پرندهها موجودات خوشخیالی هستند میدانند پاییز از راه میرسد میدانند باد میوزد، باران میبارد اما خاطراتشان را میسازند... پرندهها همهچیز را میدانند.. اما، هر پاییز که میشود قلبشان را برمیدارند و به بهار دیگری کوچ میکنند...دنیا آنقدرها هم کوچک نیست که بتوانی صداها را به خاطر بسپاری و یادت بماند که در کدام خیابان، روی کدام درخت پرندهای غمگین میخواند... دنیا آن قدرها کوچک نیست که آدمها را با هم اشتباه نگیری و بدانی دستی که عشق را میان موهای تو میریزد همان دستیست که به نشانهی تسلیم بالا میرود و با تکان از پشت پنجرهی قطاری از تو دور میشود.. نه، دنیا کوچک نیست وگرنه من هر روز نشانی خانهات را گم نمیکردم و لابهلای سطرهای غمگین زندگی به دنبال ِ دستهای تو نمیگشتم.. دنیا اگر کوچک بود کوه هم به کوه میرسید من و تو که جای خود داریم..
چه خوب است که این کلمهها دیگر ارث پدری کسی نیست و با آنها میتوان دنیاهای دور بهتری ساخت.. میتوان دست بادبادکی را گرفت و تا روزهای روشن کودکی دوید.. چه خوب است که میتوان قایقی نوشت و به پشت دریاها رفت.. میتوان دیواری ساخت و برای همیشه پشت حرفهای یک سطر قایم شد.. میتوان نقطهای گذاشت و برگشت... من سخاوت را از پدرم به ارث بردهام میتوان برای هر آدم شعری نوشت و نیمهشب به خواباش بُرد.. میتوان آنقدر با کلمات بازی کرد تا خوابات ببرد/ به خواب آدمهایی که با کلمات خوشبخت شدهاند.. بگذار زندگی راه خودش را برود.. بگذار خیال کند که ما هنوز برای گردش یک سال دیگر، یک روز دیگر، یک بوسهی دیگر به او وفادار خواهیم ماند... بگذار نداند که ما در پریشانی پرسشهایمان بارها با مرگ خوابیدهام...
ما برای زندگی، نه به هوا نیازمندیم نه به عشق، نه به آزادی.. ما برای ادامه، تنها به دروغی محتاجیم که فریبمان بدهد... و آنقدر بزرگ باشد که دهان هر سوالی را ببندد... " مریم ملک دار "
[size=14pt]گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری
[/size][size=10pt]ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست
توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان و زمین چیستند؟ بنی آدم و دام ودد کیستند؟
پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت پسند
که هامون و دریا و کوه وفلک پری و آدمی زاد و دیو وملک
همه هر چه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا به موج بلندست خورشید تابان به اوج
ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند
که گر آفتاب است یک ذره نیست وگر هفت دریاست یک قطره نیست
چو سلطان عالم علم برکشد جهان سر به جیب عدم برکشد بوستان سعدی
[/size]
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همــی صــبـر و آرام دل
به بیداریش فتنه بر خد و خال به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سر نهی بر قدم که بینی جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نمیاد برت
دگـر با کست برنیـاید نفـس که با او نمانـد دگـر جـای کـس
تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده بر هم نهی در دل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب برنهی وگـر تـیغ بر سر نـهد سـر نهی
مدرسه عشق در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند، و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ماست. مهربانیست که ما را به نکویی دانایی زیبایی و به خود می خواند جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ دوزخی دارد- به گمانم کوچک و بعید در پی سودا نیست که ببخشد ما را و بفهماندمان، ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که خرد را با عشق علم را با احساس و ریاضی را با شعر دین را با عرفان همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حیوان و نگویند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند و به جز ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند مغزها پرنشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس درس هایی بدهند که به جای مغز، دلها را تسخیر کند. از کتاب تاریخ جنگ را بردارند در کلاس انشاء هر کسی حرف دلش را بزند «غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند تا، کسی بعد از این باز همواره نگوید: «هرگز» و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تکرار شود رنگ را در پائیز تعلیم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه و عبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت. مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم: عدل آزادی قانون شادی... امتحانی بشود که بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما. مجتبی کاشانی
می خواستم فقط مال دکتر شریعی رو بذارم ولی بعد گفتم شاید بد باشه که فقط گلایه کنیم ...
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا
تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
«دکتر شریتعی»
اينم جواب سهراب
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم