- ارسالها
- 396
- امتیاز
- 7,539
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- همینجا
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
امشب منم مهمان تو دست من و دامان تو
یا قفل در وامیکنی یا تا سحر دف میزنم
یا قفل در وامیکنی یا تا سحر دف میزنم



بیچاره معشوقه اشامشب منم مهمان تو دست من و دامان تو
یا قفل در وامیکنی یا تا سحر دف میزنم![]()

یکی را نمانم سر و تن به همبیچاره معشوقه اش
ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی

یکی را نمانم سر و تن به هم
اگر زین سخن بر لب آرند دم![]()
مست و خرابم تا ابد نی دل شناسم نی خردما بی تو تا دنیاست، دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم

دل بـه هـجـران تـو عمریست شکیباست ولییاد وصال می کنم، دیده پر آب می شود... شرح فراق می کنم، سینه کباب می شود

دل بـه هـجـران تـو عمریست شکیباست ولی
بــار پــیــری شــکــنــد پـشـت شـکـیـبـائـی را

دارم از زلـف تـو اسـبـاب پـریـشـانـی جـمعآنکس که مرا سایه سر بود پدر بود
در دیده مرا نور بصر بود پدر بود
در سینه اگر بود مرا سوزی و دردی
آنکس که سراپای شرر بود پدر بود
![]()
این همه بیننده ز نزدیک و دوردارم از زلـف تـو اسـبـاب پـریـشـانـی جـمع
ای ســر زلــف تــو مــجــمــوع پـریـشـانـیـهـا
رنـــگ رؤیـــا زده ام بـــر افــق دیــده و دلاین همه بیننده ز نزدیک و دور
کس ننهد آینه در پیش کور
افتاد دو عالم ز نظر دیده ی ما رارنـــگ رؤیـــا زده ام بـــر افــق دیــده و دل
تـــا تـــمــاشــا کــنــم آن شــاهــد رؤیــائــی را

دیــر آمــدی کــه دســت ز دامـن نـدارمـتاي دوست بر جنازه دشمن چو بگذري ... شادي مكن كه بر تو همين ماجرا رود
سعدی

ای کـاش نـالـه هـای چـو مـن بـلبلی حزین ...... بـیـدار کـردی آن گـل در خـاک خـفـته راتجلی گه خود کرد خدا دیده ی مارا ... در این دیده در آیید و ببینید خدارا
صفای اصفهانی

ز نــسیم سحر آمـوخـتـم و شعـلـه شـمـع ...... رسم شوریدگی و شــیــوه شــیـدائـی راآتش پر از قهر تو مي گفت: برو ... جذبه ي چشم پر از مهر تو مي گفت بايست

یــک تــار مــوی او بــه دو عــالـم نـمـیـدهـنـدآخر چه شد که اين همه نامهربان شدي ... چيزي که خوش نداشتم اي دوست، آن شدي
