• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

المپیاد خدافظ المپیاد...

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع This is me
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : حرف آخر...


خیلی دوست داشتم که بشه
خیلی زیاد
ولی نشد که بشه..
امیدها و آرزوهای زیادی داشتم.. دوس داشتم یه گوشه ی خیلی خیلی کوچیک از زحمات استادم جبران شه لا اقل
ولی خوب نشد که بشه..
مسیر درازی بود.. نه به درازی ِ مسیر خیلیا.. تازه داره یک ساله میشه مسیر المپیادم..
از پارسال تایستون جدی شدم..
خیلی اتفاقای خوبی تو مسیر المپیاد برام افتادن :) خیلی زیاد
یادمه سال قبلنا هر وخت فرز میگفت حتی با اینکه مرحله 2 قبول نشده اما هنوز هم از المپیادی بودنش خوشحاله ؛ حقیقتن حرفاش رو نمی فهمیدم..
فک میکردم صرفن یک سری کلمات قلمبه سلمبه داره به کار می بره
ولی الان نه! الان حرفاشو درک میکنم..
توی این مسیر پر پیچ وخم چه شادی ها و خنده هایی که نبود..چه روزای خوب و شیرینی که نبود
چه امیدهای لذت بخشی که نبود..
خلاصه یکسال زندگی با برنامه و با هدف معین تجربه ی بسیار ارزشمندی بود برام که قطعن در ادامه ی مسیر زندگیم همراهم خواهن بود..
همیشه از اون دسته شعار های الکی که مثلن میگن من به سمپادی بودن خودم افتخار میکنم یا خیلی از چیزای دیگه بدم اومده..
سمپاد برای من خوب و باارزش بود..ولی صرفن به چن تا معلم خیلی عزیز و دوس داشتنی و چن تا رفیق فابریک ختم شد..
ولی المپیاد به چیزای خیلی بهتری انجامید :) لذت بردن از مطالعه که با این سیستم آموزشی م متاسفانه خیلی کم چنین چیزی پیش میاد
با برنامه شدن..زیاد شدن اعتماد به نفس..تلاش کردن..واقعن تلاش کردن برام شیرینه.. خیلی شیرین
المپیاد تمام این خوبی ها و شیرینی ها رو به من چشوند :)
و باید بگم من یک المپیادی بودم و همیشه یک المپیادی خواهم موند .. به المپیادی بودن خودم بسیار زیاد افتخار میکنم
بچه هایی که هنوز اول و دوم یا حتی سومید..نترسی شروع کنید..مطمئن باشید اگه چیزی به دست نیارین (که محاله)هیچی رو هم از دس نخاهید داد

مسیر زیبایی بود >:D< کاش بیشتر طول میکشید :)
 
پاسخ : حرف آخر...

المپیادی بودن بهترین بخش زندگیم بود
یاد گرفتم چ طور فک کنم،چ طور دنیا رو ببینم
و خیلی چیزای دیگه ک تو مدرسه بهمون یاد نمیدن
این سیستم آموزشی خیلی چیزا رو یاد ک نمیده هیچ
خیلی چیزا رو هم ازمون میگیره
بعد 12 سال درس خوندن ازمون ی ماشین تست میسازه میفرسته دانشگاه ک چی؟؟؟؟؟
تو المپیاد یاد میگیری خودت باشی،خودتو فکر خودت ن طوطی!!!
گر چ این سیستم هم خطاهایی داره ولی بهتره!
آخر امسال حس کردم کلی بزرگ شدمو کلی چیز یاد گرفتم
حسی ک آخر هیچ سال تحصیلی نداشتم!!!!
وقتی میری دوره ی دید دیگه نسبت ب المپیاد پیدا میکنی
اینو واسه این نمیگم ک طلا نشدم ولی رقابت خیلی جوان مردانه ای هم نیست!!!
درست آرزوی خیلی بیشتر از اینا رو داشتم ولی راضیه راضیم!!!
 
پاسخ : حرف آخر...

به اینکه چند سال از زندگیمو به جای خوندن درس های بیخود صرف المپیاد کردم افتخار می کنم .
دوره امسال خوش گذشت ولی نه خیلی چون جو رقابتی زیادی بینه بچه ها بود و تا اواخر رابطه هامون با هم بد بود ولی آخراش که تازه با هم خوب شده بودیم دوره تموم شد حیف!!!
امیدوارم تجربه های خوب دیگری مثل المپیادی که در دبیرستان خوندم در آینده کسب کنم.
 
پاسخ : حرف آخر...

