این FATEME.NA هست
امروز یه چیزی گفت که راننده سرویسمون ناراحت شد
بعد وقتی بود که داشتیم پیاده میشدیم
بعد این داشت عذر خواهی و اینا انجام میداد که یدفه ای بوس فرستاد (طبق عادت)
راننده سرویسمونم برگشت گفت
قبلنا دخترا یه شرمی یه حیایی داشتن
فاطمه نمیتونست بخنده مونده بود چی بگه
معلم ادبیاتمون خیلی دوس داره ازش تعریف شه بعد با ی علم دیگه دعواش شده بود عصبی اومده سر کلاس:
- این معلمه سر من داد میزنه میدونین من چند سال ازش بزرگ ترم؟ هف هش سال...
X-(
- نه خانوم خیـــــــــــــــلللللــــــــــیـــــــــــ بیشتر از اینا
- X-(
سر کلاس دینی معلم دینی مون داشت میگفت انسان جایز الخطاست و از این حرفا بعد برگشت گفت معصوم دوازدهم که نداریم! بعد اومد درست کنه گفت سیزده تا معصوم که نداریم!!بعد دوباره برگشت گفت چهارده تا معصوم که نداریم!!!!!!! بعد آخر برگشت گفت معصوم دیگه ای نداریم.
یه لار یه خانواده از اشنایان میرن پارک بعد اینا خیلی بچه داشتن کوچیک کوچیکه جا میمونه...
بعد بقیه میبینن یه بچه ها روبه بیرون داره هی بای بای میکنه!
نمیفهمن ولی...
اخه بچه 6ساله ببینه خواهرش جامونده بعد باش بای بای کنه
دبیر شیمی و فیزیک با هم دوستان صمیمی هستن گرچه ویژگی هاشون دقیقا در تضاد همه.
جمع شده بودیم تا با دبیر شیمی مون صبحت کنیم و ازش بخوایم که با دبیر فیزیک حرف بزنه،بلکه یه کم آسون تر تدریس کنه.
ایشون هم پرسیدن چرا همینا رو خودتون بش نمیگید؟
یکی از بچه ها جواب داد:آخه ایشون خیلی متشخص هستن،مثل شما نیستن که!
بعدش فهمید چی گفته
ولی کلاس منفجر شد!
خبر به همه مدرسه هم رسید
منظورش این بود که نمیتونیم راحت باهاشون در این مورد صحبت کنیم و با شما راحت تریم!