- ارسالها
- 618
- امتیاز
- 3,331
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- اردبیل
- سال فارغ التحصیلی
- 92
- دانشگاه
- تبریز
- رشته دانشگاه
- پزشکی
پاسخ : کنکور...کنکور... باز هم کنکور!
منم روز اعلام نتایج و بگم بعدن ها میام میخونم
:یادگاری و اینا
شنبه بود فک کنم صب بیدار شدم از استرس داشتم میمردم
زنگ زدم ب هانیه و بقیه دوستام همه باهم رفتیم ناهار بخوریم 
بعد اینکه غذامونو خوردیم کلی عکس گرفتیم
فک کنم بعد دو ساعت از ناهار خوردنمون ما هنوز رستوران بودیم 
بعدش رفتیم بستنی خوردیم در همون حین بهم ز زدن گفتن ی نفر ( از بچه های بهشتی) رتبش شده 800 :-s
مامانه دوستمم گفت اگه میخاین ب اشناهامون بگیم رتبتونو بگه هنوز سایت نذاشتن ولی اون تو سازمان سنجش اشنا داره میتونه بگه :-s
با هانیه دوتایی رفتیم پارک همرو دک کردیم
بعد گفتیم ماله هانیه رو بگن :-s بعده ی ساعت ز زدن :-s مامانه هانییه بود من گوشی برداشتم گفت هانیه هانیه رتبت اینه داشتن بال درمیوردن
بعد قرار شد رتبه منم بگن :-ss :-ss تا زنگ بزنن داشتم گریه میکردم
بعد ز زدن گفتن اون اقاهه دیگه ج نمیده نمیشه رتبتو بگیم
بعدش با هانیه دور زدیم رفتم خونه خالم تولد دخترخالم بود 
من ی گوشه نشسته بودم
بعدش اومدیم خونه
ساعت ده بود بهم گفتن رتبه ها اومده منم باور نکردم چون ایشون ی هفته ای بود که میگفتن رتبه ها اومده
منم دیگه باور نمیکردم
بیچاره ز زد خونمون مامانم برداشت گفت رتبه ها ومده مامانم خشکش زد من درهمون حین گفتم مامان
بعدش داداشم گفت بیا بریم دوتایی رتبتو ببینیم
رفتیم و هیچکس نیومد اتاق ن مامان ن بابا
فقط من و داداشم
رتبمو دیدم
یجوری جیغ کشبیدم پریدم بغل داداشم
همه اومدن اتاق
بغلم کردن
ولی بعدش بماند که جوری ناراحت شدم که هزار بار دعا کردم کاش ربم بد میشد ولی ناراحتش نمیکردم
و گریه کردم ک چقد من بی معرفتم 
بعد داداشم ماشینو برداشت رفتیم خیابون گردی
و بنده تا صب نخابیدم
خیلی روز خوبی بود
روزی که هم با دوستام بودم هم بهترین روزم بود و هم بدترین
تموم شد
چقد طولانی بود ولی

بعد اینجاشم بگم ک ب دوستم ز زدم گفتم رتبمو گفت چند؟؟؟؟؟گفتم منم گفت مبارک باشه و اینا
گفت نازنین دیدی بت گفتم؟ 
منم روز اعلام نتایج و بگم بعدن ها میام میخونم
:یادگاری و ایناشنبه بود فک کنم صب بیدار شدم از استرس داشتم میمردم
زنگ زدم ب هانیه و بقیه دوستام همه باهم رفتیم ناهار بخوریم 
بعد اینکه غذامونو خوردیم کلی عکس گرفتیم
فک کنم بعد دو ساعت از ناهار خوردنمون ما هنوز رستوران بودیم 
بعدش رفتیم بستنی خوردیم در همون حین بهم ز زدن گفتن ی نفر ( از بچه های بهشتی) رتبش شده 800 :-s
مامانه دوستمم گفت اگه میخاین ب اشناهامون بگیم رتبتونو بگه هنوز سایت نذاشتن ولی اون تو سازمان سنجش اشنا داره میتونه بگه :-s
با هانیه دوتایی رفتیم پارک همرو دک کردیم
بعد گفتیم ماله هانیه رو بگن :-s بعده ی ساعت ز زدن :-s مامانه هانییه بود من گوشی برداشتم گفت هانیه هانیه رتبت اینه داشتن بال درمیوردن
بعد قرار شد رتبه منم بگن :-ss :-ss تا زنگ بزنن داشتم گریه میکردم
بعد ز زدن گفتن اون اقاهه دیگه ج نمیده نمیشه رتبتو بگیم
بعدش با هانیه دور زدیم رفتم خونه خالم تولد دخترخالم بود 
من ی گوشه نشسته بودم
بعدش اومدیم خونهساعت ده بود بهم گفتن رتبه ها اومده منم باور نکردم چون ایشون ی هفته ای بود که میگفتن رتبه ها اومده
منم دیگه باور نمیکردمبیچاره ز زد خونمون مامانم برداشت گفت رتبه ها ومده مامانم خشکش زد من درهمون حین گفتم مامان
بعدش داداشم گفت بیا بریم دوتایی رتبتو ببینیم

رفتیم و هیچکس نیومد اتاق ن مامان ن بابا
فقط من و داداشمرتبمو دیدم
یجوری جیغ کشبیدم پریدم بغل داداشم
همه اومدن اتاق
بغلم کردنولی بعدش بماند که جوری ناراحت شدم که هزار بار دعا کردم کاش ربم بد میشد ولی ناراحتش نمیکردم
و گریه کردم ک چقد من بی معرفتم 
بعد داداشم ماشینو برداشت رفتیم خیابون گردی
و بنده تا صب نخابیدم
خیلی روز خوبی بود روزی که هم با دوستام بودم هم بهترین روزم بود و هم بدترین

تموم شد
چقد طولانی بود ولی

بعد اینجاشم بگم ک ب دوستم ز زدم گفتم رتبمو گفت چند؟؟؟؟؟گفتم منم گفت مبارک باشه و اینا
گفت نازنین دیدی بت گفتم؟ 





صرفن و صرفن و صرفن