اینجا رو تا حالا ندیده بودم ولی حتما باید حرفای خودمو اینجا بزنم به زودی :)
اما الان یک متن بسیار اساسی و راهگشا برای المپیادی ها در هر مرحله چه پیش چه پس و چه میانه ی راه نوشته شده
امیدوارم به عنوان یه متن کپی پاک نشه چون خیلی میتونه برای بچه ها مهم باشه ;)

بنده خدایی بود که در هر دهی کلاسهای ویژه‌ی اژدهاکشی به صورت خصوصی و عمومی به راه انداخته بود، القصه کارش گرفت و پروازی در همه جا کلاس برگزار می‌کرد. جلسات خصوصی‌اش را باید ماه‌ها پیش وقت میگرفتی و کلاس‌های عمومی‌اش به صدها نفر می‌رسید. چند سال گذشت و شاگردان موفقی پرورش داد، کسانی که تست‌های اژدهاکشی را در ۴۰ ثانیه حل می‌کردند و حذف گزینه و مهندسی معکوسشان زبانزد خاص و عام بود. فارق‌التحصیلان این دوره‌ها منتظر بودند تا اژدهایی بیابند و در ایکی ثانیه دخلش را بیاورند، اما هرچه گشتند، کمتر یافتند. هر روز موفقیت مربی بزرگ را می‌دیدند و حسرت راه بیهوده‌ای که رفته بودند می‌خوردند ولی توان و جرات مقابله با وی را نداشتند. یکی از زیرکان این دسته، شروع به تبلیغ کلاس‌های خودش با متد جدید کرد، اگر قبلی‌ها فقط اژدهای خزنده می‌کشتند، او روش‌های کشتن اژدهای پرنده را یافته بود، متقاضیان از در و دیوار به سویش آمدند و کلاس‌هایش پرسود و پروازی شد. زیرک دیگری از شاگردان کلاس‌های مقابله با اژدهای دریایی را دایر کرد، بعدی نیز اژدهای دوزیست و همینطور اژدهای شاخدار و دو سر و … هم توسط دیگر شاگردان به موضوعات اولیه اضافه شد. قرن‌ها از این داستان می‌گذشت و همچنان کلاس‌های اژدهاکشی با رونق فراوان دایر میگردید، دانش اژدهاکشی هر ۶ ماه دو برابر می‌شد و مشاورین متخصص این امر پرورش یافتند؛ جلسات مشاوره و اردوهای اژدهاکشی برگزار می‌شد. دعاهای گذر از امتحان اژدهاکشی ، زمان طلایی و تغذیه ی مناسب این راه را همه یاد گرفتند و خوب به پیش رفتند، اما تا کنون هیچ اژدهایی در هیچ دهی کشته نشده است.

حکایت بالا،‌حکایت کنکور و زبان انگلیسی و المپیاد و … است. اینقدر که به حواشی آن پرداخته‌ایم،‌ اصل را گم کرده‌ایم. با حوزه‌ی کنکور و کلاس زبان و خیلی از کلاس‌های هنری کار ندارم، المپیادی هستم و اینجا را می‌فهمم. دانش‌پژوه را با ذوق و استعداد فراوان تحویل می‌گیریم و بدون آنکه فلسفه‌ی راه را بیاموزیمش، انبان اطلاعاتی خودمان را به رخش می‌کشیم. فرصتی که یافت، دوباره سرکوبش می‌کنیم و هیچ وقت اجازه نمی‌دهیم خود را بیابد و بفهمد اصلا برای چه المپیادی شده است. ساعت‌ها زمان و میلیون‌ها تومان پول خرجش می‌کنیم. البته حساب خرج کردنمان متفاوت است؛ اگر مدرسه‌اش باشیم، او را چون سربازی می‌بینیم که قرار است قله‌های موفقیت را برای ما فتح کند و سال آینده بتوانیم چندین برابر سرمایه‌گذاری فعلی را برداشت کنیم. اگر پدر و مادرش باشیم، او را جایگزین آرزوهای از دست رفته‌مان می‌بینیم و امیدواریم بتوانیم در سال‌های بی‌بر خودمان، پزش را به اطراف هدیه کنیم. اگر معلم و راهنمای او باشیم، دو حالت پیش خواهد آمد:‌یا او عابربانکی است که سرمایه‌ی دیگران را از طریقش جذب می‌کنیم، یا گلادیاتوری که با او می‌توانیم به جنگ رقبا برخیزیم.

