• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
 
هی
هیچ وصلی بی جدایی نیست...این را گفت و رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی
 
دو قدم مانده به گل /پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی/و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد/در صمیمیت سیال فضا/خش خش میشنوی/کودکی میبینی/رفته از کاج بلندی بالا/جوجه برمیدارد از لانه نور/و از او میپرسی خانه دوست کجاست
 
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
 
من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد
دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
‏نومید نتْوان بود از او، باشد که دلداری کند...
‏⁧ "حافظ"
 
دوش می امد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
 
دوش می امد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
 
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
 
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
 
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال
بسر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
:)
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا
 
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
 
Back
بالا