داستان دو تاپیک A tale of two topics
ما که حرفی نداریم. تا نیما خوابه و مطهری با گوشیش بازی میکنه و منم اینترنت خواهرامو جمع میکنم تبلیغ کنید. بعد سریع تبلیغارو ور دارید.
+
اون جی بی رو میبینی پستتو لایک کرده؟ من میدونم دیگه ، الان میره تو اون انجمنای مخفیشون که تو یه اتاقه سیاهه با یه لامپه آوویزون که دورش یه چیزی مثله قیف داره که نور رو پخش نکنه و هی با دست میزنن بهش، نقابش رو در میاره ، شمشیره فرانسویه قدیمیش رو میذاره رو میز، میره از طبقه پایین یه آبانار(آبجو که نداشتن دیگه ، یه کاری نکنید داستان ایراده اسلامی بگیرن بهش دیگه) مونده و گرم میاره ، پاهاش که چکمه های گُلی دارن رو میذاره رو هم ، روی میز و بعد از دو قلپ یه عاروق میزنه میگه ، هوی نیما مدیر کله، فردا باید بریم اینا که میخوان پادکست تصویری بگیرن رو جمعشون کنیم. مطهری هم که داره از پنجره بیرون رو نیگا میکنه ، یه قدم میاد عقب تر ، پنجره رو پیش میکنه و میگه ، بله ، موافقم. نیما میگه کسی نقشه تاپیکایی که اینا توش کار میکنن رو داره؟ همید سراسیمه درو باز میکنه و میگه شورشی ها دارند به سمت روستا میآیند، هر چه سریع تر آماده فرار شوید. مطهری گوشیش رو میذاره تو جیبش، میگه من اسب هارو آماده میکنم. نیما هم میگه من مهمات (قلافه شمشیر هاشون، رژه لب و ریمیله اسب ها و ...) رو برمیدارم. جواد هم که حس میکنه بیکاره ، میگه منم بشکه آب انار رو میذارم پشته گاری،بعد همید کلبه رو آتیش میزنه و میاد بیرون. کسی هم دلیلش رو نمیدونه ، همین جوری پیتیکو پیتیکو میرن و میرن. تا برسن به روستای بعدی. و تجدید قوا کنن. اون جا محمد یه اس میده که نمیدونیم محتواش چیه آها نیما هم پنج جوان رشید رو اورده که باهاشون برن با شورشی ها بجنگن، اوه چرا دارید میرید اون کوچه پشتیه.چه خبره اون جا ، عه این کفشه ماله کیه؟ نیما چرا جورابی رو دودکشه؟ هوی ، چیکارش داری میکنی؟ نه هیچی

فعلا نمیشه رو این جا ها تمرکز کرد. خب آهان، بعد با اون پنج تا جوان رشید که معلوم نیست چرا باهاشون رفته بود اون پشت و چرا صدای گریه میاومد میرن سمته آهنگریه این روستا ، و ازش میخوان تا بهشون مقداری ماده منفجره بده. بعد نیما یکی از اون جوونای رشید رو روی اسب بدون لباس میفرسته سمته شورشی ها ، بکشونتشون سمته تپه های نواحی اون پشت مشتا.
چیزی که ما از اون شورشی ها دیدیم حدوده سیصد نفره سرورم -همید میگه.
تو مگه بیشتر از بیست هم بلد بودی بشمری همید؟ - میگوید نیما.
نه سرورم همید میگوید. صرفا عدده سیصد را شنیده بودم.
شبیخون بعدی شان با بشکه آب اناری بود که شوالیه جواد(شوالیه لقبشه) با خود آورده بود. جی در حالی که داشت نقشه اش را برای نیما توضیح میداد مطهری همچنان داشت اس ام اس بازی میکرد.و نیما ابروهایش را میگی همچی با موهاش یکسان شد و این گونه بود که به اون گفتند جواد باهوش.
رفت از روستاییان بشکه بگیرد که آب انار را تقسیم کند ولی آن ها در آن وقت شب به جواب با آن ظاهره کریهش بشکه نمیدادند لذا مجبور شد برود از جنگل های اطراف چوب درخت قطع کند که ماشالله با وعضه کمرش و اتفاقاته اون پشت مشت ها خودش دو روز طول میکشید، در این دو روز بود که مطهری شارژ گوشی اش تموم شد و حوصلهاش سر رفت و تصمیم گرفت که بیاید و دره تاپیکه پادکست تصویری سمپادیا را تخته کند. البته مطهری باهوش تر از آن بود که خودش جلو بیاید، پس تصمیم گرفت یکی از غلامان را بفرستد ، صدایش را فرانسوی و لبانه بد ریخت را غنچه ای پژمرده کرد و گفت هَــَـَـَـَـــــــــــميـــــــــــــــد؟
همید جواب داد: بله سرورم؟
گفت میروی به دهه رادیو سمپادیا، از توابعه ایالته انجمن های ویژه ، آن تاپیک را به آتش میکشی و برمیگردی.
مطهری گفت: وان مور تینگ
همید: بله سرورم؟
مطهری:make it look like an accident
همید با لبخندی ملیح بر لبانش:it already is ,ma lord.