حالا مدتی گذشته است و دانش‌پژوهان قبلی، بدون دیدن الگو و هدف مناسب، به اژدهاکشان حرفه‌ای تبدیل شده‌اند و حتی اژدهای چین و آلمان و روس را به زانو درآورده‌اند. خوب که چه؟ کجا بروند؟ چه توانمندی‌ای برای این مرحله انددوخته‌اند؟ بهترین راه را ادامه‌ی روند فوق می‌بینند و معلمی که تا دیروز بهترین پشتوانه‌ی آنها در کلوزیوم [دنبالک] المپیاد بود، حالا به بزرگ‌ترین رقیب و دشمن آنها بدل می‌شود. دانش‌آموزی که زمان خود و منابع مالی خانواده را صرف موفقیت کرده است، حالا به دنبال دریدن جیب و زمان دیگرانی چون خودش خواهد بود. در ذهن او المپیادی بودن یعنی کسی که بتواند دیگران را برای منافع خویش تخریب کند، دوستان دیروزش را به دشمنان امروز بدل سازد و با پول بادآورده‌ی ناشی از کسب تکه فلزی، زندگی ناسالم و بیهوده‌ای را تلف کند. این می‌شود که اندکی از دانش‌پژوهان سال‌های اخیر، با توشه‌ی عظیمی از دانش، می‌کوشند تا کلاس‌های بیشتر و گران‌تری داشته باشند تا بتوانند قلیان دود کنند و در خیابان‌ها پرسه بزنند. مختصر گفتم و از تجربه‌ی دوازده‌ساله‌ام در این حوزه نوشتم، اما مقصر کیست؟ خانواده، معلم، دانش‌پژوه یا اژدها؟

زمانی نه چندان دور، دانش‌پژوه موفق، اژدهای خود را در دانش‌گاه‌های ام‌آی‌تی و استنفورد و … می‌جست، بگذریم که آنجا چه چیزی می‌یافت و چه بر سرش می‌آمد. بر او خرده گرفتند که حالا برای خودش و ایران مغزی شده و نباید فرار کند. این بود که در پی ایجاد اژدهای داخلی برآمدند، بنیاد ملی نخبگان به راه افتاد و جشن‌های سالانه برگزار کرد، اما چه شد؟ هنوز کمبود اژدها احساس می‌شود.

متن از khalina
 
پاسخ : حرف آخر...

همیشه فکر می کردم کلی آدم داریم که هیچ ارزشی ندارند واسه نسل بعد و....
مثل فوتبالیستا و... و همیشه دلم می خواست اینجوری نشم
تا یه روز با یه مهندسی صحبت می کردم که این حکایتو گفت
از اون به بعد هر لحظه به راهی که دارم میرم،آینده و... شک می کنم :-?
 
پاسخ : حرف آخر...

درست نتونستم پامو تو دوره بذارم
ولی خوشحالم
خوشحالم از اینکه دوستام،اونایی ک پشتیبانشونم دارن موفق میشن
من هنوزم خودمو المپیادی میدونم
و قبولی هرکودوم از بچه ها انگار قبولی من
 
پاسخ : حرف آخر...

من امسال رو هم میتونستم المپ بدم اما خودم نخاستم....
فقط امیدوارم کسایی که میخان شروع کنن این حرفا رو بخونن.....شاید نظرشون درباره ی المپ عوض بشه

من از المپ خوندن ناراحت نیستم...رشتم زیست بود و من همیشه عاشق زیست هستم
توی محیط علمی زندگی میکنم ینی متخصص هر رشته ای که بخام گیرم میاد خیلی راحت از مامان و بابام گرفته تا در و همسایه

زمانی که شروع کردم بخونم تابستون بین اول و دوم بود...خیلی انرژی داشتم
یه آقایی پیدا شد و یه کلاس تشکیل داد و یه سری دختر و پسر هم سن نشستیم سرش
خوب تو شهر ما نه منابع بود و نه استاد خوب کلا دو تا استاد المپیاد زیست داریم که اون دوتا هم الان دانشجوی پزشکین که قبلا خودشون المپ خوندن
فک کنید وضع طوری بود که کمپبل از تهران سفارش دادیم:دی

خوب من خیلی خوندم و مرحله یک هم قبول شدم و البته قبل مرحله یک مدرسه برامون با آقای شاهنظر پروازی گرفت

واسه مرحله دو خیییییییییلیییییی خوندم
ولی یه اشتباه بزرگ کردم : من کنکور رو فراموش کردم و تمام آرزوهای زندگیم بر مبنای مدال المپیاد میچرخید.....چیزی که واقعا حقم بود
من جوری خوندم که از چند هفته قبل مرحله دو مدرسه که نرفتم هیچ......در طول شبانه روز شاید بالای 4ساعت نمیخابیدم

امتحان که دادیم و جوابها امد نشستم نمرمو حساب کردم شد 112........
بعد نتایج اومد قبول نشده بودم....گفتم اصلش سال دیگست اما چیزایی دیدم که از امسالی که سومم صرفنظر کردم
کارنامم گرفتم نمرم 74بود........چندتا سوال که اصا نمره منفی نداشتن به من نمره منفی زیاد داده بودن و سوالی که میشدم7.5داده بودن منفی0.75.....

اعترا
 
پاسخ : حرف آخر...

