• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پسر ! باورش شد ((:

پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

معلم کانون زبان ما یه پیرمرد اخمو بداخلاقه یه بار که کلاس داشتیم دیگه اصلا حوصله موندن سر کلاسو نداشتم اجازه گرفتم رفتم بیرون گوشیمم با خودم بردم یه 5 دقیقه بیرون موندم بعد رفتم تو کلاس وقتی رفتم تو خودمو زدم به ناراحتی و یه کوچولو گریه که اقا مادربزرگم فوت کرده مامانم تازه بهم زنگ زد ;Dحالا اونم باور کرده میگه میتونی بری منم که گفتم تنها جیم زدن که حال نداره گفتم اقا نرگس(دوستم)دختر خالمه اونم میتونه بیاد؟حالا نرگس :o :o :oمعلمم میگه اره تسلیت میگم میتونید برید حالا اومدیم بیرون نرگس تا 1 ساعت کف خلاقیتم بود
بجاش هفته بعد که رفتم کلاس اصلا یادم نبود مانتو ابی روشن پوشیده بودم (مثلا من عزادارم) :-[استادم میگه بازم تسلیت میگم ;D
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

سر کار گذاشتن در حد تیم ملی،
خب من یه داداش دارم که سه سال ازش بزرگترم،اما خب یه سریا فک میکنن دو قولوییم،دلیلش هم اینه که من 5 سال در گیر یه بیماری بودم،و به خاطرش کلی از رشد عقب موندم،و برای یه مدتی هم قد بودیم ما،البته الان خیلی فرق داریما،
خلاصه یه مهمونی داشتیم تو خونمون و داداشم خونه نبود،ینی من خواب بودم،وقتی بیدار شدم دیدم مهمونا اومدن،خبر نداشتم که داداشم هس یا نه،خلاصه اینا گفتن برو به داداشت بگو بیاد،منم رفتم تو اتاقش که صداش کنم،دیدم نیس،لباسامو عوض کردم(چون از خواب بیدار شده بودم لباس خونه تنم بود)عینکمم کثیف شده بود،حال نکردم تمیزش کنم،کلا یه عینک دیگه زدم و موها و اینا رو هم شونه زدم،
وقتی از اتاق اومدم بیرون قبل از این که با مهمون حرفی بزنم،مامانم منو از اشپزخونه صدا کرد،اما به اسم داداشم(عموما جابجا صدا میکنن) خلاصه این یارو کپ کرد،3 ساعت کنارش داشتم سرکارش میزاشتم که من نیم ساعت از علیرضا بزرگترم و اینا،حالا در ادامه گفتم که ما سه قولو بودیم و یکیش مرد،(یه خواهر 2 سال قبل اینکه به دنیا بیام مرد) مرده هم بلند از بابام پرسید اقا فلانی واقعا دخترتون فوت شدن،بابام هم گفت اره،دیگه مرده رفت تو کف،برگشت گفت ولی خیلی شبیهینا،دو قولو همسان که میگن تو شما دو تا برادر معنا پیدا میکنه،بعد برگشت گفت پس علیرضا چی شد،
برگشتم گفتم من پیش پسر عموم تو اتاق بودم،نمیشه که تنها باشه الان علیرضا پیش اونه،یه خورده بعد که مرده دیگه رسما اینا رو هم باور کرده بود گفتم تازه فقط منو علیرضا نیستیم که شبیه همیم،این پسر عموم هم با ما مو نمزنه،به مامانم گفتم،مامان فرشید رو صدا کن بیاد بیرون،مامانمم میدونست دارم چیکار میکنم،گفت فرشید جان بیا ،اقا این اتاقه دو تا در داشت یکی از پذیرایی و اون یکی از حیاط،خلاصه من گفتم ببخشید من میرم دستشویی،از دستشویی خودمو رسوندم تو اتاق و کلی قیافه رو عجق وجق کردم و از اتاق اومدم بیرون و به مامانم گفتم جانم زن عمو{انگار هنو مرده رو نمیبینم} بعد انگار یهو مرده رو میبینم و میرم دست میدم،و میشینم کنارش،مرده چنان رفته بود تو تعجب که اصلا یادش رفت بگه پس علیرضا و حسین کو؟
خلاصه این مرده تا دوماه تو دستگاه بود،بعد از چند مدت که دوباره اومدن خونه ی ما،یکی از بچه هاشو هم که قبلا نیاورده بود با خودش اورده بود و داشت منو نشونش میداد و بهش میگفت اینا دوقولو هستن،اون یکی رو ببینی نمیتونی از این تشخیص بدی؛جالب اینه داداشم تو جمع بود اما این مرده هنوز نمیگه که این کیه،برگشت به من گفت تو کدومشونی؟علیرضایی یا حسین؟ منم کم نیاوردم اسم پسر عمومو گفتم،اسم اونو که گفتم بابام خنده اش گرفت،و بعدش مرده فهمید که ای دل قافل......
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه بار یه نفر تو تاپیک کرمان پرسید که به نظر شما از کی شروع کنیم برای کنکور خوندن خوبه ؟
منم اینو جوابید ;;) :
شما اگر تست زنی رو از روز 165 سال سوم شروع کنی
قطع به یقین یک رتبه خیلی خوب میگیری
طبق آمار اعلامی از سوی سازمان سنجش 76/25 % افرادی که تو بازه 160-170 (روز گذشته از سال سوم) شروع به تست زنی جدی کردن رتبه ای بین 1-200 رو داشتن
و لی خوب به صورت تظمین شده اگه از 240-290 روز گذشته از سال سوم هم شروع کنید یک رتبه ما بین 500-1000 میاری قطع به یقین
حالا میتونی انتخاب کنی که کی شروع کنی (زمان ها تو همین بازه باشه مهم )
لازم به ذکر این ینی از اون موقع شروع کنی و استمرار داشته باشیا نه که یه روز تو این بازه بزنی بعد بیخیال شی بگی رتبم بد شد بعد یقه منو بگیری
و لازم به ذکر اطلاعات دقیق تر در سایت دکتر مسعودی هاشمی که از مشاوران برتر تهران هست گذاشته شده میتونی بری بخونی ;;) ;;) B-)
بعد جالبیش اینجاس که بعضی ها آدرس سایت این بنده خدارو ازم میخواستن :-" ;;)
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