این ده میین تایم:جواد دارد چوبه ظاهره بدش را میخورد، با خود میگوید اگر انقدر ترسناک نبودم ممکن بود الان با بشکه ای در حال اجرای نقشه ام بودم ولی باید با ناخن های تازه اپیلاسیون شده ام چوپ خورد کنم. آه ناخنم. این گونه بود که جواد تصمیم گرفت جراح پلاستیک شود و تغییر چهره دهد ولی فعلا اصله ماجرا. جواد بعد از دو روز تلاشه بی وقفه توانتسه یک بشکه درست کند که انقدر سوراخ دارد مجبور است با دو روزه دیگر هم صرفه آب بندی اش کند که هیچ ، تک تک ناخن های مصنوعیه پا های زشتش را هم به جای میخ استفاده کرده. مِی دِم رِِست این پیس.با توجه به این که مطهری دنبال شارژر میگردد و نیما هم چرت بعد از ظهری اش را میزند ، خودش مجبور میشود به سراغ شورشیان برود. ترجیح میدهد پیراهنش را سر جایش باقی بگذارد تا شورشیان را فراری ندهد و بتواند آن ها را درستو حسابی شکار کند. از آن جایی که آب انار در دوره شان ممنوع بوده و در خانه با سیب زمینی درست میکردند ، چیزی در مایه های اتانوله خالص بوده و طبقه تجربیاته دانشمند مسلمان ، ابوهمیده بیرونی ، اتانول را در آتش بریزی آتش میگیرَ و حال میدَ. جواد از آن جایی که دولوپره لینوکس بود و کلهاش خوب کار میکرد و آپ تایمه کامپیوترش هم خیلی پایین بود که انگار برایش چیزه خوبی محسوب میشود ، سیستمی طراحی کرد که وقتی بشکه های مونلایت، اهم اهم ، معذرت میخواهم ، بشکه های آب اناره قابله اشتعالش به پایینه تپه میرسیدند و به چادر های شورشی های بد بخت میرسیدند آتش نمیگرفتند، ولی قرار بود آتش بگیرند که، جواد خدا لعنتت کند، شورشی ها از جهته بشکه ها مکانه این ها را پیدا کردند و توانستند بروند جواد را اتش بزنند ، ولی خب جواد باز هم پوست انداخت ، بگذریم، مطهری به دنباله شارژر که بود وقتی دید از اون دور دورا شورشی ها دارند میایند و جواد را بر سر پرچم هایشان زده اند و چون جواد در این جا مجاز از خشتکه جواد بوده، یعنی جواد دارد از درد میمیرد گفت نکند از این بلا ها سر من بیاورند ،تازه من که خشتکم به شورته دست دوزم وصل است. و چون جنسش از عاج فیل است از سر تا پایم بیشتر میارزد ، ترجیح داد لباسه محلی به تن کند و خودش را بزند به آن راه.نیما هم که چرت بعد از ظهرش از خوابه شبه آدمه دیازپین خورده سنگین تر است هر چه شورشی ها نیزه درش فرو کردند ، ریفلکشنه خاصی نداشت گفتند این بنده خدا یا brain dead است ، یا فلجه شل حاد دارد، بیخیال شویم ، سر نیزه هامان را الکی کند نکنیم. یحتمل به علته پودره نمک های لیتیمی بود که خدا میداند کدام شیر پاک خورده ای در هوا پخش کرده بود. یادتان باشد که دیوار ها سنگی بوده. خب بگذریم. پس این تنها جواده بد بخت بوده که پوستش کنده شده، و خب چون زیادی خفن است و البته مارمولک ، دوباره مثله چی پوست می اندازد ، اصلا میدانستید جواد در حمام صرفا پوست عوض میکند بس که مارمولک است؟ خب همید را میبنیم که تخته به دست آمده و در تاپیک را بر بد بختانی که درش گرفتار شده اند میبندد و از اون سولاخیه دارد کاروسینی که با ایزو اکتانه هشت کربنه قاطی کرده میریزد اون تو و زیپوی کلاس ۱ اش را از جیبه پشتی اش در میاورد ، میگوید برن مادافاکا ، برن.یادش میافتد که عه این که حادثه نشد. از این کمرش و حافظه اش غر و لند میکند.به خودش میگوید اه ، کمتر کار کن همیشه کار کن پسر شت ، چه خاکی به سرم کنم حالا؟ میرود یکی از پیرمرد های روستا را میاورد ، با دسته ی شمشیرش میزند در پریفورال لوبه مغزش ، با خود میگوید وات دا فاک؟ این که به هوشیاری ربطی نداشت ،پیرمرد همچنان با چشم های گنده اش به او زل زده و میگوید پسرم ، عادی است ، کمتر فعالیت کن تا همیشه فعالیت کنی. از توی جیبش کلروفورم میاورد میگیرد جلوی دهانه پیرمرد. تا از هوش برود. بعد یک مولوتوف که قرار بود قبلا باهاش با چند تای دیگر افق را آتش بزنند ، با چشب قطرهای میچسباند به دست پیرمرد، بعدش زیپویش را با سختی از لای سولاخی دیگری که به موازی همان قبلی در زمین درست کرده با یک سیخ که از جیبش بیرون اورده میکشد بیرون دوباره با چشب قطرهای میچسباندش به دست پیرمرد و از صحنه جرم متواری میشود. همزمان با رفتن او یک سگ ولگرد میاید یک پنجره میشکند و فاک. فاک! آتش هوا میگیرد و دوباره جون میگیرد. این گونه بود که این شد.
این داستان سینه به سینه از اولین کاربره سایت نقل شده.