Reza43
Reza
- ارسالها
- 121
- امتیاز
- 2,077
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- کرمانشاه
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
ما مریدان روی سوی قبله آریم چونترسم اي مرگ نيايی تو و من پير شوم
آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
فرخی يزدی
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
حافظ
ما مریدان روی سوی قبله آریم چونترسم اي مرگ نيايی تو و من پير شوم
آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
فرخی يزدی
از وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست**** هم ظلمت و هم نور به یکجا نتوان دیدما مریدان روی سوی قبله آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
حافظ
در هوای تو به بی پا و سری شهره شدماز وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست**** هم ظلمت و هم نور به یکجا نتوان دید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمدر هوای تو به بی پا و سری شهره شدم
یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری
وحدت کرمانشاهی
میان جسم و جان بنگر چه فرق استیادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوکمیان جسم و جان بنگر چه فرق است
که این را غرب گیری آن چو شرق است
شیخ محمود شبستری
مهمان تو نیست دو سه روز و گزافتا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
فلک همیشه به کام یکی نمیگرددمهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
خوان تو گرفته است از قاف به قاف
گر فتنه شود کسی معافست معاف
بر شمع کند همیشه پروانه طواف
مولوی
تشویش وقت پیر مغان میدهند بازفلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکردتشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
حافظ
دانه تویی دام تویی باده تویی جام توییدیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
مولانا
از منست این غم که بر جان منستدانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
مولوی
تا به غایت ره میخانه نمیدانستماز منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
فروغ فرخزاد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکردتا به غایت ره میخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد
دیشب من و پروانه سخن میگفتیمدیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
مولانا
من از بیگانگان هرگز ننالمدیشب من و پروانه سخن میگفتیم
گاه از گل و گه ز شمع، میآشفتیم
شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من
گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم
درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشانمن از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
حافظ
ای خدای با عطای با وفادرویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را
مولوی
از یک خروش یارب شب زنده دارهاای خدای با عطای با وفا
رحم کن بر عمر رفته در جفا
مولانا
آمدم یاد تو از دل به برونی فکنماز یک خروش یارب شب زنده دارها
حاجت روا شدند هزاران هزارها
وحدت کرمانشاهی
