• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پسر ! باورش شد ((:

پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

دبیر زیستمون یه آقاهَست خیلی اذیت میکنه بچه ها رو ،دیگه همه به خونش تشنه ایم یعنی،بعد شماره منو داره که ساعت کلاسو و کنسلیو و اینا رو با من هماهنگ میکنهه من به بقیه بچه ها میگم:
یه روز تو مدرسه
دوستم:وای دیروز اینقد سرکارش گذاشتم(ش برمیگرده به دبیر زیستمون)،حقمونو ازش گرفتم ،اسکول شده بود و....................
من:واقعا؟ ;;) کار خوبی کردی فقط به نظرم پنجشنبه نیا کلاس 8-^
اون:چرا
من:اون اول که باهاش کلاس گرفتیم بهم گفت شماره یکی دیگه از بچه های کلاسو بده که اگه شما در دسترس نبودی یه موقه ، به اون خبر بدم،بعد منم شماره تو رو بهش دادم

باور کرده بود چه جورم :))))))رنگش پریده بود :)))) و من تا یه ساعت قبل کلاس بهش لو ندادم که بابا سرکارت گذاشتم
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

کلاس سوم راهنمایی یه بار خیلی اذیت کردم، معلم ریاضیمون گفت برو بیرون تعداد کاشی های کف سالنو بشمار..
منم رفتم تو حیات یه نیم ساعتی با بچه ها فوتبال بازی کردم ;;)، بعد اومدم کلاس، معلم گفت شمردی؟ گفتم آره...یه عددیم گفتم، مثلا 394.5...گفت اون نیم دیگه چیه؟ گفتم خب کنار دیوار نصفه بودن، جمع که زدم یه نصفه اضاف اومد.. :-"

همه باور کرده بودن که من شمردمشون :)) =))
یکی از دوستام میگفت مگه خلی که شمردی؟ خب یکم بیرون میموندی، بعد میومدی یه عدد الکی میگفتی... ;D
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

کلاس چهارم که بودم( خیلی شر بودم!) امتحان داشتیم بعد حوصله امتحان نداشتیم گفتیم بیایم معلممونو سرکار بزاریم.بعد یکی از بچه ها مامانش تو تزریقات کار میکرد و اینم همیشه باند و امثالهم تو کیفش بود بعد اومد خیلی قشنگ و واقعی دستمو باندپیچی کرد بعدم با ماژیک سیاه و قرمز یکم رنگش کردیم کاملا مثه خون شده بود! بعد معلممون که اومد کلاس تا منو دید گفت چی شده؟ منم گفتم رفته بودم بالا درخت توت بچینم افتادم دستم زخمی شده(دست راستم) نمی تونم مداد بگیرم دستم! ;D. اونم گفت عیب نداره تو امتحان نده! بعد بچه ها هم داد و بی داد که اگه این امتحان نده ما هم نمیدیم! آخرش معلممون قبول کرد!
بعد چن روز که اعتراف کردیم خیلی عصبی شده بود :))
الان فقط دو بار به معلم میگیم امتحان نگیر میگه باشه ولی معلم چهارممون خیلی سخت گیر بود X_X
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

