اول تو یه کوچه تاریک با اتر بیهوشش میکنم. بعد میبرمش تو یه سیلوی دورافتاده. وقتی بیدار شد تا یه هفته تو یه اتاق سفید با مهتابیای همیشه روشن زندانیش میکنم. بدون غذا. بعد میبرمش به اتاق شکنجه و ازش میخوان اعتراف کنه درحالیکه اصلا سوالی ازش ندارم. برای شروع یکی از پاهاشو مثل کالباس ورقه ورقه میبرم. روز بعد یکی از دستاشو با میخ به زمین میچسبونم و یه غلطک سنگین به سمتش هل میدم تا مجبور شه یجوری از زمین خودشو جدا کنه و به نفعشه که همونجا بمیره.
اگر زنده موند روز بعد یکی از پاهاشو آتیش میزنم. سه روز بعدش دوتا از عزیزانشو میارم و بهش یه کلت میدم و بهش میگم که فقط یه گلوله داره و باید بینشون انتخاب کنه. وقتی انتخاب کرد و شلیک کرد تازه میفهمه هیچ تیری نداشته. بعد اون دوتا رو آزاد میکنم.
در نهایت میندازمش داخل یه اتاق تاریک برای چند روز و بعد با صدای آژیر یا هرچیز دیگه ای بهش امید نجات القا میکنم اما وقتی در باز میشه باز منو میبینه که دارم با یه کاتانا به سمتش میام و بعد با اون یه ضربه کاری توی شکمش میزنم و رهاش میکنم تا با درد بمیره. جنازه ش رو هم توی اسید حل میکنم.
اینا برآیند فیلمها و داستانها و فانتزیامه. ولی احتمالا با زانو میزنم تو صورتش