• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تیزهوشان قبول شدم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع hany
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تابستون 9 سال پیش بود فکرکنم، اون موقع ها روزه میگرفتم 😂 وقتی بابام بهم خبر قبولیمو داد، انقدر بالا پایین پریدم داشتم از تشنگی میمردم😂😂
 
من هفتم یعنی امسال قبول شدم و اول قرار بود نتایج هفته اول شهریور بیاد چون به خاطر ج.نگ آزمون از ۲۹ خرداد تاخیر خورد شد ۱۹ تیر بعد گفتن تا آخر مرداد نتایج میاد و یهو سه شنبه ۱۴ مرداد گفتن آیکونش تو سایت فعال شده و احتمالا تا فردا بیاد و یهو تقریبا ۱۲ و ربع کم اینا همه جا پیام اومد و همه دوستام زنگ و پیام...سایت شلوغ بود اما بلاخره وارد شدم و نوشته بود تبریک!شما پذیرفته شده اید خوشحال شدیم ولی ری اکشن خاصی نداشتم چون از خودم انتظار داشتم و خب فهمیدم هیچکدوم از دوستام قبول نشدن و ضدحال خوردم و فردا صبحش هم رفتم مدرسه مدارک ثبت نام رو گرفتم... خیلی دوست داشتم فرزانگان ۱ تهران باشم و امتیازش هم داشتم ولی خب یکی از شهرستان های خوزستانم😕 الانم فرزانگان دکتر عادلی بهبهان هستم و خب بازم جز مدارس برتر سمپاد هستش
بعدا نوشت : استادم و معلم کلاس شیشمم مدام میگفتن که نترس بابا با این درصد ها و...که داری صد درصد قبولی و ما مطمئنیم قبولی ولی باز یه شک و ترسی تو دلم بود که نکنه بقیه بهتر از من آزمون رو داده باشن:))
 
آخرین ویرایش:
من تصورم از موقع قبول شدن این بود که یه بعد از ظهر اعلام کنن و من برم سایتو چک کنم و داد بزنم ایول قبول شدم
اماااااا
موقع که نتایج اومد من خواب بودم و یهو دیدیم یکی داره منو تکون میده و میگه قربونت برممممممم قبول شدیی و.... من خواب بودم و نفهمیدم دارن اصلا راجب چی حرف میزدن😑 .اصلا معنی کلمات رو یادم رفته بود و داشتم فکر میکردم قبول شدن یعنی چی. برگشتم یه نگاه معنا دار کردم و خواستم به خوابم ادامه بدم که یهو فهمیدم چی شده تعجب کردم اومدم سریع پاشم سایتو چک کنم حواسم نبود از روی تخت افتادم و سرم محکم خورد به کتاب خونه ام و کل بقیه روز به خاطر سر درد کوفتم شد 😃ولی بازم خیلی ذوق کردم و به همه عالم خبر دادم و کم مونده بود یه کاغذ بر دارم روش بنویسم من سمپادی ام و بچسبونمش به لباسم باهاش برم بیرون🤣
 
