• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

این هم یک شعر جالب دیگه،اثری از حمید مصدق:

جنونی کو؟

شب از شب های بی پایان
میان باغ های پر گل و ریحان
صدای شعر شبگردان
کجا رفتند مجنون ها؟
مگر فرهاد ها از یاد شیرین ها فراموشند؟
و این فریاد ها در کوچه های باغ
در شب های خردادی
چه فریادی!

صدای شعر شبگردان
میان باغ های پر گل و ریحان

چه گل هایی
که در مرداد
با هر باد
ز روی شاخه های شاد می افتاد

کجا رفتند آن فرهاد ها؟
فریاد!

چه شیرین بود آن شب های شور انگیز
شراب و
شعر و
بیهوشی
فراموشی
و آن شب های بیداری و بی خوابی و هشیاری
و آن آواز ها،
آن راز های نا گشوده
در شب تاری

چه مجنون ها،
جنون هایی که دیگر نیست
دریغ از آن همه شب های سرمستی
و این شب ها
که دیگر هیچ کس را شور در سر نیست
کجا آن سوز ها،
آن ساز ها،
آن دلنواز آواز ها رفتند؟
کجا رفتند آن فریاد ها
فریاد
و آن فرهاد ها از یاد ها آیا فراموشند؟
و مجنون های صحرا گرد خاموشند؟

و ما از یاد ها؟
فریاد
و ما در حسرت فریاد از این بیداد ها،
ای داد
ای فریاد...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد ،

آن چه را که به پایان رسید

وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد:

سیگاری آتش خواهم زد تا بخاطر...

قلمی خواهم شکست تا به آغاز...

اراده ای خواهم کرد تا به عمل...

تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر...

فنجانکی خواهم شکست تا به شکست...

بره ای خواهم شد تا به تمرد...

وعمری خواهم کرد تا به مرگ...

و اوقات را معدوم خواهم ساخت

همچنانکه آب غسالخانه ای را چرک...

و خاکی را مزدود...

زندگیم را مفعول...

و خدایان را برای لحظه ای مشغول خواهم ساخت

سنگ تراش شروع میکند برای لقمه نانی

وچه اهمیت دارد حقیقت آنچه مینویسد چیست؟

چه اهمیتی دارد سال تولد اتفاقی که به پایان رسیده است؟

و فریاد های انزجار از درد زایمان مادرم،تنها با نام پدر بر سنگ جای میگیرد

من از آنچه بودم جدا شدم

قطعه چند وبلوک چند نام من است

تنها خود میتوانم مراقب خود باشم

گودالم را دوست خواهم داشت

و با موریا نه هایم چند ساعتی بازی خواهم کرد

و اگر صدایی لرزان بر قبر من حمدی خواند

به او خواهم خندید ،تا حد مرگ...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بگذار «عشق» مال کسانی باشد
که رو یا ی عاشق پیشگی دارند
من و تـــــــو
شجاعت عاقل بودن داریم
آنقدر که بدانیم
وقتی که عشق از در می آید . . .
«رنج » است که با آن
بر سر آوار میشود
. . . . .
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نقل از Ariasg :
بگذار «عشق» مال کسانی باشد
که رو یا ی عاشق پیشگی دارند
من و تـــــــو
شجاعت عاقل بودن داریم
آنقدر که بدانیم
وقتی که عشق از در می آید . . .
«رنج » است که با آن
بر سر آوار میشود
. . . . .
و چه شیرین است ندانستن و ان ها که میدانند تنها میدانند نادان ترین افرداند!
ای کاش هیچ نمیدانستم و ندانم
من که جرات شجاعتئ ندارم
ولی بعضی چیزا رو میدونم
شعرش خیلی قشنگ بود +
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت-مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت زانسبب افتان و خیزان میروی-گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم-گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گویم در مسجد بخواب-گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان-گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم-گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت اگه نیستی کز سر افتادت کلاه-گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی-گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را-گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست


اینم دوس دارم!
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم



در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم



پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته نشستیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب



شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

-« از این عشق حذر کن!



لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن



با تو گفتم:« حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم»

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!



اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!




یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم




رفت در ظلمت غم، آن شب وشبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم



بی تو، اما، من به چه حالی از آن کوچه گذشتم!




عاشقشم!!!! :ایکس
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من کلا تو حفظ کردن موفق نیستم ولی کوچه رو اینقده که خوندمش حفظش شدم
من که از خوندنش سیر نمیشم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها ....لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
معلم با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
هميشه
يک نفر بايد بپاخيزد....
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
یک با یک برابر نیست...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شاخه شاخه نبات خود را دارد
برگ خود را حيات خود را دارد...
يك با يك جمع شد يكي شد يك شد
اين عشق رياضيات خود را دارد...
 
Back
بالا