من داداشم وقتی عصبانی هستم میاد اونقد سربه سرم میزاره که دلم میخواد همون جا خفش کنم X-(یا میاد
اسممو با عناوین مختلف ترکیب میکنه یا اهنگایی رو که خیلی دوست دارمو حذف میکنه X-(
اما وقتی کارای کامپیوترمو انجام میده این کاراشو می بخشم در کل خعلی دوسش دارم
من يه خواهر بزرگ تر دارم هر روز دعوا مي كنيم منم دلم نمياد بزنمش ولي اون هي منو مي زنه يه روز چنگ انداخت به دستم تا يه هفته جاش موند
ولي بعد از 2 دقيقه باز با هم آشتي مي كنيم
چند سال پیش خواهرم بستنی قیفی خواست منم براش اوردم همون موقع دعوامون شد گفتم باز کنی راضی نیستم گف برو بابا باز کرد بستنی نداشت فقط قیف بود
من
ابجیم
دیگه تکرار نشد با این حال ما خیلی ب هم وابسته ایم و همدیگرو دوس داریم (شیش سال ازم بزرگتره)
داداشم 4 سالش بود
لب پنجره نشسته بود...بهش گفتم برو کنار کار دارم یه لحظه ....بعد دیدم نیستش...
فهمیدم وقتی خواسته بره کنار پنجره باز بوده و افتاده تو حیاط...
اصولا تو بچگی خیلی بلا ملا سرشون آوردم و آوردن مال ما یکمی هم خشن بود دعواهامون یه بار من سر داداش بزرگم رو شکوندم یبار اون دست منو شکونده کلا علاقه و محبت میچکه ازمون ولی الان خوبیم به نسبت الانم مثلا طرفداری همو میکنیم میگه من فلان جا میرم به مامان اینا نگیا منم که حرف گوش کن میگم مامان فلان جا میره به روش نیاری هاااااااااااا ^#^ ^#^ ^#^
من که برادر خواهر کوچیک تر ندارم یعنی دارم ولی هنوز یه سالشه..
ولی یه داداش بزرگتر دارم یادمه وقتی کوچیک تر بودم استاد خیت کردن بودم و داداش بدبخت من X-( ومن یادم میاد که اونقدر داداشمو اذیت کردم ولی الان عذاب وجدان کرفتم
من یه خواهر برزگ تر از خودم دارم که کلا به همه ی مسائل مربوط به من گیر می ده ! مامانم هیچ مشکلی با این کارای من نداره اون همیشه در حال دخالت تو کارای منه و همین مهم ترین عامل دعوا های هفتگی یا شاید روزانه ی ماست!! X-(
من ته تغاریم و یه خواهر و برادر بزرگتر دارم. با خواهرم خیلی لجم و همش در حال دعوا هستیم و عاشق داداشمم. با اینکه خیلی اذیتم میکنه ولی هیچ وقت بزرگتریشو تو سرم نزده. به طور مثال می خواست بخوابه منو از اون سر خونه صدا زده وقتی اومدم میگه دستت درد نکنه چراغو خاموش کن! من X-( داداشم
من دو تا خواهر دارم بزرگتر از خودم، با بزرگتره خیلی خوب نمی سازم، کل کل داریم با هم، دوست داریم هموها!!!
دوس داشتم داداش داشته باشم، اما این نوشته هارو ک خوندما...
من همیشه خودم بلا سر برادر کوچیکم اوردم
مثلا ما یه حیاط داشتیم دستشویی تو حیاط بود. فوتبال بازی میکردیم توپ میفتاد بالای سقف دستشویی(2.5 متر میشد ارتفاعش). منم همیشه داداش بیچارمو راضی میکردم قلاب بگیرم و بره بالا توپ رو بیاره و اطمینان میدادم بهش اینبار حتما میگیرمت. مشکل اینجا بود که وقتی میرفت بالا دیگه نمیتونست بیاد پایین. و بچه 5 ساله مجبور بود از اون ارتفاع اویزون بشه و بپره پایین و پاش چلاق بشه
میگن که خواهرای کوچیک بد جور کنجکاو و شلوغن واقعا حرف درستی زدن
چون خودم خواهر کوچیکم و چه بلاهایی که سر داداشم نیاوردم
مثلا من به اون میگفتم بده با گوشیت بازی کنم اونم که نمی داد (البته اینم بگمااا اونایی که حسرت برادر بزرگ رو دارم خواهشا از این به بعد نداشته باشین . هیچ فایده ای به ادم ندارن این موجودات. من یکیشو دارم واسه صدو هفتاد و هفت پشتم بسه ) وقتی میرفت بیرون و گوشیش یادش میرفت. میرفتم سراغ گوشیش و از روی اثر انگشتاش که رو صفحه مونده بود گوشیو باز میکردمو کلییییییی بازی میکردم تا وقتی که دلم خنک میشد
من با خواهرم کلا تو بازی ابمون تو یه جوب نمیره،حالا یا من دعوا راه میندازم یا خواهرم(بیشتر خواهرم).هر کاری میخوام بکنم تو اون ی سرکی میکشه و اگه باب میلش نباشه اون میبره میزاره کف دست مامانم یا به عنوان برگ برنده پیش خودش نگه میداره که واقعا میره رو اعصابم ولی در کل خواهر خیلی خوبیه خیلی دوسش دارم.