اماده باشید ک میخوام تومار بنویسم /یادش بخیر . همین چند سال پیش بود که میومدم اینجا و نوشته هارو میخوندم و میگفتم یعنی منم میتونم؟منم میتونم بیام اینجا و تعریف کنم؟
میدونستم قبول میشم ته دلم . ولی نمیدونستم کدوم ناحیه ..یا اصلا ممکنه سمپاد در نیام و نمونه قبول شم ..تو استان ما خفن ترین امکانات همش مال ناحیه دوعه ..مرکز یک محسوب میشه ..ظرفیتش کلا ۱۲ نفر بود ..خب الویت اولم بود دیگه..اولاش نسبت بهش امیدوار بودم ولی از عید به بعد نه زیاد بیشتر تظاهر به داشتن امید بود تا خود امید
منتظر بودم این ازمون لعنتی و بدم زندگی تابستونی رو شروع کنم که ..جنگ شد
امتحان لغو شد
یه عالمه شایعه میشنیدم و یه عالمه حرف تو گوشم میخوندن که = شاید سمپاد امسال اصلا کسیو برنداره شاید ملاک ازمون یه چیز دیگه شه و ..
منم زدم به سیم اخر . نشستم اسکویید گیم ۳ رو نگاه کردم درس نمیخوندم و اخبارو دنبال میکردم تو هپرووت🫠
همون حین قلمچی یه ازمون گرفت -۱۳ تیر بود - رتبم شد توش نزدیکای ۲۰ ..بله من اولیت اولمو احتمالا قرار نبود بیارم .ولی اینطوری بودم کهههه...ههه نو پرابلمم🤣
رتبه تو استان بیشتر برام ملاک بود که حول هوش ۳۲ بود فکر کنم
اونم برا منی که همیشه جزو نفرات اول بودم
همون روزم غلط نکنم اعلامیه اومد که = ازمون ۲۰ تیر جمعه برگزار میشه.
جانم برایتان بگوید ..دوباره شروع کردم به خوندن بعد دو هفته دوری از درس .
تا روز قبل ازمونم استرس نداشتم ولی یهو عین روانیا شدم -از اون روز نحس حرفی نزنم بهتره از بس که حالم بد بود-
روز ازمون انقدر قیافه پرت و تو هپروت دیدم که اعتماد به نفس گرفتم .😌
ازمونو به خوبی و خوشی دادیم و میدونستم خوب دادم .
تا روز اعلام نتایج با انواعی از فیلما و کتابا خودمو خفه کردم
در اخر نتایج ۲۹ مرداد ۱۴۰۴ اومد - نتایج از ساعت ۱۲ شب اومده بود و من تا نزدیکای دو تو یوتیوب بودم ولی نفهمیده بودم😭 صبح ساعت پنج دیدم مامان بابام بالا سرمن ..چیشده
-نتایج اومدهه مهدیسسس
حس کردم خیلی مصنوعی به نظر میان انگار که میدونن جواب چیه بعدا برام اسپویل شد که رفته بودن از قبل خودشون دیده بودن😑
-مامان قبول شدم..الویت اولمم
افرین دخترمممم
مامان خوشحال بود
بابا چشاش برق میزد
منم فقط با همون یه جمله خوشحالیمو ابراز کردم و تموم - میدونستم دبیرستان اونم تو سمپاد قراره وحشتناک باشه-
اره دیگه خلاصه برام مهم بود درحالی که الان خیلی وقتا به خودم میگم کار درستی بود اصلا؟..
 
غرق در دووم اسکرول تو یوتیوب تلفن زنگ خورد. مامانم از باشگاه با چنان شوقی داد و هوار/حوار میزد که نفهمیدم چی میگفت.
یهو یادم اومد امروز نتایجو میزنن
رفتم تو سایت یهو زنگول پنگول ریخت رو صفحه
منم از خوشحالی تصمیم گرفتم بخوابم🤣
همین دیگه‌... بعد اول مهر فهمیدم با زندگیم چیکار کردم
 
تنها بودم تو خونه شب بود
دیدم عه خبر اومده باز کردم سایتو زده بود قبول شدی تا pdf بالا بیاد ببینم کجا قبول شدم نصف جون شدم (اون حین میگفتم خوبه حالا حداقل یکجا قبول شدم)=)) بعد باز شد دیدم اولویت اولم مرکز یک قبول شدم بعدم همون موقع زنگ زدم به مامان بابام خبر دادم
 
دیشبش ساعت تقریبا 11 من از یوتیوب به تلگرام رفتم و دیدم استادم تو چنلش نوشته نتایج اومد و اینا بعد من ته دلم مطمئن بودم که قبولم ولی ترس نذاشت برم نتیجه رو ببینم و اینا ساعت 1 شب خوابیدم و ناگهان مامانم 9ونیم از باشگاه اومد و منو بلند کرد اولش گفت قبول نشدی خاکتوسرت و اینا ولی بعدش گوشیو به سمتم گرفت و گفت اولویت اولل فرزانگان 2 ریکشن خیلی خوشحال و ذوق زده ای نداشتم چون من دقیقا وقتی از حوزه آزمون اومدم بیرون میدونستم قبولم بخاطر همینم برعکس خیلیا درصد حساب نکردم و خب بابامم خیلی قبولم داشت و اینا بعدش از دیدن کارنامه اسکرین شات گرفتم ازش به معلم مدرسمون معاون مدیر پشتیبان قلمچی خلاصه هرکی که دستم اومد فرستادم و سپس رسیدم به استادم و با کلییی استیکر و پیام های خوشحال کننده تو اینستا واسش کارناممو فرستادم و رفتمو شیرینی خریدمو روانه شدیم به سمت باشگاه

