شب از شب های بی پایان
میان باغ های پر گل و ریحان
صدای شعر شبگردان
کجا رفتند مجنون ها؟
مگر فرهاد ها از یاد شیرین ها فراموشند؟
و این فریاد ها در کوچه های باغ
در شب های خردادی
چه فریادی!
صدای شعر شبگردان
میان باغ های پر گل و ریحان
چه گل هایی
که در مرداد
با هر باد
ز روی شاخه های شاد می افتاد
کجا رفتند آن فرهاد ها؟
فریاد!
چه شیرین بود آن شب های شور انگیز
شراب و
شعر و
بیهوشی
فراموشی
و آن شب های بیداری و بی خوابی و هشیاری
و آن آواز ها،
آن راز های نا گشوده
در شب تاری
چه مجنون ها،
جنون هایی که دیگر نیست
دریغ از آن همه شب های سرمستی
و این شب ها
که دیگر هیچ کس را شور در سر نیست
کجا آن سوز ها،
آن ساز ها،
آن دلنواز آواز ها رفتند؟
کجا رفتند آن فریاد ها
فریاد
و آن فرهاد ها از یاد ها آیا فراموشند؟
و مجنون های صحرا گرد خاموشند؟
و ما از یاد ها؟
فریاد
و ما در حسرت فریاد از این بیداد ها،
ای داد
ای فریاد...
بگذار «عشق» مال کسانی باشد
که رو یا ی عاشق پیشگی دارند
من و تـــــــو
شجاعت عاقل بودن داریم
آنقدر که بدانیم
وقتی که عشق از در می آید . . .
«رنج » است که با آن
بر سر آوار میشود
. . . . .
بگذار «عشق» مال کسانی باشد
که رو یا ی عاشق پیشگی دارند
من و تـــــــو
شجاعت عاقل بودن داریم
آنقدر که بدانیم
وقتی که عشق از در می آید . . .
«رنج » است که با آن
بر سر آوار میشود
. . . . .
و چه شیرین است ندانستن و ان ها که میدانند تنها میدانند نادان ترین افرداند!
ای کاش هیچ نمیدانستم و ندانم
من که جرات شجاعتئ ندارم
ولی بعضی چیزا رو میدونم
شعرش خیلی قشنگ بود +
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت-مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت زانسبب افتان و خیزان میروی-گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم-گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گویم در مسجد بخواب-گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان-گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم-گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت اگه نیستی کز سر افتادت کلاه-گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی-گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را-گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش
معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها ....لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشهای ديگر «جوانان» را ورق می زد
برای اينکه بيخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپايان
تساويهای جبری را نشان میداد
معلم با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکیبرخاست
هميشه
يک نفر بايد بپاخيزد....
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگرديد؟
يا چهکس ديوار چينها را بنا میکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم میگشت؟
يا که زير ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خويش بنويسيد:
یک با یک برابر نیست...