکردم چه خفنن بچه ها.....بااون مثن صمیمی ن!!!!!!!!!!
 
پاسخ : اعترافگاه !

6-7 سالم بود؛ بعد یه بار نمی‌دونم کجا شنیدم که وقتی مغز به اعضای بدن فرمان می‌ده، اونا حرکت می‌کنن. (همین نورون‌ها و اینا) منم که از این چیزا سر درنمی‌آوردم؛ فکر می‌کردم فرمان‌های مغز همون حرفایی‌ان که مثلا تو دل‌مون میگیم و اینا :-" بعد مثلا دراز می‌کشیدم، تو ذهنم به خودم می‌گفتم بلند شو، بلند شو :)) یا اگه می‌خواستم چیزی رو بردارم، تو ذهنم هی به دستم فرمان می‌دادم ولی جواب نمی‌داد :)) تازه کلی هم حرصم درمیومد که چرا بهم دروغ گفتن :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم اعترافات زیادی دارم که هرگز اعترافشون نمیکنم :D :D :D
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم نمیدونستم یخ چه جوری درست میکنن.
فک میکردم همینجوری جا یخی رو میذارن بعدش خودش یخ میزنه یخ میده. بعدا که فهمیدم آبو میذارن تو فریز که یخ درست کنن.به مامانم گفتم تو هم خب آب رو بذار فریزر یخ بزنه! :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم با این که فردا امتحان ریاضی داریم هنوز هیچی نخوندم و سه ساعت پیش به بهونه ی خستگی از درس خوندن زیاد =)) :)) =))رفتم نشستم پا تلویزینو و شبکه کودک و دو ساعت و نیم تمام کارتوناش رو یکی یکی با لذت دیدم :D :D :D
بعدشم یکم معمای شاه دیدم که فهمیدم مزخرف تر از این فیلم تو تاریخ ایران ساخته نشده :| :|
در کل خیلی هم خوش گذشت :D :D
الانم با جیغ جیغای مامانم راضی شدم بلند شم از پای تی وی :-" :-" :-"
 
پاسخ : اعترافگاه !

بزارین یه اعتراف دیگه م بکنم خالی شم!
وقتی نگاه میکردم تو لیست آنلاینای اخیر چن نفر بودن که اسمشون آبی بود ومن هیچ وقت فکر نکردم اینا داخلین آبی شدن!!!!!بلکه حسودی میکردم ودلم میخواست بدونم چه جوری اسمشونو آبی کردن؟
 
پاسخ : اعترافگاه !

عاغا اعتراف میکنم امتحان ترم دوم زبان سال اول دبیرستان اول بیست و پنج نمرش رو از اطرافیان نوشتم بعد خودم رفتم سراغ برگه :D :D :D
آخیـــــــــش حس مکنم باری که رو شونه هام حس میکردم کمترشد :)) =)) :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم بابام گفته یک گوسفند نذر کردم اگه زودتر گورتو گم کنی ، بری دانشگاه :)) . یک همچین خانواده با مَحَبَتی هستیم ما :> :-".
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم :
بچه ک بودم،فک میکردم ی عده از تو تلویزیون خاموش مارو نگاه میکنن،بعد هر وقت از جلو تلویزیون خاموش رد میشدم خیلی اروم با لبخند و اینا رد میشدم،ک فک کنن چ بچه مودب و خوبیم:))))
 
Back
بالا