بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
 
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
سهراب سپهری
 
درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما

مرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما

سینه‌های عاشقان جز از شما روشن مباد

گلبن جان‌های ما خندان مبادا بی‌شما

بشنو از ایمان که می‌گوید به آواز بلند

با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی‌شما

عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او

تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی‌شما

عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده

جان ما را دیدن ایشان مبادا بی‌شما

جان‌های مرده را ای چون دم عیسی شما

ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی‌شما

چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم

رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی‌شما


مولانا
 
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانی است

دل ربودن ارزان
دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است
دشمنی ها ارزان

چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان
و دروغ از همه چیز ارزان تر

قیمت عشق چقدر کم شده است
کمتر از آب روان

و چه تخفیف بزرگی خورده
قیمت هر انسان!
 
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود
باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز
نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
سهراب سپهری
 
نمی دانم...
تو را به اندازه‌ ی نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه‌ ی تو !؟
نمی دانم...
چون تو را دوست دارم نفس می کشم
یا نفس می کشم که تو را دوست بدارم !؟
نمی دانم...
زندگی‌ ام تکرار دوست داشتن توست ،
یا تکرار دوست داشتن تو ، زندگی ام !
تنها می دانم:
که دوست داشتنت
لحظه لحظه ، لحظه‌ ی زندگی ام را می سازد
و عشقت ذره ذره ، ذره ی وجودم را !
عادل دانتیسم
 
یاری اندر کس نمیبینم یارانع را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستاران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی !
حق شناسان را چه حال افتاد ؟! یاران را چه شد ؟!
لعلی از کان مروت بر نیامد.سالهاست...
کوشش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟!؟!
شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار...
مهربانی کی سرآمد؟شهریاران را چه شد؟؟؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند !
کس به میدان در نمی آید ! سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست !
عندلیبان را چه پیش آمد؟هــزارانـــ را چه شد؟
زهره،سازی خوش نمیسازد،مگر عودش بسوخت ؟ (میشه این جا مگر رو برای تاکید و دلالت حساب کرد و ممکنه سوالی نباشه)
کس ندارد ذوق مستی.میگساران چه شد؟
.
..
...
هعی....
حـــافظ ! اسرار الهی کس نمیداند...خموش !
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد؟
 
تو دیگر نیستی
انار شکسته ای
که خاطرات خونینش تنها بر دست و دهان می ماند
تو دیگر نیستی
مگر به صورت شعری در دهان
و لمس سر انگشتان تمام شده ات در دست های من
شگفت
لعل گونه
پرداخت شده
آبگون
انار دهان گشوده از این بیش نمی ماند بر درخت
#شمس_لنگرودی
 
آفتِ انقلاب
نه فتنه است حریف وطن به آسانی
نه غرب و شرق، نه داعش، نه دشمن جانی
نه پهلوی، نه بنی صدر و فرقه ی رجوی
نه ماهواره و موسیقی و غزلخوانی
نه بی حجاب رساند خلل به رکن عفاف
نه روسری است فقط شرط پاک دامانی
نه برگزاری کنسرت دین دهد بر باد
نه پایکوبی و سوت و کف خیابانی
نه ما موافق فسقیم یا مخالف زهد
فغان ز زهد عیان و ز فسق پنهانی
نمازخوان نکند هیچ بی نمازی را
هزار رشته ی تسبیح و مُهر پیشانی
به جای این همه تدبیرها بیندیشید
به اختلاس و ریا و فساد دیوانی
حقوقِ مال ز کف دادگان و کارگران
اگر ادا نشود، وای بر مسلمانی
اساس ملک به عدل است و گر جز این باشد
بدین روال نماند چنان که می دانی
بدین روال، فغان خیزد از در و دیوار
اگرچه پر شود از آیه های قرآنی
خلاصه آفت این انقلاب، دانی چیست؟
فساد! آن که کشد ملک را به ویرانی
افشین علا
 