نتیجه نظر سنجی شوک زده بنمود مرا
انتظار داشتم فقط چهار پنج نفر راضی باشن
هیچی بد تر از خواهر کوچیک تر داشتن نیست
فقط وقتی که بهت نیاز داره مهربون میشه در بقیه مواقع اخلاقش افتضاحه
و بار ها و بار ها با این جمله روبه رو میشی که تو بزرگتری کوتاه بیا
یاد پدر بزرگم افتادم. ایشون نظرش با بقیه متفاوت بود میگفت اینقد کوتاه نیا . اینقد کوتاه اومدی لوس و پررو شده. یه انگشت بزنی بهش پرت میشه اونور اتاق. یه بار بزنیش ازت حساب میبره و میترسه
دلم برای مرحوم تنگ شد
یه بار داداشم کوچیک بود تقریبا 4_5 سال با هم راجع به یه موضوعی دعوا کردیم وقتی دیدم کار داره به جاهای باریک تر میکشه زود دویدم سمت مامانو بابام تا پادرمیونی کنن در همین فاصله داداشم رفت اتاق لوله جاروبرقی رو در آورد زد به صورتم کنار ابروی چپم زخمی شد و خون اومد هنوز هم جاش مونده
من دو تا دادش بزرگتر دارم نگم براتون
بچه ک بودم بسی مظلوم بودم
هرچی رو خراب میکردن مینداختن تقصیر من
ی شمشیر ذوالفقار داریم تو خونمون با اون میفتاد دنبالم ک میخوام گردنتو بزنم
بعد دیگه اینکه یکی از شکنجه هاش این بود ک قلقلکم میداد:/یا اینکه حرکات تکواندو رو روی من اجرا میکرد
یا اینکه میگفت تو گوسفندی از یه دست و یه پام میگرفت مینداخت رو شونش کل خونه رو راه میرفت و میگفت گوسفند فرووووشیه-_-
دیگ اینکه مث مغولا حمله میکرد تو اتاقم بعد مثلا گروگان میگرفت دهنمو پاهامو دستتمو با چسب نواری میبست
دیگ همینارو فعلا داشته باشید
من بچه ی اولم و خب هیچوقت هیچ وسیله ای رو خراب نمیکردم از بچگی اما داداشم که سه سال از من کوچیک تر بود همیشه اسباب بازی هامو خراب میکرد و منم چون بچه ی بزرگ بودم به دستور مادر باید مراعات داداش کوچیک رو میکردم...(پنهونی غم و غصه می خوردیم طفولیت)
حالا گذشت و ما بزرگ شدیم خدا تو سن 17 سالگی یه داداش دیگه به ما داد که این دیگه بچه تر بود بهم میگفت آجی_مامان اونموقع که کلی موهامو میکشید ...الانم عاشق اینه کولش کنم و بالا و پایین بپرم...آقا ما پیریم دیگه کمر واسم نمیمونه وقتی این کارو میکنم...
خب خب
راستش بلاهایی که اون س من میاره یک دهم کارایی هم نیست که من باش میکنم به خاطر همین ترجیح میدم بلاهایی که خودم سرش اوردم رو بگم
مثلاً از اونجا که برادر گرام ما بسیاااار وسواسی هست ، و به شدت حساسه نسبت به اینکه سرماخوردگی داشته باشه ، سال کنکورش این حساسیت به اوج خودش رسیده بود و یه بار من همون سال سرما میخورم و خدا روز بد نده این داداش ما هم هر روز تاکید میکرد که اگه ازت سرما بگیرم ال میکنم با میکنم
منم میخواستم حرصش بدم هر روز یه بادکنک بر می داشتم بادش میکردم میبردم از زیر در اتاقش خالیش میکردم
دلم براشون میسوزه خیلی حرص میخورد از دستم
من مادرم پرستارن
و خب بعضی روزا خواهر کوجولوم ۵ سالشه پیشم میمونه
خواهر گرامی ما صبح من اگه ۷ صبح هم خوابیده باشم ۷ و نیم ۸ میاد منو بیدار میکنه چقد میخوابی
بماند که سال کنکور چ دعواهایی ک نداشتیم