- ارسالها
- 442
- امتیاز
- 18,970
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان1
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
- رشته دانشگاه
- بیوتکنولوژی
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیممرده بودم زنده شدم، گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ظاهری ارام دارد باطن توفانیم
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیممرده بودم زنده شدم، گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
مارا همه شب نمي برد خوابمن کویری خشکم اما ساحلی بارانیم
ظاهری ارام دارد باطن توفانیم
با رشته ي زلف توام امشب سر راز استمارا همه شب نمي برد خواب
ای خفته ی روزگار، درياب
تا کی به تمنای وصال تو يگانهبا رشته ي زلف توام امشب سر راز است
افسوس که شب کوته و اين رشته دراز است
هر نسیمی که نصیب گل و باران ببردتا کی به تمنای وصال تو يگانه
اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه
دل همه دم به یاد توست , دیده در انتظار توستهر نسیمی که نصیب گل و باران ببرد
میتواند خبر از مصر به کنعان ببرد
تا بوده چشم عاشق در راه یار بودهدل همه دم به یاد توست , دیده در انتظار توست
بر در و دیوار دلم , نقش تو و نگار توست
هر که عيب دگران پيش تو آورد و شمردتا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده
در دایره ی قسمت ما نقطه تسلیمیمهر که عيب دگران پيش تو آورد و شمرد
بي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد
يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرادر دایره ی قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف انچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمایی
یک دم بیا و وا نه این عقدۀ درون رادر دایره ی قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف انچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمایی
ای خوشا ان دل که آزاری نمیاید از اویک دم بیا و وا نه این عقدۀ درون را
می خند و کن فراموش غم های اندرون را
ورد زبان خسته ام در همه عمر نام توای خوشا ان دل که آزاری نمیاید از او
غیر کار عاشقی کاری نمیاید از او

وارستگان به دوست پناهنده گشته اندورد زبان خسته ام در همه عمر نام تو
وجود تو عذاب من وجود من به کام تو
تا بهار دل نشين آمده سوی چمنوارستگان به دوست پناهنده گشته اند
وابسته ای چو من به جهان بی پناه شد
خودخواهی است و خودسری و خود پسندی است
حاصل ز عمر آنکه خودش قبله گاه شد
نه هر که یار ببیند ز عاشقان گرددتا بهار دل نشين آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر دلم سایه فکن
تا نگرید طفلک حلوا فروشنه هر که یار ببیند ز عاشقان گردد
بسا که دید هلال مه و به روزه مرفت
شب فراق نداند که تا سحر چند استتا نگرید طفلک حلوا فروش
دیگه بخشایش کجا آید به جوش؟
تا چند عمر در هوس ارزو رودشب فراق نداند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است
در دیاری که شکایت ز کهان متوان کردتا چند عمر در هوس ارزو رود
ای کاش این نفس که برآمد فرو رود
