• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!


غزل 191 حافظ

آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من يک دم نکوکاری کند


اول به بانگ نای و نی آرد به دل پيغام وی
وان گه به يک پيمانه می با من وفاداری کند


دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد که دلداری کند


گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند


پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيده‌است بو
از مستيش رمزی بگو تا ترک هشياری کند


چون من گدای بی‌نشان مشکل بود ياری چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند


زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياری کند


شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواری کند


با چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسيار طراری کند
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!



نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شيوه ی رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده ی حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش زکف ساقی مهوش باشد
حافظ
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

ای قوم به حج رفته، کجایید؟کجایید؟ معشوق همین جاست، بیایید! بیایید!

معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورتِ بی صورت معشوق ببینید
هم حاجی و هم کعبه و هم خانه شمایید

صد بار ازین راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه بر این بام برآیید

گر قصد شما دیدن آن خانه ی جان است
اول رخ آیینه به صیقل بزدایید

احرام چو بستید،از آن خانه برستید
از خرقه ی ناموس به کلی بدرآیید

آن خانه لطیفست، نشان هاش مگویید
از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

کو دسته ای از گل؟ اگر آن باغ بدیدید
کو گوهری از جان؟ اگر از بحر جدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

روبند گشایید ز سرپرده ی اسرار
پس خویش بدانید که سلطان،نه گدایید

گنجید نهان گشته در این توده ی پر خاک
چون قرص قمر زابر سیه باز برآیید

سلطان جهان مفخر تبریز نماید
اشکال عجائب که شما روح فزایید

از پرتو رویش دو جهان نور بیابد
تصویر عجائب به چه شیوه بنمایید؟
مولوی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

از روزهای بی در و پیکر دلش گرفت،یک روز صبح پا شد و کفش فرار شد

از خانه زد به کوچه و سیگار دود کرد،وقتی که در نبود محبت خمار شد

کفتارزاده های خیابان منجلاب،در جای پای او متلک جا گداشتند

شبها که ذهن شهر پر از جغدواره بود،در کوچه ها،ستاره ی دنباله دار شد

با کوله ای به وسعت کمبود عاطفه،از پارکهای الکل طبّی عبور کرد

گرگی سوار خودرو ملّی نگاه داشت،آهو گرسنه بود و سردش،سوار شد

( آن شب خسوف شد و کسی ماه را ندید )

فردا ـ نمای بسته ی یک پارک ـ آه ... او ...

از ردّ نیش گرگ دلش ضعف می رود،آهو به گرگهای پدرسگ دچار شد

ـ خانم جسارت است ! لبت چند می شود ؟

ـ این عشق حاصلش دو ـ سه فرزند می شود !

بر دوش داشت زخم زبان و سه نقطه را

ـ تا زیر بار زور ـ

شبی باردار شد . . .

--------------

یک کفش ِ تکّه پاره و یک چند تکّه ماه،بر دستهای آ بِ گل آلود می روند

در سنگدان یک پل متروک دفن گشت،آیینه ای که در دل شب سنگسار شد

------------

بعد از سه ـ چار روز ، تمام مجلّه ها بر روی جلد با خط قرمز نوشته اند:



دیروز عصر بازی

ـ دربیّ پایتخت ـ



در باشگاه آزادی برگزار شد.
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
    داستان غم پنهانی من گوش کنید
    قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
    گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
    شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
    روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
    ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
    عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
    بسته سلسله سلسله مویی بودیم
    کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
    نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
    سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
    اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
    اول آنکس که خریدار شدش من بودم
    باعث گرمی بازار شدش من بودم
    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
    داد رسوایی من شهرت زیبایی او
    بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
    شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
    کی سر برگ من بی سروسامان دارد
    چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
    که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
    چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
    بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
    بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
    من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
    پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست
    حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی
    قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست
    نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
    این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
    زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
    چون چنین است پی کار دگر باشم به
    چند روزی پی دلدار دگر باشم به
    عندلیب گل رخسار دگر باشم به
    مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
    نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
    سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
    آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
    میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
    از من و بندگی من اگر اشعاری هست
    بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
    به وفاداری من نیست در این شهر کسی
    بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
    مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
    راه صد بادیه درد بریدیم بس است
    قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
    اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
    بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
    با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
    تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
    آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
    وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
    چه گمان غلط است این برود چون نرود
    چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
    ای پسر چند به کام دگرانت بینم
    سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
    مایه عیش مدام دگرانت بینم
    ساقی مجلس عام دگرانت بینم
    تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
    چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
    یار این طایفه خانه برانداز مباش
    از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
    میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
    غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
    به که مشغول به این شغل نسازی خود را
    این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را
    در کمین تو بسی عیب شماران هستند
    سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
    داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
    غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
    واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
    گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
    وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
    شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
    با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
    حاش لله که وفای تو فراموش کند
    سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

    وحشی بافقی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تومثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!
رویا باقری
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

از اقا قیصی!!(قیصر امین پور)

ماه من غصه چرا؟؟؟
آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم...و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که
دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من
دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند
ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد
همه زندگی ام
غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم
اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند


"فاضل نظری"
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

شعر حفظ کتاب ادبیات اول دبیرستان :
آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
و
یشنو از نی چون حکایت میکند
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد !!!
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت وگشت

قرن ها از مرگ آدم ها گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت


قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی ست

صحبت ازآزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن هاست که روزگار مرگ انسانیت است....

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! که جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت ازمرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!

فریدون مشیری


+++++++++++++++++
حذف شود
تکراری :(
 
Back
بالا