- برای خودم آرزو میکنم
زمانی برسه که برام
مهم نباشه چهرم چطوره
مهم نباشه تحصیلاتم چیه
مهم نباشه چه دانشگاهی درس خوندم
مهم نباشه شغلم چیه
مهم نباشه درامدم چقدره
آرزو میکنم روزی برسه که فارغ از همه چیز
خودم رو دوست بدارم.
روزی که فراتر از همه ی اینها
خودم رو بشناسم.
آرزوها جلوی چشمهایم رژه میرفتند. تا آن موقع اصلاً فکر نکرده بودم این همه آرزو دارم.
اولین برگه را باز کردم و بزرگ با خودکار سبز نوشتم: «دفتر آرزوها و خواستههای من!» دور نوشته، گلهای صابونی قرمز و صورتی چسباندم. عالی شد. رفتم صفحهی بعد، بزرگ نوشتم: «دوست دارم در آینده پزشک بشوم.»
صفحهی بعد عکس کره زمین را چسباندم. نقشهی چند کشور را هم چسباندم با خودکار آبی نوشتم: «من باید در آینده به این کشورها سفر کنم.»
عکس یک خانهی بزرگ و خیلی قشنگ را که کنار یک دریاچه بود از توی مجلهی مسافرت بیرون آوردم. چسباندم. بزرگ توی صفحه روبهرویش نوشتم: «این خانهی من است در چند سال آینده!»
عکس یک ماشین شیک و گرانقیمت را بریدم.با خودکار صورتی نوشتم: «این ماشین من است در پنج سال آینده!»
یه روزی برسه که شب با خیال راحت چراغ اتاقمو خاموش کنم و بخوابم.
روزی که مامان و بابام به آرزوشون برسن.
وقتی که بتونم با بالهای قوی تری تو شهر رویا هام پرواز کنم.
اون روز اگه بمیرم هم برام اهمیتی نداره.