اونموقع خیلی خوشحال بودم ولی الان میفهمم اونقدرام ارزششو نداشت
 
من از وقتی چشم رو باز کردم دارم درس میخونم تا الان و کلا نصف عمر من یا بیشتر صرف درس خوندن شد(همه همینیم درواقع) ، ولی درس خوندن برای من یه ذره فرق میکرد اونم این بود که همه چی تعطیله فقط درس؛ یعنی من وقتی کلاس ششم بودم از اینکه اونموقع تیزهوشان قبول نشدم خانواده همش میگفتن کلاس فوتبال رفتی همین باعث شد قبول نشی یا شمشیر بازی رفتی درس رو فراموش کردی کلا، همه اینا اونقدر به من دیکته شد تو اون سه سال متوسطه اول که از تیزهوشان قبول،شدن،برام بت شده بود و یه عقده خاصی تو دلم مونده بود ازش، به طوری که فکر میکردم یه کودنم یا خیلی از اطرافیانم عقب افتادم. همینا باعث شد من به طوری جدی و متلاطم همش درس بخونم یعنی جوری بود که برای دستور و آرایه های ادبی میرفتم کتابای مقطع کاردانی از کتابخونه برمیداشتم، کتابدار بهم میگفت تو مگه دانشگاه میری اینارو میخونی میگفتم نه برای تیزهوشان میخونم. یعنی نه تنها درسای متوسطه اول رو خوردم حتی فراترم رفتم یعنی الان که ترم شش فیزیکم به چنتا مبحث که برمیخورم میگم عع من اینو نهم برای تیزهوشان خونده بودم. بار علمی خودمو قبل آزمون زیاد میکردم و یه ماه مونده به امتحان به توصیه یکی از دوستام کتاب ۳۱ استان رو تو خرداد تموم کردم.(هر روز یکی دو ازمون)

قبولی از استعدادهای درخشان برام یه هدف دست نیافتنی بود جوری که فقط امید داشتم که بتونم از نمونه دولتی قبول شم حتی ذخیره هم خوبه. بعد اینکه جوابا اومد و گزارش قبولی رو دیدم اصلا مات و مبهوت موندم که من واقعا قبول شدم، بابام هم تا دید محکم بغلم کرد خیلی خوشحال شده بود میتونم بگم این خوشحالی پدرم یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگیم بود.

الان حدود هفت سال از اون روزا میگذره و وقتی برمیگردم به گذشته نگاه میکنم من حتی برای کنکور اینقدر وقت و حوصله نذاشتم که برای این آزمون گذاشتم.

اینو شاید تا حالا نگفته باشم و اولین باره که میگم، من هنوزم که هنوزه باور نکردم که از تیزهوشان قبول شدم و مدرسه سمپاد درس خوندم.
 
هیچی سایت نمیاورد عین سگ استرس داشتم دادم این داداش دائم الوصلمون(@هادی.) که دوسال تقریبا باهم عین خر خوندیم بره چک کنه ببینه قبول شدیم یا نه
اره خلاصه صرفا ده دیقه اول خوب بود
بعد همه چی سکوت شد
و وارد جهنم کنکور شدیم
البته برای ما جهنم بود بیشتر
405 نحس
 
مامانم رفت چک کرد الکی بهم گفت قبول نشدی =)
بعد فرستادنم بیرون شام بگیرم برگشتم دیدم جشن و شادی برپاست دارن میگن معجزه شد قبول شدی😭😂
 
وقتی خبر اومد که نتایج اومده با بابام خونه بودیم سریع رفتم تو سایت و بعد دیدن نتیجه ی قبولی سریع رفتم و به بابام خبر دادم بابامم داشت ظرف میشست ولی با همون دست های کفیش بغلم کرد و بردم هوا ، بعدش به مامانم زنگ زدم و مامانم انقدر فکر نمیکرد قبول شده باشم که گفت عکسشو برام بفرست من مطمئن نیستم درست دیده باشی🤣 ( یعنی مامان و بابا برعکس هم)
 
فکر می‌کنم با اختلاف بدترین خاطره‌ها رو من دارم.
سری اول با خواهرم داشتیم تو اتاق وارد سایت می‌شدیم که نتایج رو ببینیم؛ مامانم پیش بابام بود تو حیاط، همین که سایت اومد بالا مامانم اومد تو اتاق و گفت شوهرعمه‌ام فوت کرده =‌)))))
شیشم به هفتم که قبول شدم نرفتم، دوباره نهم به دهم آزمون دادم که این سری که نتایج اومد با بابام شدید بحثم شده بود و مجوز استفاده از اینترنت رو گرفته بود ازم، یکی دو روز بعد از اعلام نتایج دیدم مدیرمون پیام داده قبول شدی! که خب مسلما تو اون شرایط بازم برای کسی اهمیتی نداشت.
منتظر هتریک این بازیکن و فاجعه‌ای که قراره سر اعلام نتایج کنکور رخ بده باشید 😃 (اگه نتیجه کنکور خودش فاجعه‌ی مورد انتظار نباشه)
 
