از پس هزاره های جست و جو
پا به کوچه ای نهاده ام
که نام تو
به روی آن نقش بسته است
کوچه ای که یک نفر
با خطی معوج و سیاه
قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است
آه...
گام های من چقدر خسته اند
عاشقی برای ما همیشه
کوچه های بسته
گام های خسته بود
سال های سال
سوختیم و ساختیم
با غم فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...
هرچه میرویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
ناپدید میشود
گیسوان ما
مو به مو
سپید میشود
گریه میکنی که نیستم
بغض میکنم که نیستی
مثل روز های کودکی
که با تمامی دلم
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه
یک عروسک شکسته
میگریستم
ما هنوز کودکیم و قلب های ما
هنوز کوچک است
عاشقی برای ما
قصه ی همان عروسک است
کاش ما بزرگ میشدیم و عشق ها
پابه پای ما بزرگ میشدند
خسته ام
از هرآنچه از قبیل عادت است
کو کجاست آنچه بینهایت است؟
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
اه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می گویمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
فاضل نظری
توبه نامه
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
بیا بر قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیا بر قطره ی اخلاص دریا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را،اجابت میکنم آنی
طلب کن هرچه میخواهی،محیا کردنش بامن
بیا قبل از وقوع مرگ،روشن کن حسابت را
بیا بر نیک وبد را جمع،منها کردنش با من
اگر گم کرده ای،ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش،پیدا کردنش بامن
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس،امضا کردنش با من
بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد
و راه کهکشان بسته شود...
بگذار سپیده سرزند و پروانه به سوی آفتاب پرکشد.
کاش من هم، همچو یاران، عشق یاری داشتم
خاطری میخواستم یا خواستاری داشتم
تا کشد زیبا رخی بر چهرهام دستی ز مهر،
کاش، چون آیینه، بر صورت غباری داشتم
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!
کاش جان میدادم اما انتظاری داشتم
شاخهی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزردهام، از خود گریزم نیست، کاش
حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم
نغمهی سر داده در کوهم، به خود برگشتهام
که به سوی غیر خود راه فراری داشتم،
محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایهی بیاعتباری داشتم
پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه، سیمین! حاصلم زین سوختن افسرده است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!...