با دوستم رفتیم از یه مغازه انگشتر بخریم یه حلقه خیلی خوشگلم بود اون رو هم خریدیم بعد رفتم مدرسه و حلقه رو کردم تو دستم بعد وقتی نشستم دوستم شبنم گفت به به مبارکه خانوم خبریه(به شوخی) منم که قبلش با بچه ها هماهنگ کرده بودم گفتم مگه به تو کارت ندادن؟ گفت کارت؟؟ :-?? بهش گفتم آره دیگه دیشب جشن عقدم بود تو نیومدی؟ X-( X-( بعد دوستان عزیز شروع کردن تعریف از لباس و جشن و شوهر خیالی بنده این بنده خدا هم باورش شده بود که واقا عقد کردم ;D ;D ;D بهم گفت چه بیخبر بهش گفتم ای خواهر تو که نمیدونی این پسره دوست بابامه از رو رودروایسی وگرنه دوسش ندارم و همش غر میزنه و مجبورم کرده عید باهاشون برم قشم نمیزاره با خونواده خودم باشم!!! :)) :)) :)) :)) بهش میگم برام دعا کن ایشالا بره زیر تریلی تیکه تیکه شه
این قد با احساس بهش گفتم که کم کم اشکش در اومده بود ;D بعد روز سوم چهارم عید بهش زنگ زدم از پشت تلفن گریه و زاری که ای شبنم الهی خیر نبینی بیوه شدم :(( :(( :(( >) >) :(( :(( :(( تو دعا کردی آره آره الهی بگم خدا چ کارت نکنه بد بخت شدم اون بیچاره هم از پشت تلفن داشت واسم توضیح میداد که نه به خدا من دعا نکردم که ن باور کن :-ss :-ss :-ss خلاصه که کلی تا بعد عید هم سر کار بود آخرشم یکی از بچه ها سوتی داد و لو رفت قضیه
من ;D ;D ;D ;D :-ss :-ss :-ss :-ss
شبنم X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( میکشمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه معلم دینی داشتیم که خیلی حرف میزد و نصیحت میکرد و...

یه بار سر کلاس شروع کرد به حرف زدن، منم همینجوری زل زدم بهش کم کم زدم زیر گریه.. :-" گفت چی شد؟ چرا گریه میکن؟ :o
گفتم من خیلی تحت تاثیر حرفاتون قرار گرفتم و...بیچاره باورش شد...تا آخر سال یه جور دیگه بهم نگاه میکرد... :)) =)) =))
بچه ها هم که مونده بودن: آرشام؟ دینی؟ تحت تاثیر؟ :o :o :o

تو اون لحظه من داشتم گریه میکردم مثلا و تو دلم قاه قاه میخندیدم... =)) =)) =)) =)) :))

یعنی خیلی با خودم حال کردم... :))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

رفتم توی مغازه می گم اقا یه شلوار لی پاره و کهنه می خوام
پسره هم فضول میگه می تونم بپرسم به چه دردتون می خوره
منم بهش می گم که بابام پول تحصیل منو چهارتا خواهرمو نداره می خوام برم باهاش گدایی کنم
پسره ی خل باورش شدمی خواست یه شلوار لی بهم هدیه بده
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

خب تو مدرسه گوشی بردن ممنوعه دیگه ولی خب چه کنیم؟همه حسش به بردن گوشی و سر کلاس با بچه ها تبادل اطلاعات کردنه ;D
یه دفه من از سر کلاس جیم زدم و کلا اون ساعت رو نرفتم کلاس آخه میخواست عربی بپرسه بچه ها هم از دست من اعصا بشوون خورد شده بود ;D
چشمتون روز بد نبینه تا رفتم تو کلاس دیدم یا خدا همه بچه ها دپرسن یکی دونفرم دارن گریه میکنن گفتم چی شده؟ بهم گفتن اومدن کیفا رو گشتن :(( :(( :(( :((
من :| :-\ :-ss :-ss :-ss :-ss :-ss :-ss ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X(بد بخت شدم [-o< [-o< [-o< [-o<
آخه تو کیفم به جز گوشی همه نوع وسایل آرایشی هم بود ;D دوستم بهم گفت آرزو گوشی و وسایل آرایشی تو رو هم بردن تازه فهمیدن از کلاس جیم زدی گفتن بگیم بری دفتر
من :o :-ss :-ss :-ss :-ss :-ss :-ss :(( :(( :(( :(( :(( :(( :(( :((
یکم که گریه کردم و حرص خوردم و دل پیچه گرفتم و مردم و زنده شدم بچه ها دیدن جدی جدی حالم بد شده بهم گفتن شوخی کردیم بابا
بچه ها ;D =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =D> =D> =)) =)) =)) =D> =D> =D> =D> =)) =)) =))
من :o #:-S بعد دو دقیقه X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-(
بچه ها :-" :-" :-" :-" :-" :-" :-" :-" :-"
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

