پشتیبانم زنگ زده من از خواب پریدم ج دادم
کلا نمیفهمیم چی میگه فقط هی میگفدم اوهوم
فقط ی جاش و فهمیدم که گفت از درس های نگاه به آینده چی و انتخاب میکنی
من تو فاز خواب :منطقه و فلسفه که اصلا
اون:ها؟
من :منطقه و فلسفه!(منطق و فلسفه)
یک ثانیه سکوت
پشتیبانم:
من:
کلن تا آخر بار هی این و میگفت میخندیدیم
عاغا من یه دختر عمو دارم خیلی شوته.سرش کلا تو کتابه.تو همین تیزهوشانم بوده.الآن سال دوم دانشگاهه.دخترعمم هم میره دانشگاه.منم میرم سوم و با اجازتون 2سال دیگه میرم دانشگاه.حالا اصل ماجرا............................
این دختر عموی من ماشالله هیچی حالیش نیس.عاغا من راحت بگم. :-[ مسایل چیزی و نقطه چینی و بی حیایی.(دیگه حد رو رعایت کردم.خودتون بفهمین.)کلا ما 3تا تو یه رده سنی هستیم.وقتی فامیل دور همیم یا با پسرا بازی میکنیم یا با هم میحرفیم.حالا ما میخواستیم بحرفیم،یه ذره دخترعموم تقویت بشه.تو هر اتاقی میرفتیم یکی بود.یه اتاق پیدا کردیم کسی نبود.دخترعموم کلا پسر میبینه سگ میشه.حالا عشوه به کنار.داشت میگفت اگه من ل*ت هم تو خیابون راه برم هیچ پسری نگام نمیکنه......در همین لحظه پسرعموم که 30سالشه اومد تو اتاق. منو دخترعمم داشتیم میخندیدیم ولی دختر عموی بیچارم داشت از خجالت میمرد.خیلی حال کردیم.ولی حقشه چون خنگه دیگه.به ما چه.
صبی مامانم گیییییر داده بود که برو اون تی شرت زرده داداشتو بیار،مام هی قسم و آیه می خوردیم که مااادر من اون تیشرت زرد نداره اصلن،ولی گوشش که بدهکار ما نبود که...بعد چن دقیقه خودش رفته،با یه تی شرت آبی کاربنی برگشته
بش میگم آخه مادر من این کجاش زرده؟؟؟
میگه من میگم زرد تو بااااید بفهمی منظورم آبیه
یه روز مامانم گفت به بابام بگم بره نون بخره
نمیدونم چی شد ک تحت تاثیر ویلای من به بابام گفتم بابا برو دوتانان آور بیار!
یهو دیدم خواهرم یواشکی داره میخنده بابامم ی پوزخند زدو رفت.رفتم پیشش دیدم داره با خنده به مامانم میگه دخترات نان آور میخوان براشون بیارم! تااازه فهمیدم چی گفتم... اون لحظه من: :-[ ^#^ افراد خانواده:
ی روز شوهر عمم میخواسته صب بره ماشینشو بنزین بزنه از خواب پا میشه تو عالم خوابو بیداری گوشیشو نگا میکنه میبینه شارژش پره با خودش میگه باک که پره...بعد میگیره میخوابه
ی روز تو همایش فیزیک یه عده از دوستای خیلی صمیمی راهنماییمو دیدم کلی از دیدن هم ذوق کرده بودیمو اینا...بعد یکی از بچه ها رو ک دیدم(ک خیییلی باش صمیمی نبودم ) پریدم تو بغلشو گفتم فاطمه جووووون... اونم با خنده گفت حانیه هستم
من:
اون B-)
بقیه دوستان
من که سوتی زیاد دادم کلا
یه دفه معلم ریاضی کلاس بغلیمون یکی از بچه هایی که من ازش بدم میومدو ضایع کرد بعد دوستم اینو واسمون تعریف کرد
بعد منم خواستم بگم خیلی از حرف معلم ریاضیه ( اسمش خانوم جعفری بود) حال کردم گفتم یادم باشه یه دفه با جعفری بزنم لایکو !!
بعد که برگشتم دیدم معلم ریاضی کلاس خودمون پشتم وایساده !! :-[
هیچی دیگه درجا فرار کردم !
شب با دوستم حسابی دعوامون شده بود دیگه وسطاش خابم برد و نتونستم جواب اس شو بدم
ساعتای 3 اینا بود ک دوستم اس داد چرا جواب نمیدی؟ ^-^
منم نوشتم الان دارم ب جورابام نگاه میکنم
کلا این دوستم اینجوری اگه بخابه بش زنگ بزنی کلی چرت و پرت میگه
من رو تخت بودم لپتاپ هم رو پام. مامان هم جلو در وایستاده بود و طبق معمول میگف تو خسته نمیشی اینقد آهنگ گوش میدی؟ چرا نمیشینی درس بخونی؟ بعد همینطور که داشتیم بحث میکردیم با عصبانیت گف: برو تو اتاقت درَم ببند.
-تو اتاقم که هستم؛ فقط اگه شما خودت زحمت درَم بکشی حلّه