• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات ما از سوختن!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع حمیده
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

مامانم میگه 2سالگی عشق بخاری بودم ! مامانم هی میگفت جیزه ! منم به حرفش گوش نمیدادم بعد یه روز از دستم خسته شده بود و ولم کرده بود تا آدم بشم ! منم رفته بودم دستمو گذاشته بودم رو بخاری ! مامانم میگه تا یه هفته دستامو نشون میدادم و میگفتم جیزز ;D

کلاس سوم بودم کسی خونه نبود منم گرسنه بودم ! قبلا با مامانم سیب زمینی سرخ کرده بودم ! اون روزم رفتم سرخ کنم ! یه ذره از روغن پاشید رو دستم که الانم جاش هست هنوز ;D

اول راهنمائی که بودم باز گرسنه م بود و کسی هم طبق معمول خونه نبود ! رفتم نیمرو درست کنم ! وسطش لاک پشتهای نینجا پخش شد منم رفتم نگاه کردم ! تموم که شد برگشتم دیدم تخم مرغ نیس ! پیتزا شده بود ! :))
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

حدود3سالم بود یه لباس بافتنی خیلی خوشمل داشتم خیلی ناز بود :x :xیه روز مامانم شسته بودتش خیس بود مثلا اومدم کمک کنم انداختمش رو بخاری سریع خشک شه جیلیز ویلیز سوووووووووووووخت یه لک گنده ام گذاشت رو بخاری!کلا هنوز که هنوزه باهاش حال میکنم!!!!!!!
و گفته میشود 2سالم که بود با کله رفته بودم تو سینی چایی سوخته بودم!ولی اکنون هیچ اثری از آنان نیست B-)
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

منم یه بار کوچیک که بودم(خودم یادم نیس) لیوان چای فک کنم :-?ریخت رو پام چون خیلی بچه بودم رفتم بیمارستان!

یه دفعه م رفتم پشت بخاری روشن پام بدجور سوخت، و کسی پامو ندید که سوخته، فرداش فک کنم عمه م منو بغل کرده بود یه لحظه پام خورد به بخاری(هیچی نشدا!) بعد عمه م سریع رفت کنار
چند روز بعدش یکی پامو دید گفت ا...پات چی شده؟؟؟؟ گفتم تقصیر عمه م بود پامو زد به بخاری!!! ;D
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

من تا حالا دو بار پای خودمو سوزوندم :|

یه بار رفته بودیم شمال بد یه جنگلی بود میگفتن خیلی خوشگله... ما هم رفتیم اونجا...

خیلی داش خوش میگذشت بعد یه دفه در فلاکس آب جوش (به اذن خدا) وا شد ریخت رو پای ما :| کلی هم گریه کردم :(

دفه دوم همین دیشب بود که داشتم واسه مامانم چایی میریختم بعد نمیدونم چرا آب جوش از تو کتری ریخت رو همین پائه که قبلا سوخته بود... :|

خلاصه دیگه تصمیم دارم طرف آب جوش نرم ... :) ;D
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

کلاس دو دبستان بودم از حموم اومد رفتم کناره بخاری لباس بپوشم
در حین لباس پوشیدن شکمم چسبید به بخاری :((
جای پیچ بخاری هنوز رو شکمم مونده :|
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

من یه سری برگه داشتم باید نابود میشد رفتم یه کاسه ی فلزی برداشتم گذاشتم کف آشپز خونه رو قالی بعد برگه هارو آتیش زدم کارم که تموم شد دیدم کاسه چسبیده به زمین کندمش یک دایره رو فرش شدیدا سوخته بود وداغون شده بود همونجوری ولش کردم رفتم مامانم که دید بهش گفتم نمیدونم بابا اونروز اینجا بود ;D ;D
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

من که یبار تو مهد میخواستم به بچه ها نشون بدم که اگه پامو بذارم روی بخاری نمی سوزه B-)
پامو گذاشتم کم کم داغ شد...
.
.
.
در نهایت پام چسبید به بخاری(با کفش) ....بعد خاله مهد اومد پامو از کفش در آورد.بخاری رو خاموش کرد. کفشم تا چند روز به بخاری کلاس مونده بود!کلاسمون رو با هیتر گرم می کردن!
بعداً دیگه جداش کردن معلوم نیس کدوم جای مبارکی انداختنش >)
.
.
.
.
الاًن که یه کم بیشتر با خودم فکر میکنم از خودم می پرسم:آخه خاله مهد اون موقع داشته چی کار می کرده؟جداً؟! :-w
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

من وقتی بچه بودم فکر می کردم بنزین ماده ی اشتعالی نیست :))

یه بار با خودم آوردم بنزین رو ریختم رو حیاط آب هم آوردم اون موقع 4 سالم بود کبریت رو کشیدم و وقتی دیدم آتیش گرفت سریع با آب خاموشش

کردم و کمی سیاهی موند رو حیاط اونم شستم تا مامانم نفهمه =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

این یکی از گندهای دوران نوجوانیمه ;D
شب بود و مامانم هم خواب. منم بیدار بودم و گرسنه م بود. مامانم چند ساعت پیشش بهم گفت بیا شام بخور گفتم گرسنه م نیست نخوردم :-"
بعد گفتم برم واسه خودم غذا گرم کنم ;)) رفتم تو یخچال یه ظرف غذا بود که ظرفشم از اونایی بود که تو قنادی ها ازش بعنوان ظرف کیک استفاده میکنن...
همون ظرف رو! گذاشتم رو شعله پخش کن که مثلا یه دفعه نسوزه :))
5 دقیقه بعد شنیدم صدای جلز و ولز میاد ;D رفتم تو آشپزخونه دیدم به به! ظرفه کلا نابود وخمیده شده رفته :))
بعدشم در نهایت خجالت یه یادداشت تو آشپزخونه واسه مامانم گذاشتم که ببخشید بخاطر این گندی که زدم ،نمیدونستم این جوری میشه!
آبروریزی بود اصن ;D
 
پاسخ : خاطرات ما از سوختن !

من يبار عصباني بودم رفتم تو آشپزخونه فلاسك چايو برداشتم درشو گذاشتم بعد گرفتمش تو دستم يه تكوني بش دادم حين غر زدنام بعد رفتم بيرون از آشپزخونه...چشمتون روز بد نبينه يهو يه عالمه آب جوش كه نرفته بود توي فلاسك ريختن رو دستم.حالا منم يه جيغ زدم فلاسكو پرت كردم خورد سر پام...سوخت دستم.جاش يكم مونده.خيلي تاولش باحال بود.

يه سال پيش خونه مادربزرگم كنار شومينه نشسته بودم بعد موهامم ول كرده بودم پشت به شومينه نشسته بودم.خسته شدم يهو يكم عقب رفتم بعد ديدم پشت سرم دود مياد!موهام تموم سوختن.نصفشون كوتاه شدن.خيلي خنديدم خداييش.آتيش گرفته بودن خيلي باحال بود اين خالمم افتاده بود دنبالم كه آتيش موهامو خاموش كنه...
 
Back
بالا