آخرین ویرایش:
آقا ما رفتیم توی سایت
دیدیم ریاضی صارمیه قبول نشدیم و کنارش قرمز بود
اما پایینش سبز بود،دیدم عه انسانی اژه ای(همون چیزی که میخواستم)
بعدش پریدیم و در حالی که دستمون مشت بود خورد توی لوستر و یه تیکه از لوستر شکست 😀
 
همین دو سه روز پیش بود
داشتم فیفا بازی میکردم
طرف رونالدو نازاریو داشت قصد داشت دفاعمو جارو کنه یه گل خدا بزنه بهم
من غرق تو فکر و دفاع کردن بودم
که خاله ام که صد و ده بار سایت رو چک کرده بود برای صد و یازدهمین بار چک کرد و گفت ریاضی فیزیک قبول شدی
من پیرهنمو در اوردم و رو فرش اسکی با زانو رفتم و تموم زانوم سوخت
ولی ارزشش رو داشت : ))))
با چه رویاهایی پامو گذاشتم تو اون مدرسه که دیگه هیچ کدوم وجود ندارن ...
آینده خیلی غیر قابل پیش‌بینی تر از چیزیه که هممون فکر میکنیم
 
کسی باورم نداشت نه معلم کلاس شیشمم
نه خانوادم (احتمال قبولیم رو ۱٪ میدیدن)
موقعی که خبر اومد نتایج اومده
کسی از خانوادم نرفتن پیگیر شن ببینن قبول شدم یا نه
منم یاد نداشتم اسم سایتش چیه، تو گوگل سرچ زدم یک سایت اومد شماره گذاشته بودن
زنگ زدم برداشتن اطلاعات دادم و تمام این مدت مامانم داشت اشپزی میکرد و به من صرفا نگاه میکرد منتظر بود بگن قبول نشدی و بگه دیدی الکی زنگ زدی
خلاصه بعد دو دقیقه خبر دادن قبول شدی
اونجا بود که هیچ چیز نفهمیدم و شاید حدود ۲۰ دور دور خونه چرخیدم از خوشحالی؛
خاطره شیرینی هست برای من تو اون سن کم!
به این باور رسیدم کار خودت رو بکن بقیه کیلو چند؟
ازن روز توی زندگیم آدم‌ها و حرفاشون کمتر نقش داشتن
کسی نمیتونست با حرفاش من رو از مسیری که خودم انتخاب کردم دور کنه.
همین...
 
آخرین ویرایش:
من هفتم قبول شدم
اول دوستم پرنیا زنگ زد بهم گفت قبول شده من رفتم کامپیوتر رو روشن کنم دقیقا همون موقع نمیدونم روشن نمیشد یا اینترنتش وصل نمیشد یا هنگ کرده بود دیگه دوباره به دوستم زنگ زدم اون برام زد ولی خب دو شعبه متفاوت قبول شدیم و اینطوری بود که از دوست هفت ساله ام جدا شدم .یادش بخیر
دیگه مامانم اون موقع خونه بود خیلی ذوق کرد و یادمه از هول پاشو زد به تخت، خودم هم احتمالا خیلی خوشحال شدم ولی خیلی واضح نیست، کلا هم اون موقع مامان بابای من خیلی انتظار قبولی نداشتن و غیر انتفاعی ثبت نام کرده بودم که خداروشکر از به اون مدرسه مضخرف نرفتم. بعد هم رفتیم مسافرت مشهد و پدربزرگم فوت کرد و اول شهریور برامون کلاس تابستونی گذاشتن، که من افتادم هفت پنج و روز اول چون کسی و نمیشناختم رفتم نشستم پیش عزیزترینم « هستی»، ردیف وسط،نیمکت پنج، سمت چپ ،اون جا جزو تنها جای های خالی بود و اون دختر خیلی آروم و متین به نظر میرسد....(کاش اینا رو بنویسم احتمالا بعد ها همین خاطرات هم بسیار کم رنگ شدن)
اون موقع حس میکردیم هاگوارتز قبول شدیم 🤣
 
با تمام علاقم و حتی شاید برگردم عقب دوباره همین راه رو انتخاب کنم
ولی هر بار اسم تاپیک رو میبینم تروماتایز میشم:)
 
Back
بالا