- ارسالها
- 260
- امتیاز
- 6,680
- نام مرکز سمپاد
- هاشمی نژاد
- شهر
- مشهد
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
تا کی در انتظار گذاری به زاریمهمچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم
تا کی در انتظار گذاری به زاریمهمچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
من از غم تو هر روز دو صد بار بمیرمتا کی در انتظار گذاری به زاریم
باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردییار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
شهریار
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدینگاه تو میان گچ و یاسمین
دستهگلی بیرنگ بود
از بذری که در خاک شد
در سینهام حروف سخت عاجی را برای تو جستم
همیشه، همیشه، همیشه
باغ من، جنگ مرگ و زندگی
جسم تو، فنا شدنی
خون رگان تو، دهان من
دهان تاریک تو، مرگ من
فردریکو گارسیا لورکا
اگر اهل دلي ديدي، سلام من رسان بر وينوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
من سکوت خویش را گم کرده ام!اگر اهل دلي ديدي، سلام من رسان بر وي
كه كمتر يافتم هرجا فزون تر جستجو كردم
نشود رام سر زلف دل آرامم دلمن سکوت خویش را گم کرده ام!
ای سکوت...ای مادر فریاد ها...
گم شدم در این هیاهو..
گم شدمتو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من...
ای جان جان جانم تو جان جان جانینشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
یادگاران بود واز یاران دیرین یادهاای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
دکتر این بار برایم نمِ باران بنویسیادگاران بود واز یاران دیرین یادها
یادها چون درگذشت و یادگاران را چه شد
دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس
در زمانه کار، کار عشق توستسخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟
نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد
علت کورى. یعقوب نبى معلوم است
شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانیدر زمانه کار، کار عشق توست
از سر این کار نتوان درگذشت
یک بار به من قرعه عاشق شدن افتادتو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی

مهر کردم این زبان اما نگاهم فاش گفتهر چه میگویم کلامم خالی از دلدار نیست
هر چه میخواهم کنم پنهان زبانم یار نیست
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاستدانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزدنمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدتهاست مدتهاست
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟
