• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره ی شاعران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kahroba
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یک روز موضوع انشا امانت بود
نوشتم دلدار امانت دار نبود
دلی تقدیم کردم گمان کرد امانت است
سراغ دل گرفتم،در بساطش نبود
درد دل با که توان کرد که مرهم بنهد
دل و جان را به فدایش کنم و دل بدهد
درد دل را فقط آن نی ز حکایت می‌کند
که حدیث ره پرخون و شکایت می‌کند
 
درد دل با که توان کرد که مرهم بنهد
دل و جان را به فدایش کنم و دل بدهد
درد دل را فقط آن نی ز حکایت می‌کند
که حدیث ره پرخون و شکایت می‌کند
"دوستت دارم" چه دروغ قشنگسیت هرروزه بر لبانت
غرقت بودم و نشنیدم میشود دوباره به زبان آوری؟
 
یک دم به تماشای رخت بنشستم
دل دادم و بر مهر دلت دل بستم
من از همان روز ازل عاشق بودم
گفتندم عرش به فرش لایق بودم
سجده به غیر معشوق روا نیست
هنگام عزل هم عاشق خالق بودم
 
من از همان روز ازل عاشق بودم
گفتندم عرش به فرش لایق بودم
سجده به غیر معشوق روا نیست
هنگام عزل هم عاشق خالق بودم
می بریز ساقی که امشب حال من از دست او
در دل طوفانی‌ام چون کشتی‌ بی‌ناخداست
گر فراموشم کند آن مهر دل افروز او
حال من طعمه در این دریاچه بی‌انتهاست
 
می بریز ساقی که امشب حال من از دست او
در دل طوفانی‌ام چون کشتی‌ بی‌ناخداست
گر فراموشم کند آن مهر دل افروز او
حال من طعمه در این دریاچه بی‌انتهاست
تا درمانی بیابم در پی میخانه ام
فارغ از هر خانه و کاشانه و آشیانه ام
در پی یار پرستو هم آواره است
درد و دُردَم همه از بهر آن دلداده ام
 
تا درمانی بیابم در پی میخانه ام
فارغ از هر خانه و کاشانه و آشیانه ام
در پی یار پرستو هم آواره است
درد و دُردَم همه از بهر آن دلداده ام
من آن عاشق بیمارم و دلداده دوست
تو آن زلف پریشانی که درمانم از اوست
 
ای که دزدیدی ز من آن شور و شوق و شام را
جمله بخشیدی به من آن هست و نیست و بام را
از این دل محزون غمدیده چه می‌خواهی دگر؟
من که می‌گویم بمان اما برو بار دگر
 
از این دل محزون غمدیده چه می‌خواهی دگر؟
من که می‌گویم بمان اما برو بار دگر
روزی از خیالت دست خواهم کشید
روزی بر دل دستی خواهم کشید
اگر که مارا ابتدا 'ما' نیافریده اند
روزی از یار دل و دست خواهم کشید
 
روزی از خیالت دست خواهم کشید
روزی بر دل دستی خواهم کشید
اگر که مارا ابتدا 'ما' نیافریده اند
روزی از یار دل و دست خواهم کشید
در دلِ موجِ تو چون قایقِ بی‌ساحلِ شب
بی‌پناه و نگران، من ز تو رنجور شدم
 
تو را گر میل دیدار است و درد اشتیاق
مرا دیده پریشان است و گریان از فراغ
غبار غم تلخی می نابم شده
یاد یار آفت شبها خوابم شده
یا رب فرجی حاصل کن
دلدار زیبارو به قصد جانم شده
 
غبار غم تلخی می نابم شده
یاد یار آفت شبها خوابم شده
یا رب فرجی حاصل کن
دلدار زیبارو به قصد جانم شده
هر چه از جام می عشق تو می‌نوشد دل
به عمل جامه دیدار تو می‌پوشد دل
 
Back
بالا