- ارسالها
- 6
- امتیاز
- 1,708
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- دامغان
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
دردا که هم نوائی در این جهان ندارمدیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود
یا من جدا ز خلقم یا همزبان ندارم
دردا که هم نوائی در این جهان ندارمدیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییدردا که هم نوائی در این جهان ندارم
یا من جدا ز خلقم یا همزبان ندارم
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزممن ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
من اگر آمدم اینجا نه به خود آمده امیک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
سعدی
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودنددر خواب دیدم بیدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل، دیوانه را گم کرده ام
دی دامناش گرفتم که: ای گوهر عطایی!مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
بر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
یا رب نگاشتی چه به پیشانی ام که مندی دامناش گرفتم که: ای گوهر عطایی!
شب خوش مگو! مرنجان! امشب از آن مایی!
افروخت روی دلکش، شد سرخ همچو اخگر
گفتا: بس است! کم کن! تا چند از این گدایی؟
~مولانا.
من خنده زنم بر دل دل خنده زند بر منیا رب نگاشتی چه به پیشانی ام که من
از قاف اوفتادم و بی بال و پر شدم
همیشه پرسشم این بوده کاین سرای درشتمن خنده زنم بر دل دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
این از کیه؟همیشه پرسشم این بوده کاین سرای درشت
چرا برای من و تو بسی درشت تر است
ای بت خوش نگار من، هجر مخواه اینچنیناین از کیه؟
+ ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد
میرسانی به وی، ای باد صبا! بوی مرا
~امیر خسرو دهلوی
در عطر عود و ناله اسپند و ابر دودای بت خوش نگار من، هجر مخواه اینچنین
چون که فراق سر رسد، رحم اجل نمیکند
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرودر گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکمیک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک باردگر، بار دگر، بار دگر، نه
توئی آن آسمان صاف و روشندود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنکتوئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتمن به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف
هيچ كسی تلخی لبخند مرا درک نكردتشت خون است مگر سینۀ من کز دیده
چشمه ای هم قدم لاله تراوش کرده
یا رب! آن آهوی مشکین به ختن بازرسان!تورا جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی
مگر جان بی تو می ماند در این تندیس انسانی
