• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شیطنت ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع hidden
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

نظر شما راجع به گول زدن چیه؟

  • انجام دادم.بد نیست.

    رای‌ها: 52 73.2%
  • انجام ندادم.بد نیست.

    رای‌ها: 4 5.6%
  • انجام دادم.بده.

    رای‌ها: 9 12.7%
  • انجام ندادم.بده.

    رای‌ها: 6 8.5%

  • رای‌دهندگان
    71
  • Poll closed .
پاسخ : شیطنت ها

3روز به هوای نمایشگاه کلاس دو در کردیم خیلی محشر بود!!1
دبیرا چند نفرو فرستادن که بریم سر کلاس ولی ما نرفتیم :)) :)) =))حسابی ضایع شدن =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : شیطنت ها

به نقل از Samaneh.Z :
هی روزگار ، امسال به ما خیلی خوش گذشت ، سال بعد ، بعد 4 سال از هم جدا میشیم!
ما شیطون ترین کلاس اول بودیم!
ما هم الان یه همچین وضعیتی داریم :>
بعد4سال از هم جدا میشیم :((
ما نیز شرترین کلاس بودیم-به گفته منابع موثق- >) >) >)
امسال خیلی خیلی باحال بود ;)یه دفعه دبیر کامپیوترمون( :|) یه درسی داد و سه تاتمرین واسه2هفته بعدش(جلسه وسط تعطیل بود!)...دو هفته بعد شد و ما هیچ کدوم تمرینارو حل نکرده بودیم،حوصله و سواد حل کردنم نداشتیم ;D...خلاصه جونم براتون بگه قرار شد بگیم حلقه for رو که درس نداده بودین.....ع.اومد سرکلاس گفت خوب.....1/3.....فلانی بیا پای تخته بینم.....همه باهم:واسه چی؟!! :o.....ع.:تمرینا رو حل کنیم دیگه.....ما:کدوم تمرینا؟!!! :o.....ع.:مگه درس forرو ندادم؟! :-/.....ما:نـــــــــه!!
دوباره درس داد...ماخندیدیم :))...تمرینارم کلا یادش رفت(که حتی دوباره بده)

یه بارم من و دوستم یه پنجشنبه بعد تعطیل شدن مدرسه مونده بودیم مدرسه واسه کارای پروژمون از اونجایی که بچه ها داشتن طبقه اولو واسه پروژه ها آماده میکردن،کلاسای المپیاد طبقه سوم برگزار میشد ما هم به تبع اونا رفتیم طبقه سوم تو یه کلاس خالی تلپ شدیم و نشستیم به کار ;)....بعد چند وقت کار مستمر خسته شدیم و رفتیم که یه کم تو سالن بگردیم و خستگی در کنیم که یه دفعه به یه در باز و در نهایت دفتر دبیرای مرد طبقه سوم -خالی-برخوردیم :o :-/ :-/....ما نه که خیلی کنجکاویم...رفتیم تو و به یه در دیگه برخوردیم....این دفعه در کمد یکی از دبیرا بود که کلیدم روش بود...من با فض...ببخشید...کنجکاوی تمام در کمدو باز کردم و به یه صحنه ی عجیب برخوردیم :-\ :-\ :-\...اگه گفتین چی بود؟!!!
به نقل از *sRina * :
جریان کلاس المپیاد ... و معلمش که اونم بیچاره از دسته ما کف کرده بودم بسی طولانیست و مایه ی خنده ی یه ساله بچه ها بود...!
معلم المپیاد ... و کارگاه ... که بچه ها زحمت کشیدن جوری بیرون کردن که دیگه از اون موقع پاشونو اصفهان نذاشتن!
(...به منظور جلوگیدی از تبلیغ سوع! بود)
آخ گفتی...بیچاره معلم المپیاد ما(نجوم میرم) از دستمون فراریه...
یه دفاولای سال بود یه یقه اسکی سبز تیره پوشیده بود...زنگ اول به خیر گذشت اما زنگ دوم...زنگ تفریح تموم شده بود و ما سرکلاس نشسته بودیم اون بیچاره هم داشت یه چیزی واسمون توضیح میداد که یهو یکی از دوستام دوید تو کلاس و یکی دیگه هم پشت سر اون...هیچ کدومشون معلمو ندیده بودن...دو تایی رفتن ته کلاس و بلند بلند شروع به حرف زدن کردن...دومی:آتوسا به خدا اگه نگی... ما:پگاه!پگاه!...بالا خره پگاه معلمو دید و دوید بیرون...معلمه هم در حین این اتفاق این جوری بود: :| ^-^
همین جا تموم نشد که کلاس که تموم شد رفته بودیم تو پاگرد راهرو و پگاهو دوره کرده بودیم که چه جوری معلمو ندیدی؟!! 8-} :-\
پگاه گفت آخه این چه لباسیه که پوشیده؟رنگ تخته بود خوب ندیدمش...ما :)) :)) :))... نگو هنگام مسخره بازی ما همون معلم که میخواسته از راهرو بره طبقه پایین درحال نزدیک شدن به محل استقرار مابوده که دقیقا سر اینجوری بودن ما :)) :)) :))از کنارمون ردشد! بیچاره دیگه هیچیم نگفت!
یه بارم 14 اردیبهشت بود که تازه از سر جلسه یه امتحان پاشده بودیم و منتظر بودیم خورشیدگرفتگی شروع شه...
تو حیاط وایساده بودیم و داشتیم پشت سر همون بدبخت بلندبلند چرت و پرت میگفتیم و بلند بلندتر می خندیدیم :)) :)) :))...
چندی بعدمن و دوستم رفتیم طبقه سوم ولگردی که دریافتیم بدبخت مذکور با دوما کلاس داشت...چه کلاسی؟...همون کلاسی که ما پایینش مشغول چرت گویی بودیم!!!
خیلی معلم مظلومیه!!! :| :|
 
