- ارسالها
- 545
- امتیاز
- 6,301
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- بابل
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
- دانشگاه
- بابل
- رشته دانشگاه
- پزشکی
تابستون 9 سال پیش بود فکرکنم، اون موقع ها روزه میگرفتم 😂 وقتی بابام بهم خبر قبولیمو داد، انقدر بالا پایین پریدم داشتم از تشنگی میمردم😂😂





بعد باز شد دیدم اولویت اولم مرکز یک قبول شدم بعدم همون موقع زنگ زدم به مامان بابام خبر دادم
با چه رویاهایی پامو گذاشتم تو اون مدرسه که دیگه هیچ کدوم وجود ندارن ...همین دو سه روز پیش بود
داشتم فیفا بازی میکردم
طرف رونالدو نازاریو داشت قصد داشت دفاعمو جارو کنه یه گل خدا بزنه بهم
من غرق تو فکر و دفاع کردن بودم
که خاله ام که صد و ده بار سایت رو چک کرده بود برای صد و یازدهمین بار چک کرد و گفت ریاضی فیزیک قبول شدی
من پیرهنمو در اوردم و رو فرش اسکی با زانو رفتم و تموم زانوم سوخت
ولی ارزشش رو داشت : ))))

اون موقع حس میکردیم هاگوارتز قبول شدیم 🤣من هفتم قبول شدم
اول دوستم پرنیا زنگ زد بهم گفت قبول شده من رفتم کامپیوتر رو روشن کنم دقیقا همون موقع نمیدونم روشن نمیشد یا اینترنتش وصل نمیشد یا هنگ کرده بود دیگه دوباره به دوستم زنگ زدم اون برام زد ولی خب دو شعبه متفاوت قبول شدیم و اینطوری بود که از دوست هفت ساله ام جدا شدم .یادش بخیر
دیگه مامانم اون موقع خونه بود خیلی ذوق کرد و یادمه از هول پاشو زد به تخت، خودم هم احتمالا خیلی خوشحال شدم ولی خیلی واضح نیست، کلا هم اون موقع مامان بابای من خیلی انتظار قبولی نداشتن و غیر انتفاعی ثبت نام کرده بودم که خداروشکر از به اون مدرسه مضخرف نرفتم. بعد هم رفتیم مسافرت مشهد و پدربزرگم فوت کرد و اول شهریور برامون کلاس تابستونی گذاشتن، که من افتادم هفت پنج و روز اول چون کسی و نمیشناختم رفتم نشستم پیش عزیزترینم « هستی»، ردیف وسط،نیمکت پنج، سمت چپ ،اون جا جزو تنها جای های خالی بود و اون دختر خیلی آروم و متین به نظر میرسد....(کاش اینا رو بنویسم احتمالا بعد ها همین خاطرات هم بسیار کم رنگ شدن)
