• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ما بچه كه بودیم، صبح زود
نوری كه روی پرده جاری بود
آواز گنجشكان لب هِرّه
آغاز یك روز بهاری بود

با هر نسیم تازه می‌رقصید
در كوچه‌ها بانوی فروردین
شال شكوفه بر سرش بود و
پیراهنی از عطر گل سنگین

دنیایمان با او پر از شادی،
با رفتنش لبریز غم می‌شد
بی‌آن‌كه حتی با خبر باشیم
از عمرمان یك سال كم می‌شد

ما مست بوی عید بودیم و
سبزی‌پلو با ماهی ِ دودی
ماهی ِ قرمز را نمی‌دیدیم
در تُنگ تَنگش رو به نابودی

ما فكر می‌كردیم مثل ما
هر بچه‌ای یك كفش نو دارد
تا عید، یك گل نه هزاران گل
با توپ در دروازه بكّارد

ما بچه كه بودیم، سال نو
هر بچه‌ای پای دویدن داشت
لعنت به نامردی ِ دستی كه
در خاك، جای توپ مین را كاشت

ما بچه بودیم و نفهمیدیم
ابر بهار از غصه می‌بارد
بلبل اگر بر شاخه می‌خواند
یك بغض غمگین در گلو دارد

ما بچه بودیم و نفهمیدیم
هر هفت سینی سفره‌آرا نیست
سرما و سوز و سختی و سنگ است
جایی برای كودكی‌ها نیست

تا سال‌ها این داستان ما را
از نوجوانی تا جوانی برد
چندین «هزار و سیصد و اندی»
از صفحه‌ی تقویم‌ها خط خورد

سالی كه سنگر سفره‌ی غم شد
صحرا پر از گل‌های پرپر بود
بر سفره های هفت‌سین تنها
سرو و صنوبرهای بی‌سر بود

ما خوابهای تازه می‌دیدیم
ما فكرهای تازه می‌كردیم
ما عطر عید و عشق عشرت را
با ظرف خود اندازه می‌كردیم

ما بوسه را در كوچه دزدیدیم
ما عشق را یك سال نو دیدیم
ما داغ دوری در جگر ماندیم
ما درد را از درد پرسیدیم

تا سال‌ها این قصه ما را برد
از آن جوانی تا میانسالی
چندین زمستان رفت و ما ماندیم
بر سفره‌ای خالی‌تر از خالی

برعكس سال كهنه، فقر اما
با نو شدن، پایان نمی‌یابد
هر شب در این شهر پر از غوغا
حتماً كسی با غصه می‌خوابد

نه بوی اسفند و نه فروردین
در قلب ما شادی نمی‌پاشد
این سفره‌ها صد سین نمی‌ارزد
وقتی كه بی نان بچه‌ای باشد

هی! بچه‌های كوچه‌های شهر!
تا كودكی زنده‌ست، ما هستیم
ما بچه‌های كوچه‌ی دیروز
هر روز یاد بچه‌ها هستیم

در قلب‌های هر كدام از ما
یك آشنا، یك حاجی فیروز است
وقتی كه با هم مهربان باشیم
هر سال نو، هر روز نوروز است

مژگان عباس لو
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

غم گندم .خطر"باز".کبوتر این است

کمترین دردسر داشتن پر این است!

دام را دید کبوتر ولی از وحشت"باز"

باخودش گفت:فرودآی که بهتر این است!

گرچه ازپشت زدن رسم جوانمردان نیست

غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!

اولین درس پیمبر شدنش بود. عجب

یوسف آموخت ته چاه.برادر این است!

معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟

-آخر کشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:

غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!

حسین جنتی
نفر اول جشنواره ی شعر فجر سال 1387
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به تازه كردن اندوه من می‌آيند، آه...

مسافران كه هر از گاه می رسند از راه


نمانده است تو را هيچ ياد يار و ديار

نمانده است مرا هيچ غير آه و نگاه


نشسته است به راهت هزار چشمِ سپيد

تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سياه


من آه مي‌كشم و باز بيشتر شده است

مهِ زمين و دم آسمان و هاله ماه


حساب روز و شب و سال و ماه دستم نيست

تو خود به ياد بياور قرار خود را گاه


گمان مبر كه دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند

به عزت و شرف لا اله الا الله...


محمد مهدی سیار
 
ای ایران

دیدم شعر ای ایران تو مدرسه ی ما با اینکه خیلی طرفدار داره ولی خیلی نا مفهومه . فکر کردم شاید اینجا هم مثل مدرسه باشه ، واسه همین برای اطلاع رسانی ، دوباره تأکید میکنم اطلاع رسانی نه چیز دیگه ای نسخه ی اصلیش رو میذارم .

بند اول

ای ایران ای مرز پر گهر / ای خاکت سر چشمه ی هنر
دور از تو اندیشه ی بدان / پاینده مانی و جاودان
ای ، دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم / جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام / دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

بند دوم

سنگ کوهت در و گوهر است / خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم / بر گو بی مهر تو چون کنم
تا ، گردش جهان و دور آسمان به پاست / نور ایزدی همیشه ره نمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام / دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

بند سوم

ایران ای خرم بهشت من / روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم / جز مهرت در دل نپرورم
از ، آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم / مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون شد پیشه ام / دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما
البته ی شاید بند های دوم و سوم زیاد براتون آشنا نباشن ، اکثراً جاهایی که این آهنگو پخش میکنن ، نمیذارن به بند دوم و سوم برسه ...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد



زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))



زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

زندگي شايد

....................
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من نه!!!!!!!!!!
اما اسم شاعرشو يادم نمياد راستش اصل يادم نمياد كجا شنيدمش لاي نوشته هام پيداش كردم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من یه شعر مشهور از اخوان ثالث شنیدم

هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد ...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!



دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

این چه شوریست که در دور قمر میبینم
همه آفاق پر از فتنه و شر میبینم


هر کسی روز بهی می طلبد از ایام
علت آنست، که هر روز بدتر میبینم


ابلهان را همه شربت ز گلاب و قندست
قوت دانا همه از خون جگر میبینم


اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر میبینم


دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر میبینم


هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر میبینم


پند حافظ بشنو و خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از گنج و گهر میبینم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

منحنی قامتم، قامت ابروی توست



خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست



حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست



بازه‌ی تعریف دل، در حرم کوی توست



چون به عدد، یک تویی من همه‌ی صفرها



آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست



پرتو خورشید شد مشتق از آن روی تو



گرمی جان‌بخش او جزئی از آن خوی توست



بی تو وجودم بود یک سری واگرا



ناحیه‌ی همگراش دایره‌ی روی توست



(پروفسور هشترودی)
 
Back
بالا