• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

در فرودست اکنون،کفتری می میرد
در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است

آب را گل کردند…
آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ،
زرد و قامت کج و پژمرده شده ،
دگر آن درویش هم ،
دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،
بخروش آمده ، اما … خاموش است ،

تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،

در مصاف گل و لای ،
رود زیبا خجل است ،
گویی…
زشتی دو برابر کند این آب کنون،

آب را گل کردند…
حرمت عشق شکستند،
ناله از من بربودند،
مستی از من بگرفتند،
آب را گل کردند…

چه گل آلود این آب ،
و چه ناپاک این رود،

تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند،
غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند،
و تو امروز کجایی سهراب ؟
تا ببینی ، که همان مردم بالادست ،
ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،

چشمه هشان بی آب…
گاوهاشان بی شیر…
دهشان بی رونق،
ساکت و خاموش است،

دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ،
مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما…
کدخدا در خانه با زنش میخندد،
آب را گل کردند…

تو نبودی سهراب،
آب را گل کردند…
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ممنون از همه
شعر هاتون خیلی زیبا بود
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


ابر
فریدون مشیری

تا غم آويز
آفاق خاموش
ابرها سينه
بر هم فشرده
خنده روشني هاي خورشيد
در دل تبرگي هاي فسرده
ساز افسانه پرداز باران
بانگ زاري به افلاك برده
ناودان ناله سر داده غمناك
روز در ابرها رو نهفته
كس نمي گيرد از او سراغي
گر نگاهي دود سوي خورشيد
كور سو ميزند شب چراغي
ور صدايي به گوش آيد از دور
هوي باد است و هاي كلاغي
چشم هر برگ از اشك لبريز
مي برد باد تا سينه دشت
عطر خاطر نو از بهاران
مي
كشد كوه بر شانه خويش
بار افسانه روزگاران
من در اين صبحگاه غم انگيز
دل سپرده به آهنگ باران
باغ چشم انتظار بهار است
دير گاهي است كاين ابر انبوه
از كران تا كران تار بسته
آسمان زلال از دم او
همچو آيينه ز نگار بسته
عنكبوتي است كز تار ظلمت
پيش خورشيد ديوار
بسته
صبح پژمرده تر از غروب است
تا بشنويم ز دل ابر غم را
در سر من هواي شراب است
خنده ام گر نه درمان درد است
باده ام گر نه داروي خواب است
با دلم خنده جام گويد
پشت اين ابرها آفتاب است
بادبان ميكشد زورق صبح
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است…
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

آری آری زندگی زیباست....
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست....

گربیفروزیش رقص شعله اش بر هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

صاحب ديوان ما گويا نميداند حساب
كان در اين طغرا نشان از حسبت لالله نيست
حافظ..
واقعا گاهي اوقات درسته!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

اين شعره هم باحاله...:
مجنون به هواي كوي ليلي در دشت،در دشت به جست و جوي ليلي ميگشت
ميگشت و بر زبانش ليلي، ليلي ميگفت تا زبانش ميگشت
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

از کرامات شيخ ما اينست
شيره را خورد و گفت شيرين است
از کرامات شيخ ما چه عجب
پنجه را باز کرد و گفت وجب
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

امیدوارم تکراری نباشه


عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شعر از زهرا دری

من که آزادی بیان دارم

سه کیلومتر هم زبان دارم



هرچه داری منم همان دارم

گر ازینی منم از آن دارم



قدر عمرم به تو بدهکارم

تا بگویم که دوستت دارم



بی بهانه که دوستت دارم

ناشیانه که دوستت دارم



من که لمست نکرده ام ،اما

می زنم حدس بعد یک کاما



بوسه های تو خاصیت دارد

دل برایت اهمیت دارد



چشمهایت عمیق و بس جادوست

دستهایت به گرمی اوتوست



من تو را هر زمان که می بینم

نتوانم که با تو بنشینم



پر عرق می شود سراپایم

می شود آب چون کِرِمهایم (!)



توی ابرو نبرده ای دستی

اعتمادِ به نفس من هستی



اینکه بی ریش و بی سیبیلی تو

فتامّل خودت دلیلی تو



ای که عشقت مرا به نیت کشت

می فشارد همی(!) به صد ها مشت



تا که اسمت به قلب من نصبه

جز تو چیزی به من نمی چسبه



دوست دارم که دردلت جا شم

کاش من هم مناسبت باشم



مات عشق سپید شطرنجم

هست بالا دم دماسنجم



جایت عضوی علی البدل نشود

یا مربا شود عسل ؟ - نشود



دوست دارم که در کفم باشی

یا جناس مطرّفم باشی



چون پیاز از زمان "اشکانی " ست

من امیدم به بیت پایانی ست



بی بهانه که دوستت دارم

ناشیانه که دوستت دارم

.
 
Back
بالا