فرشته ام ، نه شیطان ، کی ام و چی ام؟ همینم!
نه ز باده و نز آتش ، که نواده ی زمینم!
منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی
نه سپیده دم به دستم ، نه ستاره بر جبینم
منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد
نه فلک بر آستانم ، نه خدا در آستینم
نه حق حقم ، نه ناحق نه بدم ، نه خوب مطلق
سیه و سپیدم : ابلق! که به نیک و بد عجینم
نه برانمش ، نه در بر ، کِشَمَش ، غم است دیگر!
چه بگویم از حریفی که من اش نمی گزینم؟
نزنم نمک به زخمی که همیشگی است ، باری ،
که نه خسته ی نخستین ، نه خراب آخرینم
تب بوسه ایم از آن لب ، به غنیمت است امشب
که نه آگه ام که فردا ، چه نشسته در کمینم

حسین منزوی
 
قیصر امین پور:
چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تورامی‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی
هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست
ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری
آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد
چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند
 
گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود
گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود
گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود
گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود
گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود
گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود

قیصر امین پور
 
گر جان عاشق دم زند آتش در اين عالم زند
وين عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند

عالم همه دريا شود دريا ز هيبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خويش با آدم زند

دودي برآيد از فلک ني خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دريای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشيد افتد در کمي از نور جان آدمي
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مريخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عيش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نيسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زير و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی‌الاعلی گُوَد دل ربی‌الاعلم زند


مولانا
 
آخرین ویرایش:
گفته بودی که:«چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!»
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !

فریدون مشیری
 

دانی که چها چها چها میخواهم

وصل تو من بی سر و پا می‌خواهم

فریاد و فغان و ناله‌ام دانی چیست؟!

یعنی که تُرا تُرا تُرا می‌خواهم

#ابوسعید_ابوالخیر
 
در کوچه‌ها باد می‌آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شد
باد می‌آمد
ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل‌های هندسی محدود
به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد.

پ.ن:پیشنهاد میکنم با صدای خودِ فروغ بشنوید...فوق العاده است!
 
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود

ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد

کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

باصدای شجریان که یک چیز دیگه است
 
دل‌خوشم با نفسی
حبه قندی ، چایی
صحبت اهل دلی
فارغ از همهمه دنیایی...
دل‌خوشی ها کم نیست؛
دیده ها نابیناست.

سهراب سپهری
 
ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، بجز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمدِ لیل و نهار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود ز آنکه به یک گل بهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که:« صبر اختیار کن»
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

کار تو بوسه بر مه و بار تو مشک ناب
ای زلف یار، خوش تر از این کار و بار نیست

برخیز دلبرا که در آعوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است
گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من! بهار که فصل شکار نیست

عمادالدین بُرقَعی خراسانی
 
دست او آیا نخواهد چید، سیب را از شاخه امید؟
نونهال مهر را پر بار، چشم او ایا نخواهد دید؟
-نه نخواهد دید
-دست او از شاخه امید، میوه شیرین نخواهد چید.
*
باز میگردد دریغا بازگشت او
نیشخند دره ها را تاب نتواند
پیش طعن کوه ها از شرم گشتن آب نتواند
باز می گردد و میخواند:
«دره ای اغوش بگشوده، جاودان آغوش بگشوده
انتظارت چیس؟کارت چیست؟
هان پذیرا میشوی این عابر آواره را در خویش؟
این پریشان خورده سر بر سنگ را، دلریش؟
دره، آیا این پریشان را ز درگاهت نمی رانی؟
جاودان در گرمی آغوش خاموشت نمی خوانی؟»
دره خاموش است
دره سر تا پای آغوش است
*
و سکوتی سرد و صامت در فضا گسترده سنگین بال
ناگهان پژواک"وایِ" مرد در دره طنین افتاد
جغد زد شیون
چرخ زد کرکس
دره زد لبخند

«حمید مصدق-لبخند دره»
 
Back
بالا