روزی روزگاری رفته بودیم پارک واسه سیزده ب در ;D ما رفتیم قدم بزنیم و تو پارک بگردیم بعد تو راه برگشت فکر میکردیم ک چ دروغ سیزدهی ب خانواده بگیم :-" دویدیم با حالت نفس نفس زدن گفیتم بیاید بیاید محمد اصفهانی ( ;D :-" ) با یکی دعواش شده تا حد مرگ یارو رو زده یارو هم با چاقو زدتش :o همه هم باوریدند ک ما راست میگوییم B-) بعد از چند لحظه همه ی ما باهم =)) :))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

دبیر دینی پارسال مون یه کم شیش میزد...
اوایل سال اولین باری که خواست پروژکتور رو روشن کنه من بهش گفتم: پروژکتور ما مدل جدیده باید کنترلش رو بگیرید سمت تخته تا روشن شه
و در کمال ناباوری رو به تخته ایستاد و دکمه کنترل رو چند بار زد و گفت: لا الله الا الله چرا روشن نمیشه؟
ما دیگه منفجر شده بودیم از خنده به همین شکل میخندیدیم =))
بعد فهمید که سرکارش گذاشتم اینجوری شد :-L
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه بار یکی از این چوب بستنی هارو با تراش سرکردم ،رنگ کردم،بردم مدرسه.هر کی میدید میومد باهاش بنویسه و هیچکس هم باور نکرد چوب بستینیه!
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

راهنمایی بودم خواهرم(7 سالش بود) خیلی رفته بود رو اعصابم اصن حوصلشو ندارم گف بیا منچ گفتم مهره که نداریم برو از تو کابینت نخود بیار فقط حتما سیاه باشه من بدون نخود سیاه بازی نیکنم دیگه هیچی یه ساعتی الاف بود هی میگف پس کجاست منم خیلی شیک میگفتم همونجاست دیه یه ذره بشتر بگرد :-"
مامانم هم پایه مثلا رف کمکش! :-"
خدا یه همچین مامانای فهمیده ای رو کم نکنه صلوات!:)
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

يه موعلم رياضي داشتيم سوم راهنمايي ...
يه روز از اونجايي كه تعداد زيادي كتاب نشته ..زنگ زدم 118 شماره خونه شونو گیر آوردم..
بعدم زنگ زدم بهش..اسم كوچيكش عذرا ست..
ميدونم يه پسر داره به خشايار يكيشم به اسم اردوان..
زنگ زديم خوب...
(معلمم چند وقت پیش فوت شدند من تصمیم گرفتم پستم رو ادیت کنم)
 
آخرین ویرایش:
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

تومدرسه وقتی پول نداریم ازبوفه خوراکی میخریم اسممونو مینویسیم.اولای سال بود بعد این مسئول جدیدمارو نمیشناخت .دوستم ساناز بایکی ازبچه ها پدرکشتگی داشت(خودش میگفت).بعدماام همیشه میرفتیم اسم اون بخت برگشته رو میگفتیم کلی خوراکی میخریدیم ب نامش ;D
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه بار دوستم رو سر کار گذاشتیم ازمون تو مدرسه پرسید بچه ها میدوننین قیچی ماهواره چیه؟ بهش گفتم آره ماداریم گفت خب از کجا گرفتین بهش گفتم از نوشت افزار!!!!!!!! گفت یعنی چی؟ گفتم مگه نمیدونی ؟همین قیچی های معمولی خودمونه دیگه فقط باید اندازش متوسط باشه :)) دوستامم تایید کردن این بیچاره هم باورش شد رفته بود به باباش جلو پسر خاله هاش گفته بود خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ =)) =)) =)) =)) =)) =)) کلی بهش خندیده بودن =)) =)) =)) =)) =)) فرداش تو مدرسه
من بدو اون بدو از پشتم از کتاب گرفته تا کفش پرت میشد طرفم =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
****
یه بار معلممون اومد توکلاس امتحان داشتیم تا وارد کلاس شد یه هیییییییییییییییییییننننننن کردم گفت خدا نکشتت چی شد ترسیدم؟ گفتم وای خانووووووووووووووومممم چرا این شکلی شدین؟ زنگ قبلی خوب بودین که... گفت یعی چی؟ بچه ها هم شروع کردن شلوغ کاری اینم ترسید رفت بیرون ببینه چی شده حالا از منم نپرسید واسه چی داری میگی؟ :)) :)) :)) :))یه 5 دقیقه بعد برگشت گفت بچه ها من که هرچی نگاه کردم چیزی نشده بود که بعد از من پرسید چی شده بهش گفتم هیچی خانوم به کارتون برسین ;D ;D ;D ;D =)) =)) =)) =)) =)) ~X( ~X( ~X( ~X( ~X(فهمید سر کاره قهر کرد از کلاس رفت =)) =)) =)) =)) =)) >) >) >) =)) =)) =)) =)) یادش رفت امتحانش رم بگیره =)) =)) =)) =))
 
Back
بالا