آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
سهراب سپهری
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود
باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز
نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
سهراب سپهری
نمی دانم...
تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه ی تو !؟
نمی دانم...
چون تو را دوست دارم نفس می کشم
یا نفس می کشم که تو را دوست بدارم !؟
نمی دانم...
زندگی ام تکرار دوست داشتن توست ،
یا تکرار دوست داشتن تو ، زندگی ام !
تنها می دانم:
که دوست داشتنت
لحظه لحظه ، لحظه ی زندگی ام را می سازد
و عشقت ذره ذره ، ذره ی وجودم را !
عادل دانتیسم
یاری اندر کس نمیبینم یارانع را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستاران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی !
حق شناسان را چه حال افتاد ؟! یاران را چه شد ؟!
لعلی از کان مروت بر نیامد.سالهاست...
کوشش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟!؟!
شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار...
مهربانی کی سرآمد؟شهریاران را چه شد؟؟؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند !
کس به میدان در نمی آید ! سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست !
عندلیبان را چه پیش آمد؟هــزارانـــ را چه شد؟
زهره،سازی خوش نمیسازد،مگر عودش بسوخت ؟ (میشه این جا مگر رو برای تاکید و دلالت حساب کرد و ممکنه سوالی نباشه)
کس ندارد ذوق مستی.میگساران چه شد؟
.
..
...
هعی....
حـــافظ ! اسرار الهی کس نمیداند...خموش !
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد؟
تو دیگر نیستی
انار شکسته ای
که خاطرات خونینش تنها بر دست و دهان می ماند
تو دیگر نیستی
مگر به صورت شعری در دهان
و لمس سر انگشتان تمام شده ات در دست های من
شگفت
لعل گونه
پرداخت شده
آبگون
انار دهان گشوده از این بیش نمی ماند بر درخت
#شمس_لنگرودی
آفتِ انقلاب
نه فتنه است حریف وطن به آسانی
نه غرب و شرق، نه داعش، نه دشمن جانی
نه پهلوی، نه بنی صدر و فرقه ی رجوی
نه ماهواره و موسیقی و غزلخوانی
نه بی حجاب رساند خلل به رکن عفاف
نه روسری است فقط شرط پاک دامانی
نه برگزاری کنسرت دین دهد بر باد
نه پایکوبی و سوت و کف خیابانی
نه ما موافق فسقیم یا مخالف زهد
فغان ز زهد عیان و ز فسق پنهانی
نمازخوان نکند هیچ بی نمازی را
هزار رشته ی تسبیح و مُهر پیشانی
به جای این همه تدبیرها بیندیشید
به اختلاس و ریا و فساد دیوانی
حقوقِ مال ز کف دادگان و کارگران
اگر ادا نشود، وای بر مسلمانی
اساس ملک به عدل است و گر جز این باشد
بدین روال نماند چنان که می دانی
بدین روال، فغان خیزد از در و دیوار
اگرچه پر شود از آیه های قرآنی
خلاصه آفت این انقلاب، دانی چیست؟
فساد! آن که کشد ملک را به ویرانی
افشین علا
فرشته ام ، نه شیطان ، کی ام و چی ام؟ همینم!
نه ز باده و نز آتش ، که نواده ی زمینم!
منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی
نه سپیده دم به دستم ، نه ستاره بر جبینم
منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد
نه فلک بر آستانم ، نه خدا در آستینم
نه حق حقم ، نه ناحق نه بدم ، نه خوب مطلق
سیه و سپیدم : ابلق! که به نیک و بد عجینم
نه برانمش ، نه در بر ، کِشَمَش ، غم است دیگر!
چه بگویم از حریفی که من اش نمی گزینم؟
نزنم نمک به زخمی که همیشگی است ، باری ،
که نه خسته ی نخستین ، نه خراب آخرینم
تب بوسه ایم از آن لب ، به غنیمت است امشب
که نه آگه ام که فردا ، چه نشسته در کمینم
قیصر امین پور:
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پريشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ريگهای بيابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تورامیشناسند
هم تو گلهای اين باغ را میشناسی
هم تمام شهيدان تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را میشناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست
ای که آيات قرآن تو را میشناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری
آی پيدای پنهان تو را میشناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد
چون تمام غريبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچههای خراسان تو را میشناسند
گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود
گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود
گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود
گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود
گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود
گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود
در کوچهها باد میآمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دستهای تو ویران شد
باد میآمد
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد.
پ.ن:پیشنهاد میکنم با صدای خودِ فروغ بشنوید...فوق العاده است!
دست او آیا نخواهد چید، سیب را از شاخه امید؟
نونهال مهر را پر بار، چشم او ایا نخواهد دید؟
-نه نخواهد دید
-دست او از شاخه امید، میوه شیرین نخواهد چید.
*
باز میگردد دریغا بازگشت او
نیشخند دره ها را تاب نتواند
پیش طعن کوه ها از شرم گشتن آب نتواند
باز می گردد و میخواند:
«دره ای اغوش بگشوده، جاودان آغوش بگشوده
انتظارت چیس؟کارت چیست؟
هان پذیرا میشوی این عابر آواره را در خویش؟
این پریشان خورده سر بر سنگ را، دلریش؟
دره، آیا این پریشان را ز درگاهت نمی رانی؟
جاودان در گرمی آغوش خاموشت نمی خوانی؟»
دره خاموش است
دره سر تا پای آغوش است
*
و سکوتی سرد و صامت در فضا گسترده سنگین بال
ناگهان پژواک"وایِ" مرد در دره طنین افتاد
جغد زد شیون
چرخ زد کرکس
دره زد لبخند