پاسخ : تلخ ترین لحظه زندگی
بدترین لحظه ی زندگیم وقتی بود که تموم زندگیم تموم رویاهام کسی که من بخاطرش نفس میکشیدم دیگه نفس نکشید...
ضربانی که برای من تنها دلیل ادامه ی زندگی بود ایستاد دیگه نزد حتی به خاطر من!!!
وقتی که چشمای نازش رو بست روی همه چیز...زندگی...خوشبختی...من...
وقتی که لباش کبود شد و دیگه اون لبخندی که من عاشقش بودم روی لباش نبود...وقتی که دستاش رو گرفتم ولی گرمایی که حتی قلبم هم روزی از اون گرما گرم می شد نداشت دستاش سرد بود خیلی سرد...
وقتی که تا یک هفته حتی گریه هم نکردم چون باور نداشتم دیگه نیست وقتی که دیگه هیچ اومیدی نداشتم برای ادامه ی زندگیم...
.
.
.
وقتی که خواهرم پاره ی تنم دیگه نفس نکشید
و من فقط نگاه کردم فقط نگاه کردم و کاری نکردم
من به معنای واقعی مُردم...