آقا یکی از دوستان هست که حالا نمیگم کی گناه داره، خدای سوتیه ها
اصن سوتی میده تیم ملی، حالا بیشتر سوتیاش رو که نمیشه بگم!
اما امروز زنگ اول برگشته گفته که "دل آرام" اسم پسره
- - - - - -
زنگ تاریخ هم معلممون گفت که روس ها و اینا بیشتر دوست داشتن که خط راه آهن زمان رضاشاه از خراسان باشه تا آذربایجان که آسیا به اروپا وصل شه! بعد این برگشته میپرسه از کجا به اروپا وصل شه؟ بعد یکی برگشت گفت از کجا خوب؟ آذربایجان بقل کجاست؟ ترکیه دیگه! بعد میگه نه گفتم شاید از اون طرف بره جای چین بعد بره اروپا
تو امتحان دینی باید یه سری آیه رو معنی میکردیم بعد یه تیکش این بود : و ذَکر و الانثی ...
( اگه اشتبا نکنم ! )
بعد یکی از دوستام یادش نمیومده که میشه زنُ مرد گفته : " منظور از این آیه اثنی عشر است . و چون اثنی عشر عضوی داخلی در بدن ماست ، ینی خدا را از درون و وجد یاد کنید . " !!
سال پنجم تو کلاسای تیزهوشان یه معلم ریاضی مرد چاق خپل داشتیم که همیشه صندلیش رو میذاشت کنار من...
یه روز یکی از دوستام یه سوالی رو پایه تخته اشتباه نوشت...
استاده بلند شد توضیح بده منم مدادم افتاد رو زمین...
اومدم برش دارم سرم رو صندلی معلممون قرار گرفت تو همین لحظه استادمون نشست...
منم داد زدم:کمک خفه شدم کمکم کنین آقا بلند شو خفه شدم :-[
کلاس اول بودم بعد از ظهرا هم بودم...
مامانم یه تیکه گوشت سر صبح بهم داد و با هزار بدبختی گذاشت تو دهنم...(من از گوشت بدم می یاد به شدت)
مامانم گفته بود اگه بندازی بیرون کلاغه بهم خبر می ده منم تو دوران جاهلیت به سر می بردم برا همین بارم شد...
زنگ اول...زنگ دوم... زنگ سوم... و این داستان ادامه داشت...(وقتی هم حرف می زدم اونو کنار دهنم می ذاشتم که کلاغه به مامان خبر نده...)
زنگ خونه ها که خورد همچنان گوشت نو دهنم (در حال جویدن و امید به قورت دادنش)به سمت خونه را افتادم در خونه که رسیدم زنگو زدم مامانم که درو وا کرد
بهم گفت چی داری می لنبنی؟؟؟از ترسش قیهو قرت دادم نفس راحتی کشیدم و گفتم :آخیش تموم شد.... #
سوم راهنمایی بودم که اینطوری شد...اول بگم یه معلم داشتیم خیییلی ازش میترسیدم...شبیه مادر فولاد زره بود!
یهو از خواب پریدم دیدم همه جا تاریکه!تاریک که نه گرگ و میش مثل هوای صبح ساعت6.30 این حدودا...بعد من دیدم مامانم اینا همه خوابن.نگاه کردم به ساعت دیدم یه ربع به هفته گفتم خاک ب سرم که سرویسم رفت...عین چی رفتم آماده شدم همون روز زنگ اول ریاضی داشتیم معلمه هم از اونا بود که بیرون میکرد دیر میرفتی سر کلاسش...دیگه داشتم خودمو نجس میکردم یعنی...رفتم بالای سر بابام تند تند تکونش دادم گفتم: بابا بابااااا پاشو دیییر شد مدرسهههه بابا فراست(معلمه) میکشدم!!! بابای بیچاره م با چشمای خواب آلود:چته دختر؟چی میگی؟مدرسه کجا بود؟ من:ی ربع به هفتهههه پاشو بابا... بابا: خانم ساعت ی ربع به هفت عصره نه صبح! من:اِ؟جدی؟
خودمم هنوز موندم یعنی چطوری یادم رفته بود!از بس که از معلمه میترسیدم دیگه...
سلام واي امروز يه سوتي دادم در حد تيم ملي كه چه عرض كنم...
كلاس زبان بودم يه برف شديدم داشت ميومد. مامانم بهم تك داد كه يعني جلو درم بدو بيا.منم بدو بدو دويدم دم در ، كله ام هم پايين(ماشين مامانم 206 ه)يه 206 دم در بود. درشو بازكردم سوار شدم.(آخه پيش خودم فك كردم مامانم واسه اينكه من خيس نشم نزديك در پارك ميكنه) وقتي به راننده نگاه كردم كه مثلا به مامانم سلام كنم راننده كه يه آقايي بود داشت با تعجب منو نگاه ميكرد. بيچاره چشماش هفت تا شده بود.
من از خجالت پريدم بيرون از ماشين، حتي عذرخواهي هم نكردم :-[
وقتي رفتم تو ماشين، مامانم از خنده روده بر شده بود.