• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

سال پنجم تو کلاسای تیزهوشان یه معلم ریاضی مرد چاق خپل داشتیم که همیشه صندلیش رو میذاشت کنار من...
یه روز یکی از دوستام یه سوالی رو پایه تخته اشتباه نوشت...
استاده بلند شد توضیح بده منم مدادم افتاد رو زمین...
اومدم برش دارم سرم رو صندلی معلممون قرار گرفت تو همین لحظه استادمون نشست...
منم داد زدم:کمک خفه شدم کمکم کنین آقا بلند شو خفه شدم =)) :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

به نقل از ملیک :
سال پنجم تو کلاسای تیزهوشان یه معلم ریاضی مرد چاق خپل داشتیم که همیشه صندلیش رو میذاشت کنار من...
یه روز یکی از دوستام یه سوالی رو پایه تخته اشتباه نوشت...
استاده بلند شد توضیح بده منم مدادم افتاد رو زمین...
اومدم برش دارم سرم رو صندلی معلممون قرار گرفت تو همین لحظه استادمون نشست...
منم داد زدم:کمک خفه شدم کمکم کنین آقا بلند شو خفه شدم =)) :-[
احساس میکنم این مطلبو سومین باره که میخونم ^-^چند بار مینویسی یه ماجرا رو تو تاپیکای مختلف؟ :-? :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

در اس ام اس فرستادن که بنده شاهکار سوتیم
دوستم میرم پژوهشسرا
ی روز اس ام اس داد رفته پژوهش سرا استاد نیومده
منم خابم میومد(بعد س روز میخاستم ی عالم بخابم9 خوابیدم ج ندادم
یادم رفت سایلنت کنم
با صدا اس ام اس بیدار شدم(نیم ساعت میشد ک خوابیده بودم)
اس بود سلام
خوبی
پژوهشا تعطیله
من خوندم پژوهشسرا و ندیدم کی فرستاده
فکر کردم دوستمه
زدم خوبی تو؟؟
من باید بدونم؟؟؟
وقتی پاشدم دیدم دبیر پروژه بوده ک کلی هم رو در بایستی دارم باهاش X_X X_X
خوب شد چیز دیگه ای نگفتم......
*****
در اس ام اس فرستادن اشتباه هم که استادم....
*****
ی معلم فیزیک داریم که سال اوله میاد مدرسمون
سوم درس میده
ماشینش پرایده
یه بار طرف دم در مدرسه بوده(دبیره) یکی از پیشا زنگیده بوده آژانس
میره در ماشینش باز می کنه میگه: آقا چرا دیر اومدید؟؟؟
از آزانس ... میاید دیگه...
دبیره هم یه لبخند میزنه و خودشو معرفی می کنه
دختره اینجوری بوده :-[ :-[ :-[
*****
(اگر خدا بخاد ادامه دارد، قابل توجه بچه هایی که ظهور دیدن)
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم رايتينگ زبان مي نوشتم يه جاش جور در نميومد اعصابم بهم ريخته بود از انورم اين مامان من داش هي غر مي زد که اين چه وضع خونس و...
منم اعصابم بهم ريخ يهو ناخودآگاه ورداشتم گفتم:خفه شو ديگه!
مامانم:چي؟!!!! ^-^
منم که جاخورده بودم از حرف خودم:هيچي با ايمان بودم ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

تو راه بودیم من پام درد میکرد عقب نشسته بودم پام رو بین 2 تا صندلی جلو دراز کرده بودم...
بعد بابام هر بار که میخواست دنده عوض کنه,پای منو میکشید =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

معلممون امروز ميخواست از يكي از بچه ها بپرسه
ميگفت اقا بلد نيستم جلسه ي بعد بپرسين
بعد معلممون گفت "يا بشين يا واست صفر ميزارم!"
دوستمم گفت خو ميشينم!
 
پاسخ : سوتی‌ها

آقا صدای من و خواهرم پای تلفن خیلی شبیه به همه!بعد خییلا مه روزه زنگ میزنن خونه ما،مثلا منو میگن پرستو اونو میگن خاطره مام اصن توجه نمیکنیم...
بعد یه بار دخترعمم زنگ زد من گوشیورو برداشتم:
-الو سلام
-سلام پرستو جان خوبی؟مامان هست؟
توجه نکردم-نه نیستش....
-آهان پس که این طور....خوب....خودت چی طوری پس؟نامزدت خوبه؟
من اینجوری: :-/ (با خودم داشتم میگفتم من کی ازدواج کردم نفهمیدم؟)
-آهان....ببخشید من خاطره ام...پرستو بیرونه....
طفلک : :-[ 8-|
حالا این که چیزی نیست....یه بار اون اولا که خواهرم ازدواج کرده بود شوهر خواهرم زنگ زد:
-الو سلام عزیزم! خوبی؟
منم فک کردم این خیلی مودبه به همه میگه عزیزم چیزی نگفتم و خودمم سعی کردم تریپ صمیمیت با دامادو بردارم:
-آره خوبم....تو چطوری؟خوبی؟
-مر30 گلم(یه کم اینجا مشکوک شدم)...بیام دنبالت؟
من اینجا بازم همون حس همیشگی شک رو پیدا کردم(کی میخواستم برم بیرون نفهمیدم؟)
-بیرون؟
-آره دیگه.مگه نگفتی میخوای بری بیرون تا......(حدودا ده دیقه حرف زد)
-یه لحظه وایسا الان گوشیو میدم پرستو!!!!!!!!
طفلک: X-( ~X(
 
پاسخ : سوتی‌ها

گفته بودم من كينگ آف سوتيم ديه،نه؟! :>

داشتيم خانوادگي سن پطرز بورگو(درست نوشتم؟!)نگا مي كرديم،رسيد به اون قسمتيش كه پيمان قاسم خاني ميگه:پروستات مثل موم تو دستاي......يه!!!!
منم يهو زدم زير خنده كه يهو بابام گف:زهرمار،ببند نيشتو! :-w
من: ;D
بابام: ^-^
من: :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس تاریخ سوم راهنمایی (چه دورانی داشتیم! :x)
یکی از بچه ها یکمی تاریخ بارش بود همش بش میگفتیم سوال بپرسه و کل کل کنه که تایم کلاس بگذره!
این اونقد پرسید پرسید که یه دفه دبیرمون عصبانی برگشت گفت:
"گور پدر من بابای تاریخو!"
ما: :o :)) =))
دبیرمون: :-w X_X ^#^ ;D
آخرش فهمیدیم منظورش گور پدر تاریخ بوده!
تا آخر سال هر وقت میومد سر کلاس میگفتیم گور پدر من بابای تاریخو!
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز بند کفشمو به کیفم گره زدم.
یعنی حواسم نبودا...
بعد امتحان داشتیم همه رفتن سالن اجتماعات من بدبخت در به در دنبال قیچی... یکی قیچی بده ~X(
آخرشم خودم رفتم تو اتاق معاونمون قیچی برداشتم بند کفشمو پاره کردم و بعدشم دوییدم به سمت بالا. 8-|
 
Back
بالا