• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مرداب‌های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی‌تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه‌های کهنه جویدند


دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ‌چیز نیندیشید...


(پاره از شعر آیه های آسمانی/فروغ فرخزاد)
 
کوچک‌ترین چیزها، می‌تونن روی میل و رغبت شما برای انجام کاری تاثیر بذارن و کارایی و بازده شما رو بالا ببرن. چمی‌دونم، مثلا وقتی که داری درس می‌خونی جملات انگیزشی بنویسی و این‌کارها. واقعا اهمیتی نداره که بقیه "ادایی" خطاب‌ش کنن. ادایی بودن یا نبودنش تا زمانی که داری از این کار بهره می‌بری اهمیتی نداره. یا اینکه بری برای خودت دفتر خوشگل بخری، ژورنال بنویسی و توش نقاشی های مختلف بکشی. توی درس خوندن، یاد گرفتن، ورزش کردن، کار کردن و هر چیز دیگه‌ای که ما آدم‌ها توش فعالیت داریم؛ همین چیزهای کوچیک کوچیک هستن که مارو سر پا نگه می‌دارن و بهمون کمک می‌کنن.
https://t.me/shahrahebad/66
 
برای مبارزه با بیماری خاص مردان، یعنی تحقیر خویشتن، مطمئن ترین درمان آن است که زنی باهوش آنان را دوست بدارد.

"چنین گفت زرتشت، نیچه"
 
اما من در اطاق آبی چیز دیگر می‌شدم. انگار پوست می انداختم، زندگی رنگارنگ غریزی ام بیرون، در باغ کثرت، می‌ماند تا من برگردم. پنهانی به اطاق آبی می‌رفتم، نمی‌خواستم کسی مرا بپاید. عبادت را همیشه در خلوت خواسته‌ام. هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخوانده ام (مگر وقتی که بچه های مدرسه را برای نماز به مسجد می‌بردند و من میانشان بودم) .کلمه “عبادت” را به کار بردم ، نه من برای عبادت به اطاق آبی نمی‌رفتم ، اما میان چاردیواری‌اش هوایی به من می‌خورد که از جای دیگر می‌آمد، در وزش این هوا غبارم می‌ریخت ، سبک می‌شدم، پر می‌کشیدم، این هوا آشنا بود، از دریچه‌های محرمانه خواب‌هایم آمده بود تو.

سهراب سپهری
 
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟

حسین پناهی
 
دلم میخواهد خودم را از تنم دربیاورم، بشورم، بچلانم
و روی طناب حیاطمان پهن کنم؛ فردا بیایم و ببینم که مرا باد با خود برده است! ...
شیرکوبیکس
 
به تو، عزیز من، که بسیار خسته‌ای و قلبت در آتش است و حس می‌کنی بیش از حد زنده بوده‌ای:
تو قبلا هم این‌جا بوده‌ای. از شب‌های بد قبلی هم رد شدی، نه به سلامت و نه بدون زخم اما سربلند.
نترس. گریه‌هایت را که کردی، به جنگی برگرد که می‌خواهی بخشی از آن باشی، نه الزاما برنده‌اش. به زندگی. به دوباره ساختن خودت از بقایای درهم‌شکسته وجودت.
عزیزم کسی به کمک ما نخواهدآمد، اما حالا که این‌جاییم بیا برقصیم. عیبی ندارد که مارش عزا برای جشن زندگی موسیقی مناسبی نیست، لابد ما به این جشن دعوت نبوده‌ایم.
ادامه بده، نه چون جنگجو یا قوی یا شکست ناپذیری. ادامه بده، فقط برای این که زندگی مزخرف و جان‌کاه است، اما فقط همین یک‌بار فرصتش را داریم.
همین.
 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله‌ی سوپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته‌ایم بگه
خونه‌ی باهار کدوم وره؟
 
اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها فرزندی از جنس شعر و باران باشند. به دست باد و آفتاب می‌سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.

رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان فرزاد کمانگر
زندان رجایی شهر کرج
 
"می‌دانی وطن چیست صفیه خانم؟
وطن یعنی اینکه نباید همه‌ی این اتفاق‌ها می‌افتاد..."
 
چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،
خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا
گوشه زد با ستاره‌ی سحری

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لُطفِ هوا، به گریه‌ی ابر
از زمینْ رازِ آسمان نچشید
تازه شد داغِ لاله‌های طَرّی

چه خبر؟ مرگِ حق‌ْحق و هوهو
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورو
نازْمستی کنند و جلوه‌گری

چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب
سپر افکند هر زبان‌آور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟

چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نَحْل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری

دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند
شُکْرُ لِله که از صفای اِرَم
سَمَری ماند و لیلهُ‌القَمَری

قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نَغْز
عِشْقِ پیچان به دارِ دیده‌وری،

دنیا تَیْه بود و بی سر و ته،
«خانه آبادِ» گفت و دید و شنید
شاهدی می‌کُنند و بَه ‌بَه‌ بَه
مگسِ بی‌مَریّ و خِیْلِ خری…
 
تو جیگر ضعیف می‌ره سیخ زور
باور نداری از عیسی بپرس، تو استخون فرو می‌ره میخ خوب
 
"چون صبح روشن است که خواهد ز دست رفت
فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان
چندان که آفتاب تموزی شود پدید
این جلبکان سبز نگردد حجابتان"
 
بله امروزه روز تنها دانشگاهِ مرگ در وطنِ خاک بر سر ما، عمده ‌ترین فعالیت را دارد....


_غلامحسین ساعدی
 
اگر کسی را نداشتی که به او فکر کنی به آسمان بیندیش زیرا درآن کسی هست که به تو می اندیشد.
 
and from every dead child a rifle with eyes,"
And from every crime bullets are born
Which will one day find
The bull's eye of your hearts."​
I'm explaining a few things, Pablo Neruda
 
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

مولانا 🙃
 
Back
بالا