• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی



به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند



به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احساسات سرکش

و چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند

دوری کنی ...



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...



امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن



" پابلو نرودا "
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

علی داوودی
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ای که شاعر سر خوشی و می سرایی از بهار
عید ما در پس تردید زمستان مانده
لب نیلوفر گلگون دلم وا مانده
عادت گل نیست؛
بلکه از جرگه ی یاران خدا جا مانده،
که چنين تشنه ی دریا مانده...
رسم ایوب نبی نسیان نیست
او به درگاه ره یوسف کنعان مانده
آی آدم ها!
کجا ها می روید؟
چند خط دگری تا به سرانجام غم غیبت کبری مانده
خواهد امد! اندکی صبر!
او فقط منتظر سی صد و چندی گل بی خار خدایی مانده...


محمد علی سرباز
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

سلام

شعر شورانگیز یاغی که توسط دکتر هوشنگ شفا هنرمندانه سروده شده.


«برلبانم غنچه لبخند، پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی، نه سروری
نه هم آوازی، نه شوری
زندگی گوئی ز دنیا رخت بربسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آئینی است، چه قانونی است، چه تدبیری است
من از این آرامش سنگین و صامت، عاصیم دیگر
من از آهنگ یکسان و مکرر، عاصیم دیگر

من سروری تازه می خواهم
جنبشی، شوری، نغمه ای، فریادهائی تازه می خواهم
من بهر آئین و مسلک کو کسی را از تلاش بازدارد یاغیم دیگر
من تو راه در سینه ی امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاک نیستم اینک تابمانم درمغاک خویش خاموش
نیستم شبکور، کز خورشید روشن گر بدوزم چشم
آفتابم من، که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویشتن
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز

جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیدا است
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم، من آفتابم
جویبارم، موج بی تابم

تا به چند اینگونه در یک دخمه، بی پرواز ماندن
تا به چند اینگونه با صد نغمه، بی آواز ماندن
شهر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را بخواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما، پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری
اینک این همبستری با دختر خورشید
این همخوابگی با مادر ظلمت
من که هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

زندگی بایست در پیچ و خم راهش زالوی حوادث رنگ بپذیرد

زندگی بایست یکدم یک نفس حتی
زجنبش وانماند
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد

زندگی همچنان آبست
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند
من سرتسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم، جز مرگ
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز
بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایانیست

من سروری را که عطری کهنه در گلبرگ الفاطش نهان باشد، نمی خواهم
من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشمه نوشیدن
من نه بتوانم لبی را باره ها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه،شراب تازه، عشق تازه می خواهم
قلب من با هر طپش یک آرمان تازه می خواهد
سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال، حتی یک خدا را سجده کردن، قرنها او را پرستیدن، نمی خواهم

من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم دیگر
یاغیم من، یاغیم من، گر بگیرندم، بسوزندم
گو بدار آرزوهایم بیاویزند
گو به سنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان درونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم دیگر
من یاغیم دیگر »


ممنان!

فایل صوتی شعر
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

امروز این شعرو دیدم.
یه قسمتش که خیلی قشنگ بود و می نویسم:
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است
سحر از سپیده ی چشمان تو می شکوفد
و شب در سیاهی آن به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

اي ساربان آهسته ران كارام جانم ميرود
وان دل كه با خود داشتم با دلستانم ميرود
من مانده ام مهجور از او
بيچاره و رنجور از او
گويي كه نيشي دور از او
در استخوانم ميرود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان كنم ريش درون
پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم ميرود
محمل بدار اي ساروان تندي مكن با كاروان
كز عشق آن سرو روان گويي روانم ميرود
اوميرود دامن كشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم ميرود
با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود
در رفتن جان از بدن گويند هرنوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

استاد سخن:سعدي
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور


در زمستانی غبار آلود ودود


یا خزانی خالی از فریادو شور


مرگ من روزی فراخواهد رسید


روزی از این تلخ و شیرین روزها


روز پوچی همچون روزهای دگر

سایه از امروز ها و دیروز ها


دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد


ناگهان خوابی مرا خواهد ربود


من تهی خواهم شد از فریاد درد


خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند


آه شاید عاشقانم نیمه شب


گل بر روی گور غمناکم نهند


میرهم از خویش ومیمانم ز خویش


هر چه بر جا مانده ویران می شود


روح من چو باد بان قایقی

در انتها دورو پنهان می شود

میشتابند ازپی هم بی شکیب


روزها ،هفته ها، ماه ها


چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راه ها


لیک پیکر سرد مرا


می فشارد خاک دامنگیر خاک


بی تو ،دور از ضربه های قلب تو


قلب من میپوسد آنجا زیر خاک


بعد ها نام مرا باران و باد

نرم مشوید از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ...


فروغ فرخزاد
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

سهراب سپهري
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


قیصر ایران

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم،سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست

چشم های مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم كرده ام

ناله های ابر را هرشب شنیدن ساده نیست

قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره

ماه را ازپشت یك دیوار دیدن ساده نیست

بوسه هایت دلنشین و خنده هایت دل فریب

طعم تلخ این جدایی را چشیدن ساده نیست

باز هم آمد بهار اما هوا افسرده است

آه از دست زمستان هم رهیدن ساده نیست

قلب من آتش گرفت از دوریت باران من

از دل این آتش سوزان پریدن ساده نیست

پادشاه قصر قلبم!حكمران باشكوه!

ساده دل دادم من واین دل بریدن ساده نیست
 
Back
بالا