• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


ما را به خاطر بياور / ما را كه تازه جواناني بيست ودو ساله بوديم / شور عشق در سينه داشتيم / وپيش از ان كه عاشق شويمسينه بر خاك ستوده / مرديم / ما را به خاطر بياور / ما را كه سينه سرخاني خنياگر بوديم و ده به ده / نه در اسمان و نه در كوهسار / كه در بازارپيش از ان كه اواز خوان شويم / به شاخه اي تكيده از تكيه گاه خويش / جان سپرديم / به خاطر دارم پيامشان را / سرنوشتشان را / اري ... / و هميشه در گذرگاه خاطرم در گذر است / اواز هاي صامت سينه سرخان سينه بر سيخ / و تجسد ارزو هاي بيست و دو سالگان سينه بر خاك / واز تكرار يادشان / شايد پيش از اين كه شاعر شوم / بيست و دو ساله بميرم / امين...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ليلا ي من هميشه پشت پنجره مي خوابد
وخوب مي داند
كه كن
سپيده دمان
بدون دست مي ايم
وياراي گشودن پنجره با من نيست
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زمین ، سرد
هوا ، سرد
کلاغی روی یک سیم
به من نگاه میکرد

زمین ، برف
هوا ، برف
کلاغ روی آن سیم
نمی زد با کسی حرف

زمین ، باد
هوا ، باد
کلاغ از روی آن سیم
به روی برف افتاد

جعفر ابراهیمی{شاهد}
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

یه سوال

رستگاران(بالا ترین درجه ی آدم همینه دیگه)خوشحالند یا غمگین؟

چرا آدما همه ی چیزای جالب رو دوست دارن
تا یه شعر می بینیم که با بقیه فرق داره زود تاییدش میکنیم

به خودمون ظلم نکنیم :(
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش
عشق ان چه هستی است نه انی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حی وحاضری
در بند این خیال نمانی که نیستی
تاچند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

دلم را سپردم به بنگاه دنيا
/ و هی آگهی دادم اينجا و آنجا
/ و هر روز
/ برای دلم مشتری آمد و رفت
/ و هی اين و آن
/ سرسری آمد ورفت
/ ولی هيچ کس واقعا
/ اتاق دلم را تماشا نکرد
/ دلم قفل بود
/ کسی قفل قلب مرا وا نکرد
/ يکی گفت:
/ چرا اين اتاق
/ پر از دود و آه است
/ يکی گفت:
/ چه ديوارهايش سياه است!
/ يکی گفت:
/ چرا نور اينجا کم است
/ و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش
/ فقط از غم و غصه و ماتم است!
/ و رفتند و بعدش
/ دلم ماند بی مشتری
/ و من تازه آن وقت گفتم:
/ خدايا تو قلب مرا می خری؟
/ و فردای آن روز
/ خدا آمد و توی قلبم نشست
/ و در را به روی همه
/ پشت خود بست
/ و من روی آن در نوشتم:
/ ببخشيد، ديگر
/ برای شما جا نداريم
/ از اين پس به جز او
/ کسی را نداريم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

