Reza43
Reza
- ارسالها
- 121
- امتیاز
- 2,077
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- کرمانشاه
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمنگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهی حیات منم
جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها
حافظ
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمنگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهی حیات منم
آن روز که به داغ غمت مبتلا شدیممرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها
حافظ
محرم راز خدایی، دل دیوانه ی ماستآن روز که به داغ غمت مبتلا شدیم
دل خون تر از شقایق دشت بلا شدیم
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدتمحرم راز خدایی، دل دیوانه ی ماست
مخزن گنج نهان، سینه ویرانه ی ماست
وحدت کرمانشاهی
نبیند گه سختی و تنگدستیتسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن
حافظ
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟؟!!نبیند گه سختی و تنگدستی
ز یاران یکدل، جز دوروئی
پروین اعتصامی
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کندیار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟؟!!
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
سد حشر جان ز پی یکه سواری رسیدیار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟؟!!
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
دردم از یار است و درمان نیز همسد حشر جان ز پی یکه سواری رسید
خنجر پرخون به دست شیر شکاری رسید
وحشی
ما از کتب عشق نخواندیم و ندیدیمدردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
آمدی قصه ببافی که موجه برویما از کتب عشق نخواندیم و ندیدیم
جز درس خط بیخودی و بی خردی را
وحدت کرمانشاهی
تا در چمن حسن گل روی تو بشکفتآمدی قصه ببافی که موجه بروی
در نزدن، رفتهام از خویش کسی منزل نیست
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسدتا در چمن حسن گل روی تو بشکفت
شوریده و شیدا و پریشان چو هزاریم
وحدت کرمانشاهی
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض استمادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را…
تا تو را جای شد ای سرو روان در دل مناز دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
حافظ
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبلتا تو را جای شد ای سرو روان در دل من
هیچ کس می نپسندم که به جای تو بود
ای صاحب کرامت شکرانه سلامتدر حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما راای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی نوا را
حافظ
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بوداگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرماین چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست
حافظ