اعتراض که گذاشتم هیچی نشد.....
و یه چیز جالب اینکه من سوالایی که 0داده بودم بیشتر شده بودم ینی با حساب کف قبولی که باشگاه اعلام کرد من قطعا قبول بودم

خوب که فکر کردم دیدم من تمام انرژی که دوستام گذاشتن رو تفریح و کنکور گذاشتم رو المپیادی که منو به آرزوهام نرسوند.و...


یه حقیقت:تو کشور ما هر لحظه امکان تغییر یه قانون هست مثالش کنکور ما شد 50 درصد معدل من و کسایی که چسبیدیم به المپ و مدرسه رو ول کردیم چی میشیم؟؟؟من که دومی بودم هیچ اما اونی که حتی طلا گرفته و سوم بوده و به گفته ی خودش معدل رو فدای المپ کرده چه تضمینی هست که وقتی خاست بره دانشگاه بهش نگن معدلت رو تاثیر میدیم تو فقط از آزمون کنکور مواف شدی؟؟؟؟؟ یا یه مثال کاملا واقعی درباره ی سهمیه برنز:یکی از همین دوتا استادی که تو شهر ما هست برنز داره اما سالی که اونا بودن یهو گفتن بیاید امسال سهمیه ندیم ببینیم چه میشه........چی شد؟؟؟آدمی که میتونست با استفاده از سهمیه دانشجوی پزشکی تهران باشه بوشهر قبول شد.........

اما بهر حال من از دو سال المپ خوندن خوشحالم چون خیلی چیزا یاد گرفتم که به درد آیندم میخورن
گندایی که سر اون کلاس مختلط زدم حالا هم برای من و هم برای دوستام که بهم خندیدن و خیلیای دیگه خاطره شدن
و با آدمایی مواجه شدم که خیلی چیزا درباره ی زندگی یادم دادان

المپیاد یه تجربه خیلی جالب و قشنگه اما باید یادمون باشه که امکان هر اتفاقی هست پی به هیچ وجه نباید کنکور یا انگیزه درس خوندنمون رو فداش کنیم
این مشکلیه که من الان دارم: دیگه انرژی و حوصله درس خوندن خصوصا زیست که هنوزم عاشقشم رو ندارم .....
 
پاسخ : حرف آخر...

برای اولین بار موقع نوشتن این متن استرس عجیبی گریبان گیرم شد...
نتایج مرحله ی دوم که اعلام شد پس از مطلع شدن از عدم قبولی؛ بر خلاف سایر دوستانم که در حال پوشیدن کفش های آهنی و زرهای فولادی برای آماده شدن نبردی هولناک با کنکور بودند؛ تنها بند کفش های کتونیمو محکم بستم و با آرامش شروع به قدم زدن کردم...
میشه لباس معمولی پوشید و به نبرد رفت؛نبردی که هولناک نیست و سراسر پیروزیه..
وقتی قبول نشدم کاملا احساس رضایت و شادمانی میکردم! من وظیفمو انجام داده بودم و عاشقانه تلاشو به آغوش کشیده بودم و برای من شکست تنها زمزمه ای بود از سوی نا آگاهان...
روز هایی که هم سن وسال های من با کتاب زیست 200 صفحه ای مدرسه وقتشونو تا حدودی تلف می کردن )شرمنده ی هم سن و سال های من( من کتابای دانشگاهی رو با علاقه یاد میگرفتم.اینکه چیشد و چه جوری شد که المپیاد از زندگی من سردرآورد گاهی برای خودم هم سوال میشه چون تو زندگی همیشه عاشق دو چیز بودم خوندن و نوشتن اما نه از اون خوندن و نوشتن هایی که امروزه مثل خوره افتاده به جون دوران طلایی نوجوان ها ولی هرچی بود یه روز چشمامو باز کردمو دیدم سرکلاس نشستم و دارم جزوه مینویسمامروزکه به گذشته نگاه میکنم شاید بزگترین اشتباهم این بود که سعی میکردم به جای قدم زدن بدوم؛ در حالی که من اهل دویدن نبودم ) همون جو گیر شدن زبون عامیانه ی خودمون (!و قطعا بزرگترین حسنی که داشتم این بود که المپیاد رو با جدیت شروع کردم و با جدیت به پایان رسوندم و نگاه تحقیر آمیز مدیر مدرسه ، نصیحت های دبیران گرامی از روی عدم آگاهی و استرس های همکلاسی های همیشه نگرانم در مقابل روحیه ی من همیشه شکست خورده بود و اینکه ایستادم محکم سر حرف و هدف ؛ ایستادنی که یک انسان همواره باید در زندگی تجربه کنه ) به شرط معقول بودن حرف ها و هدف ها (!
 
Back
بالا