جعبه مداد رنگی و باز
تو در پیچ و خم پله نمایان می شوی
و من
دستان لرزان تو را می بینم
که با کاغذی سپید
-به سپیدی دلت-
به مهمانی باغ چشمانم آمده است
برق چشمان پر امیدت
نگاهم را خیره می کند
و من در تو غرق می شوم
نیست می شوم
تو حرف می زنی و من نمی شنوم
می نویسی و نمی خوانم
-نمی توانم که بخوانم-
سوال می کنی و من عاجز از پاسخ
البته چیزهایی می گویم
حرف هایی می زنم
اما خودم هم نمی فهمم که چه گفتم
وقتی که می روی
عرقی سرد بر پیشانی ام می نشیند
در صندلی ام فرو می روم
سرم را بر میزم می گذارم
و سعی می کنم که بخوابم
بخوابم شاید که تو را در خواب ببینم
و بگویم آن چه را در بیداری نمی توانم گفت
و تو می روی
و در پیچ و خم های جاده گم می شوی
و نگاه من
در گردنه های عبور تو
گیر می کند
سقوط می کند
نگاهم را از تو می دزدم
دارم تمرین می کنم
شاید بتوانم با دستانم تو را نگاه کنم
یا ...نه این خیال عبثی است
مدتی است که تقویمم را در کمد اتاقم زندانی کرده ام
روز ها و ماه ها و سال هایم را با تو محاسبه می کنم
آن روز که هستی عید است
و چون می روی عزا
وقتی می خندی بهار است
و چون اخم می کنی پاییز
اکنون مدت هاست که درختان آرزویم
در تابستان صدای تو میوه می دهند
و در غیاب تو
سرمای زمستانی وجودم را فرا می گیرد
وقتی که از آینده می گویی
به آینده سفر می کنم
و تو را می بینم
اول خوشحال می شوم
چون می بینم در بالاترین نقطه ایستاده ای
سر فراز و بر فراز
پر امید و پر توان
با گام هایی استوار
و دستانی که دیگر نمی لرزد
و نگاهی که بر خرمن وجودم شراره می زند
و بعد دلم می گیرد
وقتی که می بینم
در کنار تو نیستم
خیلی پایین تر از آن جایی که تو ایستاده ای
ایستاده ام
از آن بالا مثل یک نقطه دیده می شوم
و دیگر هیچ
و سعی می کنم از آینده فرار کنم
و به روز های خوشی که در گذشته با هم بود ه ایم فکر کنم
باز هم می بینم که بیهوده است
کدام روزهای خوش
کدام با هم بودنی؟
ما دو روح بودیم در دو بدن
در دو مکان
در دو فضا
در دو زمان
لحظه ای تامل می کنم
درست که نگاه می کنم
تصویر تو مات و مات تر می شود
انگار که از پشت شیشه بخار گرفته پنجره اتاقم بیرون را نگاه کرده باشم
تصویرت
می شود مثل نقاشی هایی که روی بخار شیشه کشیده ام
شروع به آب شدن می کنی
دفتر نقاشی ام را بر می دارم
می خواهم تا کاملا از ذهنم پاک نشده ای
تصویرت را ثبت کنم
و تو در همان فضای مات و مه آلود و مبهم
به من می خندی
به جعبه مداد رنگی هایم می خندی
می خندی و آب می شوی
محو و محو تر می شوی
جعبه مداد رنگی هایم را باز می کنم
دفتر سفید نقاشی ام را هم باز می کنم
به جعبه نگاه می کنم و دنبال مدادی مناسب می گردم
هنوز صدای خنده هایت را می شنوم
سرم دور خودش می چرخد!!
گیج می شود
همه چیز را دوباره مرور می کنم
پله ها را
جاده ها را
دستانت را که می لرزند
جشمانت را که می خندند
و صدایت را که زندگی می بخشند
تصمیم خودم را می گیرم
مداد سفید را بر می دارم
و شروع می کنم به کشیدن تصویر تو
تویی که نمی شناسی ام
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

درود به همه دوستان
اولین بیتی که به ذهنتون میرسه(که معمولا شعریه که دوستش دارید)بنویسید
(2تا هم اشکال نداره)!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ديروز پسري زير پله ها نشسته بود


و گريه ميكرد

او غم بزرگي در دل داشت

پدر او مرد نبود

من فكر كردم از او خوشم مي آيد

من نشستم و فكر كردم

و تصميم گرفتم كه براي او يك پدر بسازم

كه مرد باشد

و دعوا هم بلد باشد

و كتك هم نخورد

من براي او يك پدر ساختم

كه مرد بود

و دعوا بلد بود

وكتك هم نمي خورد

فردا آن پسر زير پله ها نشسته بود

و گريه ميكرد

او غم بزرگي در دل داشت

پدر او مرد بود

او فكر ميكرد حتما مرد خواهد شد

او نتوانسته بود مرد شود
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

حالمان بد نیست غم کم می خوریم/کم که نه !هرروز کم کم می خوریم!
زندگی عشق عجب زندگیست/زنده که عاشق نشود زنده نیست
 
Back
بالا