ما ساختمون سازی داشتیم و همون طور که میدوننین خیلی آدم بده کار میشه مجبوره چک بده
دیروز صب که بابام رفته بود سرکارش مامانم گفت بیا بابات رو اذیت کنیم ;))
گفتم چ کار کنیم؟...
خلاصه که باهم هماهنگ کردیم و منتظر شدیم بابام بیاد
یه دو ساعت بعد بابام اومد ازم پرسید مامان کوش؟ بهش گفتم رفت کلانتری
بابام: :o کلانتری؟؟ X-( X-( X-( X-( X-( واسه چی؟ کی چ کار کرده؟؟
من: یه مامور اومد دم در با یه آقاهه ای پرسیدن هستی یا نه چون نبودی گفتن مامان باید باهاشون بره ;) حالا بابا به کی بده کار بودی؟ مگه چقد بوده؟( به حالت عصبانیت)
بابام : X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( واسه چی به من زنگ نزدی؟ هااااااااااااااااااااااااااااان؟؟
من :-ss :-ss :-ss :-ss :-ss خب باباجان چ جوری زنگ میزدم؟ تلفن قطع بود :-\ :-\ :-\(یعنی باور میکنه؟)
بابام: حالا کدوم کلانتری؟؟ :-ss :-ss بعدش رفت سر وقت چکاش ببینه چرا بده کار شده آخه خب بیچاره هیچ وقت بده کاریش اینقد طول نمیکشه که کار به اینجا برسه
من: :-?? نمیدونم کدوم کلانتری
بابام : X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-( X-(
بعدش دیگه داشت گریش میگرفت :(( :(( :((
دلم سوخت براش :( :(
بابام گفت من که به کسی بدهه ندارم :(( :(( :(( بعد بلنشد در رو باز کنه بره بیرون دید مامانم جلو دره
ازش پرسید چی شد ؟ کی بود؟ چرا ولت کردن؟
مامانم هم ننامردی نکرد و خودش رو زد به بیخبری و همه تقصیرارو انداخت گردن من :-L
مامانم :-" :-" ;D ;D
بابام X-( X-( X-( X-( X-(
من :-ss :-ss :-ss ^#^ ^#^ ^#^ ^#^
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

داداشم اینا تو دانشگاه یه همکلاسی دارن به اسم سینا...
چندبار به شوخی به چند نفر میگن که سینا ایدز داره، اونا هم باور میکنن...کم کم این پخش میشه تو بین دانشجوها... :))
الآن تقربا خیلی از بچه های برقی ورودی 91 دانشگاه شیراز فکر میکنن سینا واقعا ایدز داره... :-"
کلا دیگه خیلیا ازش فاصله میگیرن و بعضیا هم چپ چپ نگاش میکنن :))
خیلیا هم زیادی باهاش مهربون شدن :)) =))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

به نقل از ArOo(arsham) :
داداشم اینا تو دانشگاه یه همکلاسی دارن به اسم سینا...
چندبار به شوخی به چند نفر میگن که سینا ایدز داره، اونا هم باور میکنن...کم کم این پخش میشه تو بین دانشجوها... :))
الآن تقربا خیلی از بچه های برقی ورودی 91 دانشگاه شیراز فکر میکنن سینا واقعا ایدز داره... :-"
کلا دیگه خیلیا ازش فاصله میگیرن و بعضیا هم چپ چپ نگاش میکنن :))
خیلیا هم زیادی باهاش مهربون شدن :)) =))
من خواهر بزرگم میگف تو دانشگاشون شایعه شده بود 2 از استاداشون با هم ففففففررررررررااااااااااارررررر کردن =)) =)) =))
با اینکه شایعه بود ولی 2 تاشون اخراج شدن بندگان خدا
اتفاقن بعدن معلوم شد خیلی با هم لج بودن :|
 
Back
بالا