پاسخ : شیطنت ها

دم عید بود و ما شیمی داشتیم ! :-&
باید یه جوری کلاس رو میپیچوندیم ! ;D
اومدیم صندلی ها رو ریختیم بیرون ! :-$
چند تا پارچ آب هم ریختیم وسط کلاس ! :P
معلممون وقتی اومد توی کلاس شاخ درآورد ! >)
بعدش هم ناراضی از مدرسه رفت خونشون تا خونه تکونی کنه ! ;))
ناظممون هم خدا خواسته اومد و گفت حالا که معلمتون رفته باید کلاس رو بشورین ! =))
فکرشو بکن ! :-w من اتاق خودمم تمیز نمیکنم اون موقع کلاس شستم ! ~X(حالا منتظر باشین تا عکس ها رو ضمیمه کنم ! :))
 
پاسخ : شیطنت ها

تقریبا یه هفته موند بود به عید ما رفتیم سر کلاس دیدیم کلاس ما ۲۰ نفر اومده،در عوض کلاسای دیگه ۱۰ ،۱۲ نفر ! ~X(
گفتیم اینطوری پیش بره خیلی‌ ضایع باید یه جوری جیم بزنیم
زنگ اول که شیمی‌ داشتم اومد کلی‌ نصیحت کرد که چه جوری جیم بزنیم !! >) بعد با معلم ریاضی زنگ بعد هماهنگ کرد که گیر نده به ما که داریم جیم می‌زنیم!! =D>
زنگ تفریح خورد تو گروه‌های ۵ نفری تو مدرسه پخش شدیم بعد که زنگ تفریح تموم شد از یواش یوش از مدرسه زدیم بیرون همه رفتیم خونه ;D B-)
در کلّ از اون ۲۰و چند نفر فقط ۵ ،۶ نفر موندن تو مدرسه که اونا هم سر کلاس نرفتن <:-P <:-P
 
پاسخ : شیطنت ها

چيزي كه ميخوام بگم برميگرده به چندسال پيش.
نزديك عيدبود ودبيرمون نتونسته بودن اون روز بيان.ماهم دلمون ميخواست بريم سمعي بصري.بايد از زمانمون نهايت استفاده رو ميبرديم. B-)
كلي اصرار كرديم به مدير و معاونان محترم كه اجازه بدن بريم فيلم ببينيم.ولي نذاشتن.وچون مي دونستن ما دبير نداريم گفتن بايدبا دبيرتون فيلم ببينيد.
از يك طريقي تونستيم كليد سمعي بصري رو پيدا كنيم.نهايت سعي مون رو كرديم كه كسي نفهمه.درسكوت كامل كلاس تخليه و سمعي بصري پرشد.در رو از پشت بستيم و شروع كرديم به ديدن فيلممون. زيرنويس داشت و تقريبا صداش رو قطع كرديم.يك دفعه دستگيره در چرخيد.يكي از دبيرا بود.
خوشبختانه رفتن دنبال كليد وما هم با نهايت سرعتي كه تونستيم از اونجا فرار كرديم.بعدا فهميديم كه درش رو باز گذاشته بوديم و اون دبير محترم پيش معاونين ضايع گرديد
.ولي واقعا خطرناك بود... ;D
 
پاسخ : شیطنت ها

این شیطنت تو مدرسه نیس ولی فک کنم جالبه...

*داییه من خیلی خوابش سنگینه یه بار منو داداشم هر کاری کردیم داییم بیدار نشد داییه منم با دع=هنه باز خوابش برده بود منو داداشم رفتیم آبلیمو

اوردیم ریختیم تو دهنش...

یه دفعه داییم 10 متر پرید هوا شروع کرد منو داداشمو کتک زدن بعدم ما رو از اتاقش پرت کرد بیرون درو قفل کرد بار گرفت خوابید :))
 
پاسخ : شیطنت ها

تایر مدیرمون رو با شیشه شکسته ترکوندیم :-" :-" :-"
 
پاسخ : شیطنت ها

اون قضيه ي پنكه رنگ كردن بود اسپريش مال من بود اما من اونو براي پنكه رنگ كردن نگرفته بودم بلكه براي چارشنبه سوري چون وقته از اسپري رنگ ميريزه بيرون جلوش كبريت بگيري يك آتيشي ميده بيرون آدم جيگرش حال مياد
 
پاسخ : شیطنت ها

یکی از شیطنت هایی که کردیم
تو اردوی راهیان نور بود که بچه ها رو با خالی کردن آب روسرشون از خواب بیدار میکردیم =))
 
پاسخ : شیطنت ها

تو ی بازیه حقیقت و شجاعت به من افتاد که برم ناظم اعصاب خوردمونو ببوسم وای از ترس داشتم میمردم وقتی بوسیدمش بهش گفتم خیلی دوسش دارم و با تمام سرعت از دفتر فرار کردمخ ;D ;D
 
Back
بالا