آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتی؟
ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی!
راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز!
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی
شانه های خوشتراشت تخته سنگ مرمری
با شلال گیسوانــت آبشــــــاری داشتــــــی
گلنراقی بر لبت میخاند هی "من را ببوس"
از جوانی های حسرت یادگاری داشتی
شور شیرین ات درآورده دمار از هرچه سنگ
از سر فرهاد و تیشه، کوهساری داشتی
بند می آمد نفس های من از زیبایی ات
ماه بودی و پلنگ خوش شکاری داشتی
مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان!
بعد روزها یادت افتاده که یاری داشتی
سر به زیر انداختی و گفتی آهسته سلام
لب فرو بستی نگاه شرمساری داشتی
خاستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست
نه! نگفتم ماه ها چشم انتظاری داشتی
با نوازش میکشیدی آه و میگفتی ببخش
سر به دوشم هق هق بی اختیاری داشتی
مست آغوشم دهانت بوی تند بوسه داشت
با چنین مستی ولی چشم خماری داشتی
وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی
رفتی و ناباورانه من کنار پنجره
عطر باران بود و بر شیشه بخاری داشتی
صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش میشد باز در خوابم گذاری داشتی عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن .. سکوت
دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی
نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال ، دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت ، یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار، را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازیان اسرار را، آن دو چشم مست آهو بار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود ، چون من از اسرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او ، همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او، نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی ، این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر ، دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد ، گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل، گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شویی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل
دل زه روی عشق تو حیران شده ، در پی عشق تو سر گردان شده
گفت: در عشقت وفادارم بدان ، من تو را بس دوس می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خم بارم بدان
با تو شادی می شود غم های من، با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زه جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم لب بگذاشت یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت ، رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است ، خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد ...
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم ، باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب ازغم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را، سوخت بی پروا پر پروانه را ...
عشق من از من گذشتی خوش گذر، بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ، عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مردنیست ...
بعد از این هم آشیانت هر کس است ، باش با او یاد توما را بس است ...
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد
فريدون مشيرى
عاشقم.....
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی......
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است
بشناسيد خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است...
#فريدون_مشيرى
مرا بشنو از دور
دلم می خواهدت
هر روز با آواز
دلم می خوانَدت
میگویمت به باد
باد می نالَدت
میریزمت به ابر
ابر میباردت
میشینمت به مبل
مینوشمت چو چای
ابرهای سبز
سبزهای دور
کوههای سخت
های عشق
آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست
منو بشنو از دور
دلم می خواهدت
هر روز با آواز
دلم می خواندت
میریزمت به خاک
خاک می رویدت
میگویمت به گل
گل می بویدت
میگویمت به شعر
میخوانمت ز حفظ
شعرهای نو
ناب های دور
کوه های سخت
آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست